X
تبلیغات | یک فروم
با کاروان امام حسین بن علی علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صلی علی محمد وال محمد(ص)

 

 

روز عاشورا در کربلا یک زن شهید شد و دو زن جنگیدند :

1-   ام وهبّ :هنگامیکه عبدالله بن عمیر کلبی به شهادت رسید، همسرش ام وهب به قتلگاه آمده و در میان کشتگان به جستجوی جسد شوهرش پرداخت و در کنار بدن مطهر همسر نشست و شهادتش را به وی تبریک گفت و سپس اظهار داشت ،هَنیئالَکَ الجَنَّهَ اَسئَلُ الله الَّذی رَزَقَکَ الجَنَّهَ اَن یَصحَبَنی مَعَک .((بهشت برتو گوارا باد، از خدا میخواهم که مرا در بهشت همنشین و مصاحب تو گرداند)). در این هنگام شمر ملعون متوجه این بانو شد و به غلامش رستم دستور داد تا او را به شوهرش ملحق سازد، غلام آن خبیث هم از پشت سر درآمد و نا گهان با عمود آهنین بر سرش کوفت و او را به شهادت رسانید، او تنها زنی است که از لشکر امام حسین(ع) به شهادت رسید.1

2-  بَحریّه :یکی از کسانی که در کربلا به میدان رزم قدم نهاد و به کارزار پرداخت " بَحرّیه " دختر مسعود خَزرجی همسر جناده و مادر عمروبن جناده است که پس از شهادت فرزندش؛ دشمن سر پسر را بریده و بطرف مادر که جلو خیمه بود، پرتاب کرد،مادرسر فرزند را برداشت و به سینه چسبانیدواحسنت و مرحبا گفت و سپس سر را با شدّت و حِدّت هر چه تمام تر بسوی دشمن پرتاب نمود ؛ بدین معنی : سری را که در راه خدا دادم پس نمگیریم . و با سر، یک نفر از دشمن را کشت، آنگاه ستون خیمه را گرفت و به دشمن حمله کرد و این رجز را میخواند :((پیر زنی هستم که در میان زنان هم ناتوانم که استخوانم سست و وساختمان وجودم فرو ریخته و اندامم ضعیف است ، امّا ضربات مهلکم را برشما وارد میسازم و از فرزندان فاطمه(س) دفاع میکنم )).امام حسین(ع) آمد و زن را به خیمه باز گرداند .2

3-  مادر وهب بن عبدالله کلبی پس از کشته شدن فرزندش عمود خیمه را گرفت تا به دشمن حمله کند، حسین(ع)او رابر گرداند و فرمود : اِرجِعِی رَحمِکِ الله فَقَد وَضَعَ اللهُ عَنکَ اِلجهادَ. یعنی :((خدا ترا بیامرزد،برگرد که خدا جهادرا ازتو برداشته)).3

 

1-     حیاه الحسین ج3/ص 214  -  کامل ج3/ص391

2-     حسین(ع) نفس مطمئنه ص244(تالیف: آیت الله محمد علی عالمی)

3-     ابصارالعین ص133- قاموس الرجال7/129

 

+ نوشته شده در ۲۶/۹/۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۲ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(2)

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

                  اللهم صلی علی محمد و ال محمد

آیا واقعا( ظهور نزدیک است) ؟

یکی از گرفتاریهای پیامبر گرامی اسلام(ص) بعد از بعث ، مبارزه با توهمات و خرافه گرایی های بود که در جامعه آن زمان اتفاق میافتاد. مثلا هنگام مرگ ابراهیم پسر رسول خدا (ص) ،خورشید گرفتگی پیش آمد، مردم فکر کردند این اتفاق بخاطر مرگ ابراهیم است ولی حضرت محمد(ص) بلافاصله به روشنگری پرداختند و خورشید گرفتگی را یکی از آیات اللهی نامید .

همه میدانند که تمام پیامبران و ائمه معصومین علیهم السلام ،نسبت به مقامشان نزد خدا دارای فضایلی بوده اند ، ولی هیچ کدام در تاریخ زندگیشان فریاد نکشیدند که ((ما دارای مثلا طی الارض هستیم)) . پیامبران هرگاه مردم از ایشان بخاطر اثبات رسالتشان  معجزه ای طلب می کردند به اذن خدا در حّد ظرفیّت زمانی خود معجزه ای نشان میدادند .

در گذشته دیدیم فرقه های بهائیّت و وهابیّت وچند فرقه دیگر ادعای  امامت ،  نبوِت و  خدای کردند ، نتیجه اش این شد، ضمن اینکه این فرقه ها آلت دست قدرتهای استعماری شدند به انحطاط انسانی نیز رسیدند بعنوان مثال  در بهائیت مرد میتواند با مادر ، خواهر، دختر، ویا دیگر محارم خود ازدواج نماید که این موضوع در هیچ جای دیگرو در هیچ دین اللهی و غیر اللهی سابقه ندارد .(سرچشمه فرقه های بالا به سفارتهای انگلیس و روسیه برمیگردد )

حال عده دیگری آمده اند وادعای هاله نور میکنند  ویا مستندهایی در باره اشان ساخته میشود که از هیچ پشتوانه اسلامی( نه شیعه و نه سنی ) برخوردار نیست . وقتی دقت کنیم تمام کارها و حرکاتشان مانند ابتدایی حرکت وهابیّت است. (کتاب خاطرات مستر همفری )

در هر حال ، زمان ظهور حضرت مهدی (عج) را هیچ کس جزء خدا نمی داند ، خود امام عصر (عج) نیز نمیداند.این مطالب ساخته تفکرات عده ای منحرف دینیست.

 باید توجه داشت این تفکرات و حرکتها ی انحرافی هیچ ربطی به اسلام و شیعه ندارد. هر وقت شرایط ظهور از نظر پروردگار عالم حاصل شود این امر اتفاق می افتد . فقط مردم باید به وظایفی که خداوند ازایشان خواسته ، در زندگی اجتماعی و فردی خود عمل نمایند  و از راهنمایی های عالمان دینی (نه عالم نماها) استفاده کنند .

                                                                                 والسلام

                                                                        رضا طاهرنژاد جوزم

 

 

+ نوشته شده در ۲۳/۱/۱۳۹۰ساعت ۱۱:۵۶ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                بسم الله الرحمن الرحیم

           اللهم صلی علی محمد و ال محمد

این متن از سایت اطلاع رسانی آیت الله میرزا جواد تبریزی(ره) کپی شده است

      امام سجاد علیه السلام

نام: على  كنیه: ابوالحسن و ابومحمد  القاب: زین العابدین، سید الساجدین، سجّاد، زكىّ، امین و ذوالثفنات  به خاطر عبادت زیاد و سجده‏هاى طولانىِ امام زین العابدین (ع)، پینه‏اى در پیشانى‏اش بسته بود. از این رو، به وى «ذوالثفنات» لقب دادند.

منصب: معصوم ششم و امام چهارم شیعیان.

تاریخ ولادت: نیمه جمادى الثانى سال 38.

در مورد تاریخ ولادت آن حضرت، اختلاف است. غیر از تاریخ مزبور، مورخان روز و ماه ولادت آن حضرت را، پنجم شعبان یا نیمه جمادى الاولى یا هفتم شعبان و یا نهم شعبان ذكر كرده‏اند. در مورد سال ولادت آن حضرت نیز برخى سال 37 و برخى سال 36 هجرى را ثبت كرده‏اند.

امام زین العابدین (ع) دو سال پیش از شهادت امیر المؤمنین، على بن ابى‏طالب(ع) چشم به جهان گشود.

محل تولد: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى). برخى مورّخان گفته‏اند كه محل تولد آن حضرت در كوفه بوده است؛ زیرا در آن هنگام، همه افراد خانواده امام على (ع) در كوفه به سر مى‏بردند.

نسب پدرى: امام حسین بن على بن ابى‏طالب (ع).

نام مادر: شهربانو، یا شاه زنان، دختر یزدگرد سوم، آخرین پادشاه از سلسله‏ ساسانیان در ایران كه در زمان خلافت امام على (ع) (و به قولى در عصر خلافت عمر یا عثمان) به اسارت مسلمانان در آمده و با اختیار خویش، همسرىِ امام‏حسین (ع) را پذیرفت. این بانوى بزرگ در ایام نوزادى امام زین العابدین(ع) درگذشت.

مدت امامت: از زمان شهادت پدر بزرگوارش امام حسین (ع)، در محرم سال 61 تا محرم سال 95 هجرى، به مدت 34 سال.

تاریخ و سبب شهادت: دوازدهم (یا هیجدهم یا بیست و پنجم) محرم سال 95 (یا 94) هجرى، در سن 55 سالگى، به خاطر زهرى كه ولید بن عبدالملك به آن حضرت خورانید.

محل دفن: قبرستان بقیع، در مدینه مشرفه، در جوار قبر عمویش، امام حسن مجتبى (ع).

هم اكنون قبور مشرفه چهار امام معصوم(ع)، امام حسن مجتبى(ع)، امام زین‏العابدین(ع)، امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) در كنار هم مى‏باشد.

همسران: فاطمه، دختر امام حسن مجتبى و چند ام ولد.

فرزندان

الف) پسران: 1. امام محمد باقر (ع). 2. زید شهید. 3. عبدالله باهر. 4. عمر أشرف. 5. حسین اكبر. 6. عبدالرحمن. 7. عبید الله. 8. سلیمان. 9. حسن. 10. حسین اصغر. 11. على‏اصغر. 12. محمد اصغر.

ب) دختران: 1. خدیجه. 2. فاطمه. 3. علیّه. 4. ام كلثوم.

اصحاب: اسامى تعداد زیادى از مؤمنان، شیعیان و محبان اهل بیت(ع) در زمره اصحاب و یاران امام زین العابدین (ع) آمده است كه در این جا به نام برخى از آنان اشاره مى‏گردد:

1. جابربن عبدالله انصارى.

2. عامر بن واثله كنانى.

3. سعید بن مسیّب.

4. سعید بن جهان كنانى.

5. سعید بن جبیر.

6. محمد بن جبیر.

7. ابو خالد كابلى.

8. قاسم بن عوف.

9. اسماعیل بن عبدالله بن جعفر.

10. ابراهیم بن محمد حنفیه.

11. حسن بن محمد حنفیه.

12. حبیب بن ابى ثابت.

13. ابو حمزه ثمالى.

14. فرات بن أحنف.

15. جابر بن محمد بن ابى بكر.

16. ایوب بن حسن.

17. على بن رافع.

18. ابو محمد قرشى.

19. ضحاك بن مزاحم.

20. طاوس بن كیسان.

21. حمید بن موسى.

22. أبان بن تغلب.

23. سدیر بن حكیم.

24. قیس بن رمانه.

25. همام‏بن غالب (مشهور به فرزدق شاعر).

26. عبدالله برقى.

27. یحیى بن ام طویل.

زمامداران معاصر

1. امیر المؤمنین على بن ابى‏طالب (ع) (40-35 ق.).

2. امام حسن‏مجتبى (ع) (41-40 ق.).

3. معاویة بن ابى سفیان (60-35 ق.).

4. یزید بن معاویة (64-60 ق.).

5. معاویة بن یزید (64-64 ق.).

6. عبدالله بن زبیر (73-64 ق.).

7. مروان بن حكم (65-64 ق.).

8. عبدالملك بن مروان (86-65 ق.).

9. ولید بن عبدالملك (96-86 ق.).

از میان زمامداران فوق، ردیف‏هاى اول و دوم از خاندان بنى هاشم، سوم، چهارم و پنجم از خاندان بنى‏امیه و از تیره ابوسفیان، ششم از آل زبیر و هفتم، هشتم و نهم از خاندان بنى‏امیه و از تیره حكم بن عاص هستند. از میان آنان امام على بن ابى‏طالب(ع) دادگرترین و شایسته‏ترین فردى بود كه پس از پیامبر اكرم (ص) به زمامدارى مردم رسید. زمامدارىِ كوتاه مدت وى الگو و سرمشق همه حكومت‏هاى صالحى است كه پس از او پدید آمده و یا در آینده محقق مى‏گردند.

رویدادهاى مهم

1. وفات شهربانو، مادر امام زین العابدین (ع) به هنگام تولد آن حضرت، در سال 38 هجرى.

2. شهادت امام على (ع) در دو سالگى و شهادت امام حسن مجتبى (ع) در سیزده سالگىِ امام زین العابدین (ع).

3. همراهىِ امام زین العابدین (ع) با پدرش، امام حسین (ع)، در عدم بیعت با یزیدبن معاویه و حركت اعتراض‏آمیز از مدینه به مكه، در رجب سال 60 هجرى.

4. همراهىِ امام سجاد (ع) با كاروان حسینى در حركت از مكه به كربلا، درذى‏حجه سال 60 هجرى.

5. حضور امام زین العابدین در نهضت خونین كربلا، در سن 23 سالگى.

6. ابتلاى امام زین العابدین (ع) به بیمارىِ شدید، در روز عاشورا، و عدم توانایىِ جهاد در راه خدا.

7. تحمل مصیبت شهادت امام حسین (ع) و یاران و اصحاب آن حضرت، از سوى امام زین العابدین(ع) در روز عاشورا.

8. جنایت‏هاى لشكریان یزید در جدا كردن سرها از بدن شهدا و بر نیزه كردن آنها، اسب دوانى بر بدن‏هاى شهدا و غارت و آتش زدن خیمه‏ها پس از شهادت امام‏حسین (ع)، در عصر عاشورا.

9. آغاز اسارت امام زین العابدین (ع) و سایر بازماندگان قافله حسینى به دست لشكریان عمر بن سعد از عصر روز عاشورا.

10. تحمل سختى‏ها و مشقت‏هاى امام زین العابدین(ع) و دیگر بازماندگان در اسارت، كوفه و شام.

11. خطبه خواندن امام سجاد(ع) براى اهالى كوفه، در حالى كه در غل و زنجیر و اسارت دشمنان بود.

12. خطبه خواندن امام سجاد(ع)، در مجلس بزرگ مسجد اموىِ شام، در حضور یزید و تأثیر شگفت آن بر شامیان.

13. بازگشت امام زین العابدین(ع) به همراه سایر بازماندگان نهضت كربلا از اسارت كوفه و شام به مدینة الرسول(ص).

14. حزن شدید و گریه‏هاى طولانىِ امام سجاد(ع) در مصیبت شهادت امام حسین(ع) و اهل بیت آن حضرت.

15. قیام مردم مدینه بر ضد یزید بن معاویه و اخراج بنى امیه از این شهر و وقوع نبردى خونین در این واقعه (معروف به واقعه حره)، در سال 63 هجرى.

16. شكست مقاومت اهالىِ مدینه در برابر لشكریان شام، و كشتار فجیع سپاهیان یزید به سركردگىِ مسلم بن عقبه، در مدینه، و محفوظ و مصون ماندن امام زین‏العابدین(ع) و خانواده او از این كشتار.

17. قیام عبدالله بن زبیر در مكه بر ضد بنى امیه و تصرف حجاز (مكه و مدینه) و برخى از سرزمین‏هاى اسلامى، در سال 64 هجرى.

18. فشار و سخت‏گیرىِ آل زبیر بر خاندان امیرالمؤمنین و اهل بیت(ع).

19. قیام مختار بن ابى عبیده ثقفى، در كوفه، بر ضد بنى امیه براى خونخواهى از قاتلان امام حسین (ع).

20. مجازات قاتلان امام حسین (ع) توسط مختار بن ابى عبیده و شادمانىِ امام زین‏العابدین (ع) و سایر اهل بیت(ع) از كردار مختار.

21. شهادت امام زین العابدین (ع)، در دوازدهم (یا 18 و یا 25) محرم سال 95 هجرى، به وسیله زهرى كه ولید بن عبدالملك به آن حضرت خورانیده بود.

22. به خاك سپردن بدن مطهر امام زین العابدین (ع)، در قبرستان بقیع، در جوار قبر عمویش، حضرت امام حسن مجتبى (ع)، زیر قبه مقبره عباس بن عبدالمطلب.

داستان‏ها

1. گذشت امام زین العابدین (ع) از امیر معزول مدینه

هشام بن اسماعیل مخزومى، كه از نوادگان ولید بن مغیره بود، در زمان خلافت عبدالملك بن مروان، به امارت مدینه رسید. او گرچه اهل علم و روایت بود، اما از منطق و دادگرى بهره چندانى نداشت. به همین دلیل، در زمان امارت خود، با خاندان امیرالمؤمنین على (ع) به ویژه امام زین‏العابدین (ع) رفتارهاى ناپسند و ظالمانه‏اى داشت و با اندك بهانه‏اى به اذیّت و آزار آن حضرت مى‏پرداخت.

پس از هلاكت عبدالملك، فرزندش ولید به خلافت رسید. پس از چندى هشام ابن اسماعیل مورد خشم خلیفه قرار گرفت و از امارت مدینه عزل شد. به دستور امیر جدید، هشام را بازداشت كرده و در جلوى خانه مروان بن حكم در معرض دید اهالى مدینه قرار دادند تا هر كس از وى شكایتى دارد، آن را اقامه كند و حق خویش را بستاند. هشام، كه در توقیف مأموران امیر بود، مرتباً مى‏گفت: من از كسى واهمه‏اى ندارم جز على بن حسین (ع) كه به وى آزارهاى زیادى رسانده‏ام.

اما در همان ایام، امام زین‏العابدین (ع) فرزندان و اطرافیان خویش را گرد آورده و به آنان سفارش كرد كه از هشام شكایتى نكنند. اطرافیان امام (ع) عرض كردند: ما منتظر چنین روزى بودیم كه انتقام ستمكارى‏هاى او را بستانیم، آیا ما را امر مى‏نمایى تا در مورد دشمن شما و اهل بیت(ع) كوتاه بیاییم؟ امام (ع) فرمود: حتى به یك كلمه هم در صدد انتقام نباشید، وى را به خدا واگذار كنید.

روزى امام (ع) به هنگام عبور از جلوى توقیفگاه هشام، از وى تفقّد و دلجویى كرد. هشام كه بزرگوارى و كرامت نفس امام (ع) را ملاحظه كرد، گفت: اَللَّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛ (1) یعنى خداوند متعال داناتر است كه رسالتش را در كجا (چه خاندانى) قرار دهد.

همچنین در روایتى آمده است كه امام زین العابدین (ع) براى هشام پیغام فرستاد كه ببین از مال دنیا چیزى دارى كه خود را رهایى بخشى و از بند رها سازى؟ در پیش ما چیزى نیست كه تو را كفایت كند؛ اما از ما مطمئن باش كه آسیب و آزارى به تو نمى‏رسد. هشام كه از بزرگوارى و عفو امام(ع) متحیر و مبهوت شده بود، گفت: اَللَّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ.

آرى، امام زین العابدین (ع) با این سیره و رفتار خود به همگان آموخت كه زمین خوردگان را زمین زدن روا نیست. مردانگى و غیرت در این است كه در برابر ستمكاران، در هنگام اعمال ناشایستشان ایستادگى شود. (2)

2. حسادت هشام بن عبدالملك از مقام معنوىِ امام زین العابدین (ع)

هشام بن عبدالملك دهمین خلیفه از سلسله بنى‏امیه و هفتمین خلیفه از تبار مروانیان بود كه به مدت بیست سال بر جامعه اسلامى حكومت راند. او پیش از زمامدارىِ خویش، در عصر خلافت پدرش، عبدالملك یا برادرش، ولید بن عبدالملك، سالى به حج رفت. در آن سال، زایران خانه خدا بسیار زیاد بودند و كثرت جمعیت، انجام مراسم و آداب زیارت خانه خدا را دشوار مى‏ساخت.

هشام در حال طواف خانه خدا به حجرالاسود رسید و چون خواست استلام كند (دست بر آن بكشد) به دلیل ازدحام زیاد، این امر ممكن نشد. به ناچار منبرى براى او در مسجد الحرام نصب كردند و هشام بر روى آن نشست. شامیانى كه به همراه وى به حج آمده بودند نیز در كنارش ایستاده و نظاره‏گر مردم بودند.

در آن هنگام، امام زین‏العابدین (ع) كه داراى صورتى زیبا و بوى خوش بود و محل سجده در پیشانى‏اش پینه بسته بود، با وقار تمام وارد مسجدالحرام شد و طواف خانه خدا را آغاز كرد و همین كه به حجرالاسود رسید، مردم به احترام آن حضرت، راه را باز كرده و با ملاحظه هیبت و جلالت وى از كنار حجرالاسود دور شدند تا آن حضرت به راحتى استلام كند و اعمالش را به خوبى انجام دهد.

مشاهده این وضعیت براى هشام، كه خود را بالاتر و والاتر از همه مى‏دانست، گران آمد و موجب خشم وى گردید؛ اما خشم خود را اظهار نكرد تا این كه یكى از شامیانى كه در كنارش بود، از او پرسید: این شخص كیست كه مردم براى وى احترام ویژه‏اى قائلند و او را بر خود مقدم مى‏شمارند؟ هشام براى این كه شامیان، آن حضرت را نشناسند، خود را به نادانى زد و گفت: او را نمى‏شناسم.

ابو فراس فرزدق، شاعر اهل بیت (ع)، كه در آن جا حاضر بود، گفت: اگر شما وى را نمى‏شناسید، من او را مى‏شناسم و به شما معرفى مى‏كنم. شامیان گفتند: اى ابوفراس! وى را به ما بشناسان.

فرزدق آن حضرت را در قالب قصیده‏اى توصیف و معرفى كرد كه در مطلع آن آمده است:

هذا ابْنُ خَیْرُ عِبادِ اللَّهِ كُلِّهِمْ

هذا التَّقیُ النَّقیُ الطَّاهِرُ الْعَلَمُ

چون هشام این ابیات را از فرزدق شنید، به خشم آمد و دستور داد جایزه‏هاى وى را قطع كنند و او را در مكانى میان مكه و مدینه، مشهور به عسفان زندانى كنند.

فرزدق مدتى در زندان خلیفه بود و سپس آزاد شد. امام زین‏العابدین (ع) دوازده هزار درهم براى وى فرستاد و عذرخواهى نمود كه اگر بیشتر نزد ما بود، زیادتر از آن، تو را صله مى‏دادیم. فرزدق از گرفتن آن درهم‏ها خوددارى كرد و گفت: هدف من از سرودن این ابیات، چیزى غیر از رضاى الهى نبود. من خواستم خدا و رسولش را خشنود كنم. امام (ع) وى را دعا فرمود و از وى خواست كه آن مال را بپذیرد. فرزدق پس از اصرار امام (ع) آن را پذیرفت و بركت زندگى خویش قرار داد.(3)

كلمات شریفه

1. قالَ السجّادُ (ع): اِنَّ اَحَبَّكُمْ اِلىَ اللَّهِ اَحْسَنُكُم عَمَلاً، وَاِنَّ اَعْظَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ عَمَلاً اَعْظَمَكُمْ فیما عِنْدَ اللَّهِ رَغْبَةً.(4)

محبوب‏ترین شما نزد خداوندمتعال، نیكوكارترین شما است و عظیم كارترین شما نزد خداوند متعال، راغب‏ترین شما به عبادات الهى است.

2. قالَ (ع): هَلَكَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَكیمٌ یُرْشِدُهُ وَذَلَّ مَنْ لَیْسَ سَفیهٌ یَعْضُدُهُ.(5)

در هلاكت است كسى كه دانشمندى وى را ارشاد ننماید و خوار است كسى كه سفیهى وى را هم بازو نشود و كمك ننماید.

3. قالَ (ع): اِتَّقُوا الْكِذْبَ الصَّغیرَ مِنْهُ وَالْكَبیرَ فى‏ كُلِّ جِدٍّ وَهَزْلٍ. فَاِنَّ الرَّجُلَ اِذا كَذِبَ فِى الصَّغیر اِجْتَرَأ عَلَى الْكَبیر.(6)

از دروغ، چه كوچك باشد، چه بزرگ و چه جدى باشد و چه شوخى، بپرهیزید؛ زیرا كسى كه دروغ كوچك بگوید، جرأت بر گفتن دروغ بزرگ نیز پیدا خواهد كرد.

4. قالَ (ع): ما مِنْ شَی‏ءٍ اَحَبَّ اِلَى اللّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَفَرْجٍ.(7)

نزد پروردگار منان هیچ چیز پس از خداشناسى دوست داشتنى‏تر از عفت شكم و فرج (حلال خورى و پاكدامنى) نیست.

5. قالَ (ع): طَلَبُ الْحَوائجِ اِلَى النَّاسِ مَذِلَّةٌ لِلْحَیاةِ وَمُذْهِبَةٌ لِلْحَیاءِ وَاِسْتِخْفافٌ بِالْوَقارِ وَهُوَ الفَقْرُ الْحاضِرِ.(8)

درخواست حوایج و نیازمندى‏ها از مردم، موجب خوارىِ زندگى، از بین رفتن حیا و كاستن متانت است و آن، فقر حاضر است.

1 . انعام (6) آیه 124.

2 . مناقب آل أبى‏طالب، ج‏3، ص 301.

3 . همان، ج‏3، ص 306.

4 . بحار الأنوار، ج 104، ص 73، باب 1، ح 25.

5 . همان، ج 78، ص 158، باب 21، ح 19.

6 . همان، ص 136، باب 21، ح‏3.

7 . همان، ص 141، باب 21، ح 3.

8 . همان، ص 136، باب 21، ح 3.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۲۲:۰۵ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)
        

  بسم الله الرحمن الرحیم

       اللهم صلی علی محمد و ال محمد        

ذكر شهادت دو كودك صغير مسلم(ع)

  ((دو طفلان مسلم))                                                           

شيخ صدوق در امالي از پدرش از علي بن ابراهيم از پدرش از ابراهيم بن رجا از علي بن جابر از عثمان بن داود هاشمي از محمد بن مسلم از حمران بن اَعين از ابي محمد ، شيخ  اهل كوفه روايت كرده كه چون حسين بن علي(ع) كشته  شد، دو پسر كوچك از لشكرهايش اسير شد  و آنها را نزد عبيدالله آوردند

وزندانبان را طلبيدو گفت اين دو پسر بچه را ببر و طعام خوشمزه و آب سرد بآنها نده و بر آنها تنگ بگير ، اين دو كودك روزه ميگرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براي آنها ميآوردند تا يكسالي گذشت ويكي از آنها بديگري گفت اي برادر مدتي است ما در زندانيم و عمر ما ميرود و تن ما ميپوسد، اين شيخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را باو بگوئيم ، شايد به ما ارفاقي كند . چون شب شد آن شيخ ، همان نان و آبرا آورد ، كوچكتر گفت؛ اي شيخ " محمد(ص)" را ميشناسي؟ گفت : چگونه نشناسم ، او پيغمبر من است ؛ گفت جعفر بن ابي طالب  را ميشناسي؟ گفت : چگونه نشناسم ، با آنكه خدا دو پر باو داده كه با فرشتگان هر جا خواهد برود .  

گفت : علي بن ابي طالب را ميشناسي ؛ گفت :چگونه نشناسم ، او پسر عم و برادر پيغمبر من است ، گفت : ما از نژاد پيغمبر تو، محمد (ص) و فرزندان مسلم بن عقيل بن ابيطالب هستيم و در دست تو اسيريم و خوراك و آب خوب بما نميدهي و بما در زندان سخت گيري ميكني ، آن شيخ بپاي آنها افتاد و گفت جانم قربان شما اي عترت پيغمبر خدا مصطفي ،اين در زندان بروي شما باز است و هر جا خواهيد برويد ؛ شب دوقرص نان جو و يك كوزه آب براي آنها آورد و راه را بآنها نمود و گفت شبها راه برويد و روزها پنهان شويد تا خدا بشما گشايش بدهد؛ شب بدر خانه پيره زني رسيدند و باو گفتند ما كودك و غريب و نا باديم و شب است ، امشب ما را مهمان كن و صبح براه ميافتيم . بآنها گفت : اي عزيزانم شما كيانيد كه از هر عطري خوشبوتريد ، گفتند : اي پيره زن ما اولاد پيغمبريم و از زندان ابن زياد و از گشتن گريختيم، پيره زن گفت ؛ عزيزانم من داماد نا بكاري دارم كه بهمراهي عبيدالله بن زياد در واقعه كربلا حاضر شده و ميترسم در اينجا بشما برخورد كند و شما را بكشد .

گفتند : ما همين يكشب را ميگذرانيم و صبح براه ميافتيم ، گفت ؛ من براي شما خوراك ميآورم. آورد و خوردند و نوشيدن و خوابيدن . كوچك ببزرگ گفت : برادر جان ، اميدوارم امشب آسوده باشيم ، بيا در آغوش هم بخوابيم و همديگر را ببوسيم مبادا مرگ ما را از هم جدا كند . در آغوش هم خوابيدند و چون پاسي از شب گذشت داماد فاسق عجوز آمد و آهسته در را زد ؛ عجوز گفت كيستي ؟ گفت منم ، فلاني . گفت : چرا بيوقت آمدي ؟ گفت : واي بر تو پيش از آنكه خِرَدم بپرد و زهره ام از تلاش وگرفتاري بتركد ، در را باز كن ،گفت واي بر تو چه گرفتاري شدي؟ گفت : دو كودك از دست لشكر عبيدالله گريختند ، امير جارزده هر كه سر يكي از آنها را بياورد ، هزار درهم و هر كه سر هر دورا بياورد دو هزار درهم جايزه دارد ؛ من رنجها بردم و چيزي بدستم نرسيده ؛ پيره زن گفت : از آن بترس كه در قيامت ، محمد(ص) خصمت باشد ،گفت واي بر تو بايد دنيا را بدست آورد ! گفت : دنيا بي آخرت بچه كارت آيد؟  گفت : تو از اينها طرفداري ميكني ؟ گويا در اين زمينه اطلاعي داري ! بايد نزد اميرت برم ، گفت : امير از منِ پيره زني كه در گوشه بيابانم چه ميخواهد؟!! گفت : من بايد درجستجو باشم ، در را باز كن ، استراحتي كنم و انديشه كنم  كه صبح از چه راهي دنبال آنها بروم ، در را گشود و باو شام داد ، خورد و در نيمه شب ، خِر خِر كودكان را شنيد و مانند شتر مست از جاجست و چون گاو فرياد كرد و با دست بكنار ديوار خانه كشيد تا بپهلوي كودك كوچكتر رسيد و آن يتيم عقيل گفت : كيست ؟ گفت : من صاحبخانه ام ، شما كيانيد ؟ برادر كوچكتر، بزرگتر را جنبانيد و گفت ؛ برادر برخيز كه از آنچه ميترسيديم ، گرفتار شديم . گفت : شما چه كسي هستيد ؟ گفتند : اي شيخ ؛ اگر راست گوئيم در امانيم ؟ گفت : آري ؛ كفتند : امان خدا و رسولخدا(ص) و ذ مه خدا و ذ مه رسولخدا(ص)؟ گفت : آري، كفتند : محمد بن عبدالله(ص) گواه باشد ؟ گفت : آري . گفتند : خدا بر آنچه گوئيم وكيل و گواه است؟

گفت :آری . گفتند : ای شیخ ما از خاندان پیغمبرت محمدیم(ص) و از زندان عبیدالله بن زیاد از ترس کشتن گریختیم ؛ گفت : از مرگ گریختید و بمرگ گرفتار شدید؛ حمد خدا را که مرا بشما ظفر بخشید؛ برخاست و کَت آنها را بست و آن دو کودک شب را با کَت بسته خوابیدند  و چون سپیده دمید، غلام سیاهی فلیج نام را خواست و گفت این دو کودک راببر کنار فرات و گردن بزن و سرشان را برای من بیاور تا نزد عبیدالله برم و دوهزار درهم جائزه بگیرم ، غلام شمشیر برداشت و آنها را با خود برد، جلوی آنها میرفت و چون کمی از خانه دور شدند یکی از کودکان گفت : ای سیاه تو مانند بلال موذن رسولخدائ(ص)،سیاه گفت : آقا بمن دستور داده گردن شما را بزنم ! شما کیستید ؟

گفتند : ما عترت پیغمبرت محمدیم(ص) از زندان عبیدالله از ترس کشتن گریختیم و این پیره زن شما ما را مهمان کرد و آقایت میخواهد ما را بکشد،آن سیاه بپای آنها افتاد و بوسید و میگفت جانم قربان شما و رویم سپر شما ای عترت مصطفی(ص) ،بخدا محمد(ص) در قیامت خصم من نباشد ، شمشیر را از دست خود بسوئی انداخت و خود را بفرات افکند و بدانسوی گریخت، مولایش فریاد کرد: نافرمانی مرا کردی؟

گفت من فرمانت برم تا نافرمانی خدا نکنی و چون خدا را نافرمانی کنی من در دنیا و آخرت ازتو بیزارم، پسرش را خواست و گفت من حلال و حرامرا برای تو جمع میکنم و باید دنیا را بدست آورم، این دو کودکرا ببر کنار فرات و سر آنها را بزن و سرشانرا برایم بیاور تا نزد عبیدالله برم و دو هزار درهم جائزه بیاورم، او شمشیر را گرفت، جلو کودکان میرفت و کمی رفت که یکی از آنها گفت ای جوان ، من از آتش دوزخ بر جوانی تو میترسم ، گفت : عزیزانم شما کیستید؟ گفتند: از عترت پیغمبر(ص) توایم و پدرت میخواهد ما را بکشد .آن پسر هم بر پای آنها افتاد و بوسید و همان گفتار غلام سیاه را بعرض رسانید و شمشیر ، دور انداخت و خود را بفرات افکند . پدرش فریاد کرد ، مرا نافرمانی کنی؟!! گفت : فرمانبرداری از خدا بر فرمان تو پیش است ، آن شیخ گفت : جز خودم کسی آنها را نکشد ، خودش شمشیر گرفت تا کنار فرات شمشیر از غلاف کشید و چون چشم کودکان برشمشیر برهنه افتاد چشم آنها پر از اشک شد و گفتند : ای شیخ ما را ببازارببرو بفروش و مخواه که محمد(ص) در قیامت خصم تو باشد، گفت نه، سر شما را برای ابن زیاد میبرم و جائزه میگیرم ، گفتند : ای شیخ خویشی ما را با رسوخدا(ص) منظور نداری؟!! گفت : شما با رسولخدا(ص) پیوندی ندارید ، گفتند : ای شیخ ما را نزد عبیدالله بن زیاد ببر تا خودش درباره ما حکم کند ، کفت : من راهی ندارم جز آنکه با خون شما بوی تقرب جویم ! گفتند : ای شیخ به کودکی ما ترحم نمی کنی ؟!!! گفت : خدا در دل من رحم نیافریده ، گفتند : ای شیخ اکنون که ناچاری بگذار چند رکعتی نماز بخوانیم ، گفت ک اگر نماز سودی برای شما دارد ، هر چه خواهید نمازبخوانید ؛ کودکان چهار رکعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشوده و فریاد کشیدند ، یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین ، میان ما و او بحق حکم کن .

 برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش در توبره گذارد و آن کوچک در خون برادر غلطید و گفت او را هم کشتم و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را بآب انداخت و سرها را نزد ابن زیاد آورد ، او برتخت نشسته و عصای خیزرانی بدست داشت ؛ سرها را جلوش گذاشت و چون چمشش بآنها سه بار برخاست و نشست ؛ گفت وای بر تو کجا پیدا کردی آنها را ؟ گفت : پیره زنی از خاندان ما آنها را میهمان کرده بود ،گفت : حق مهمانی آنها را منظور نکردی؟ گفت : نه ، گفت با توچه گفتند ؟ گفت : گفتند ما را ببازار ببر و بفروش  وبهای ما را بستان و محمد(ص) را در قیامت خصم خود مکن .  تو در جوابشان چه گفتی ؟  گفتم : نه ، من شما را میکشم و سرتان را نزد عبیدالله میبرم و دوهزار درهم جائزه میگیرم ، گفت : دیگر با تو چه گفتند ؟ گفتند : ما را زنده نزد  عبیدالله بر تا خودش درباره ما حکم کند . تو چه گفتی ؟ گفتم : نه من با خونریزی شما باو تقرب جویم . گفت: چرا آنها را زنده نیاوردی تا چهار هزار درهم بتو جائزه دهم ؟ گفت : دلم راه نداد جز آنکه بخون آنها بتو تقرب جویم . گفت دیگر با تو چه گفتند ؟ گفتند ای شیخ ، خویشی ما را با رسولخدا منظور دار. تو در جواب چه گفتی ؟  گفتم : نه ، شما با رسولخدا خویشی ندارید . وای بر تو دیگر چه گفتند ؟ گفتند : بکودکی ما ترحم کن ، گفت : بآنها ترحم کردی ؟ نه ، گفتم : خدا در دل من ترحم نیافریده . وای بر تو دیگر با تو چه گفتند ؟ گفتند : بگذار چند رکعت نماز بخوانم ، گفتم : هر چه خواهید نماز بخوانید ، اگر برای شما سودی دارد . در آخر نماز چه گفتند ؟ گفت : گوشه چشم بآسمان کردند و گفتند یا حی ، یا حکیم ، یا احکم الحاکمین ، میان ما و او بحق حکم کن . گفت : خدا میان تو و آنها بحق حکم کرد .  کیست که کار این نابکار را بسازد ؟  

مردی شامی از جا برخاست و گفت : من ،  گفت : او را بهمان جا ببر که این دو کودک را کشته و گردن بزن و خونش را روی خون آنها بریز و زود سرش را برای من بیاور ، آنمرد چنان کرد و سرش را آورد و به نیزه ای افراشتند و کودکان با تیر و سنگ او را میزدند و میگفتند : این کشنده ذریه رسولخدا (ص) است .  

                        التماس دعا

+ نوشته شده در ۷/۸/۱۳۸۹ساعت ۰۸:۵۴ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                 بسم الله الرحمن الرحیم

            اللهم صلی علی محمد و ال محمد

علل بوجود آمدن فاجعه کربلا :

    قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره)   6 محرم 1372

   ((..... براي شناختن يك حادثه كه معلول است يعني در جُوي بار تاريخ قرار گرفته است ، هيچ راهي بهتر از شناخت علت آن نيست . هر حادثه كه در تاريخ مخصوصاً ، خيلي درخشنده باشه ، مخصوصاًخيلي جذاب باشه ، مخصوصاً خيلي اثر داشته باشه ، مستقيماً شناختن اين حادثه ، شايد معرفت ناقصي باشه. مي دانيد كه وقتي انسان مستقيم  ِبره (برود) روي شناخت يك حقيقتي ، بدون اينكه دور و بَراو را مورد توجه قراربده ، علت هايش را (مورد توجه ) قرار بده ، اين اگر هم چيزي دستگيرش بشه ، خيلي مختصر، ناچيز خواهد بود . پس بيايد ما كه در عالم تشيع چنين حادثه بر ما نسبت داده ميشود ، يعني حمايتگر نتيجه گيري از اين حادثه را پدران ما ، مادران ما رحمة ا... تعالي عليهم اجمعين  نصيب ما كرده اند، يعني ما هستيم كه حسيني ناميده ميشويم ، مايم كه عاشورايي ناميده ميشويم ،بنابراين چقدر ضروريه ، نه فقط خوب ، چقدر ضرورت داره كه ما واقعاً اين حادثه را تا آن حدودي كه كار ما يك كار عقلاني باشه و اين جلسات ما معنا پيدا كنه و از اين جلسات نتيجه بگيريم ، بهتراين است مقداري، نه فقط مقداري، بلكه بطور كافي يا حداقل بطور لازم در علت اين مساله بيانديشيم  .....))

و باز ایشان میفرمایند :

 قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره)" شب يازدهم محرم 1372

((.....اين گونه حوادثِ{فاجعه كربلا} فوق العاده و داراي ابعاد و جهات بسيار متنوع و عميق ، اگر در طول تاريخ ، بوسيله صاحب نظرانِِ هر بُرهه، و هر فطرت و دوراني، درست تفسير ميشد،اثرش در پيش بردِ انسان و انسانيت ، بسيار عالي بود . اگر به شما بگويند ، يكي از عوامل درشكست ما انسانها در علوم انساني و در شناخت عامل محرك تاريخ، اينست كه ما ،از جلوي حوادث فوق العاده مهم، خيلي ساده ميگذريم  ، ما انسانها آسان گرايم، صاحب نظران گذشته ما با يك عينك معيني حوادث را تفسير كرده اند در صورتي كه اين حوادث، احتياج و نياز مبرم داشته است  به تحقيقات و تعملات عميق . .....))

با توجه به فرموده ایشان و روش تفکر بزرگانی مانند شهید مطهری و همچنین دکتر علی شریعتی که در عمق تاریخ و مسائل پیرامون آن و مذهب ، بسیار تحقیق وتفکر میکردند ، واز همه مهمتر، این فریاد حضرت امام حسین (ع) که در طول تاریخ طنین انداز شده که «آیا کسی هست که مرا یاری کند »برهر انسان آزاده ازهر گرایش و مذهبی ، چه مسلمان از سنی و شیعه یا مسیحی و یهودی اگر بدنبال حقیقت ناب باشند  واجب می گردد ، در اطراف این قطعه از تاریخ با کمال بی طرفی و دقت بصورت ریشه ای  تحقیق و تفحص نمایند . تا بسیاری از مسائلی که درزیر پرده سیاه تاریخ توسط دنیا طلبان  از هر نوع آن پوشیده مانده روشن شود ، و وقایعی که باید در مورد آن فکر میشده ،ولی این اتفاق نیفتاده ، روشن شود .

حال باید دید نظر خود آن حضرت(ع) درباره قیامش چیست ؟ ایشان در وصیّت به برادرش محمد بن حنفیه اعلان فرمود :

اِنّی لَم اَخرُج اَشَراً وَلا بَطَراً وَ لا ظالِماً وَلا مُفّسِداً وَ اِنَّما خَرَجتُ بِطَلَبِ الاِصلاحِِ فی اُمَّةِ جَدّی ، اُریدُ اَن آمُرُبِِالمَعروفِ واَنهی عَنِ المنکر

«قیام من بر مبنای تمایلات نفسانی نیست ، من بمنظور طغیان و فساد و تباهی وستم خروج نمیکنم، بلکه انگیزه ام اصلاح امّت جدم رسولخدا است و مقصود و منظورم امر به معروف و نهی از منکر است»1

در این فرمایش ، حضرت به سه مطلب مهم اشاره کرده :

1-منظورم از قیام ، طغیان وفساد وتباهی و ستم نیست .(دنیا طلب نیستم و چهار چوبهای حکومت اسلامی را نمی خواهم بهم بزنم ، هر چند که در آن زمان، ظاهراً حکومت اسلامی بود  )

2- انگیزه اش را اصلاح امّت جدش بیان فرموده (زنده کردن سنت رسول خدا«ص»)

3- برپاداشتن امر به معروف ونهی از منکر

حال به فضل خدا در حّد توان به توضیح هر مورد اشاره ای هرچند کوتاه میکنیم ، ولی جداً از همه بزرگواران مخصوصاً مداحان اهلبیت(ع) میخواهم تا تاریخ رابصورت تحلیلی زیر نظر اهل فن مورد بررسی قرار داده ، تا اهداف همه معصومین(ع) در راهنمایی نوع بشر به صراط مستقیم در این شلوغ بازاردنیا طلبی وانحرافات بیجا، گم نشود .

1-مورد اوّل؛

 مسئله بسیار مهمّی است ، تا آنجا که حضرت علی (ع) را در برابر1- مکر سقیفه و2- زورشمشیر حسودان ،منافقان ودشمنان ،3- طمع دنیا طلبان به حکومت وبیت المال ، بیست وپنج سال خانه نشین میکند .

و این نه بخاطر ترس از جان است که همه علی(ع) را میشناختند و نه ترس از کشته شدن اهل بیتش که دیدیم ، همه آنها را شهید کردند .

بلکه بخاطر آن بود که علی یاوری نداشت بجزء فاطمه(س)،عمّار ، عبدالله بن مسعود، سلمان ، عباس عمویش ،بلال ،  وابوذر،شهید ربذه و عده ای بسیار قلیلی از بنی هاشم .امّا در مقابل حسادت انصارباهم وسوء استفاده مکاران ودشمنی منافقان واکثر قریش که اهلشان توسط شمشیر علی(ع)کشته شده بود تا اسلام زنده شود .

وعلی نه از ترس شمشیر بیعت کرد،بلکه بخاطربوجود نیامدن اختلاف بین مسلمین وسوءاستفاده منافقین بود که بیعت کرد تا پایه های حکومت اسلامی از بین نرود.وهمچنین بود صلح امام حسنِ(ع) بی یاور، برای از هم نپاشیدن حکومت اسلامی .

ولی به امام حسین (ع) نامه ها نوشته شد ، پس در نتیجه به ظاهر آن حضرت یاور داشت امّا با این بیان میگوید ، اولا من مفسد نیستم که بخاطر دنیا قیام کنم ، ثانیاً این قیام خارج از مبانی اسلامی نیست . وقبل و بعد از حرکتش در مسیر کربلا نیز این مسئله را ثابت میکند .

بنظر بنده در مورد اول یکی از دلایل قیام حضرت بوجود آوردن وحدت بود در جامعه ای که در حال متفرق شدن بود .

(بررسی وضع مدینه ، بصره وکوفه آن زمان مسائل را روشن میکند)

2- انگیزه اش را اصلاح امّت جدش بیان فرموده (زنده کردن سنت رسول خدا«ص»)

باید دید منظور از اصلاح چیست ؟ وبرای این منظور باید دید هدف از بعث پیامبرگرامی اسلام(ص) و همه پیامبران اللهی چه بوده ؟

با مراجعه به زندگانی حضرت رسول اکرم(ص) که سنت است ، وکتاب آسمانی قرآن که حجت  در منابع شیعه وسنی وزندگانی خلفای پس از ایشان وتحلیل زندگانی آنها ، و با مراجعه به تفاسیر قرآن کریم می بینیم بعد از پیامبر(ص) چه بدعتها که گذاشته نشد .((برای  درک بیشتر این مطلب علاقه مندان را ارجاع میدهم به کتاب تاریخ کامل امیر المومنین(ع) جلد اول، تالیف آیت الله حاج شیخ عباس حائری(ره)،انتشارات مسجد مقدس جمکران)).

در آن کتاب هشت مورد  از مواردی که ابوبکر و عمر بر خلاف سنت حضرت رسول اکرم(ص) رفتار کرده ذکر شده . حتی بعد از ابوبکر بدعتهای عمر به جای میرسد که عایشه دختر ابوبکر هم معترض میشود .2

ونتیجه آن همه بدعت و کج فهمی میشود عثمان که مامور او نماز صبح را در حالت مستی چهار رکعت میخواند و می گوید اگر میخواهید بیشتر بخوانیم .وظلمها و ستمهای اعمال او در مصرو کوفه و جاهای دیگر . کتک خوردن عمّار و ابن مسعود و تبعید ابوذر آن مجاهِدِ در راه خدا .

در نتیجه  کشته شدن عثمان توسط مسلمانان معترض ،وبعد قائله جمل وبالا بردن پیراهن عثمان توسط کسانی که در موقع زنده بودن ونیازش کمکش نکردن تا بعد از او به حکومت برسند و جنگ صفین و بوجود آمدن خوارج ، آنگاه جنگ نهروان و تفرقه ،خشکِ مقدسها بوجود میآیند. و مظلومیّت علی(ع) که بدنبال عدالت خون دل می خورد و شهادت علی(ع) در محراب نماز.

بعد از آن صلح اجباری امام حسن(ع) بخاطرنداشتن یاور و سپاه  برای زنده نگهداشتن دین مبین اسلام.وشروع حکومت معاویه پسر ابوسفیان .

در کتاب زندگی نامه امیر المومنین(ع) جلد دوم تالیف آیت الله محلاتی از ابن ابی الحدید معتزلی به نقل ازیکی از استاتیدش به نام  عثمان نقل میکند که ابوسفیان و معاویه هیچگاه به خدا ایمان نیاوردند .

معا ویه نیز بوسیله بعضی از صحابه دنیا طلب با دادن پول و مقام شروع به جعل احادیث میکند و انحراف در دین ادامه پیدا میکند .

وانگاه یزید، پسر معاویه بعد از پدر خلیفه میشود .  

وامام حسین(ع) به این دلایل می خواهد  سنت رسولخدا(ص) را که توسط خلفاء منحرف شده وبوسیله پول معاویه برای بقای حکومت دستکاری شده اصلاح نماید .  

3 – امر به معروف و نهی از منکر :

چه کسی میتواند این همه خرابی و انحراف را درست کند ؟

وچگونه ؟

در زمان  رحلت پیامبر گرامی اسلام(ص) اگر حیله نمی شد و کار به مردم واگذار میشد ، دین وراه درست زندگی از مسیرحق خارج نمیشد .و مردم هم علی(ع) را خوب میشناختند ولی ساکت نشستند و جواب علی(ع) را ندادند ، ونتیجه اش در آن زمان شد یزید و در این زمان غزه .که مردم کشته میشوند وهمه مسلمانان می بینند و فقط شیعیان تلاش میکنند .

چرا ؟ چون روح امر به معروف و نهی از منکر در بین مسلمانان بجزءمسلمانان شیعه مرده . و حسین بن علی بن ابی طالب(ع) نوه رسول خدا(ص) پسر فاطمه (س) هم معروف را خوب میشناسد وعمل به آنرا وهم منکر و چگونگی از بین بردن آن را.

او پسر عدالت واخلاق پیامبر(ص) است و چگونه حکومت کردن را بر مردم ودر راه رضای خدا خوب میداند .

 علی (ع) درقسمتی از وصیّت نامه خود (نامه 47 نهج البلاغه) امر به این کار«امر به معروف ونهی از منکر» کرده و علتش را هم بیان فرموده و نتیجه اش را هم گفته .

وحضرت امام حسین (ع) یکی دیگر از علل قیامش را هم همین امر به معروف ونهی از منکر بصورت عقلانی و درست در جامعه بیان می فرماید .که با این کار جامعه اصلاح می شود واگر ترک شود جامعه حتی جوامع کوچک به فساد کشیده خواهند شد . او می خواهد اضافاتی را که در دین وارد شده بیرون بریزد ومبانی اسلام را که توسط غیر اهلش خاموش شده روشن نماید . واین کار میسر نمگردد جزء با برپا کردن معروف واز بین بردن منکر .

این بود مهمترین علل قیام امام حسین علیه السلام از نظر خودش .

البته در هر حرکتش درسی ست که باید فکر کرد وفهمید و عمل کرد .

تذکر مهم : امر به معروف و نهی از منکر، کار هر کسی نیست و نیاز به تفکر و آموزش ، توسط اهل فن دارد.

                                                       والسلام

                                                      التماس دعا

                                               رضا طا هرنژاد جوزم

 1--حیات الحسین ج 2 ص 264 – بلاغة الحسین ص 64   

2 -  تاریخ کامل امیر المومنین ص107-132


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۳/۱۳۸۹ساعت ۰۳:۴۳ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(2)

                                      بسم الله الرحمن الرحيم

                   اللهم صلي علي محمد و ال محمد

سلام  : قسمتي از نامه 47 نهج البلاغه ؛ حضرت علي (ع) در قسمتي از وصيّت نامه خود مي فرمايد :

...لاَ تَتْرُكُوا الْاءَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ يُسْتَجَابُ لَكُمْ... :

...امر به معروف و نهى از منكر را فرو مگذاريد، كه بدترين كسانتان بر شما سرورى يابند و از آن پس ، هر چه دعا كنيد به اجابت نرسد... .

امام حسين عليه السلام هم علت قيامشان را دو چيز مطرح مينمايد 1 - امر به معروف ونهي از منكر2 - زنده كردن سنت رسول خدا (ص) .

اين مقدمه كوتاه را عرض كردم كه بگويم : براي اينكه اين انقلاب اسلامي به ثمر برسد وپيروز شود ، خونهاي زيادي ريخته و زحمات فراواني كشيده شد . در ابتدا همه با هم متحد بودن و اگر اختلافي هم بود ، بصورت دوستانه عنوان ميگرديد ، آن هم در خفا تا دشمنان سوء استفاده نكنند . هشت سال دفاع مقدس با همين وحدت پشت سر گذاشته شد وپيروزي حاصل گرديد .واينها زير نظر وجود مبارك امام زمان( عج) و تابعيّت همه علمائ آن دوران مخصوصا حضرت امام خميني (ره) وعلماي گذشته از دستورات دين مبين اسلام و پيروي از آن و اعتماد مردم به عالمان ديني صورت گرفت .

پس چرا در حال حاضر اين يك پارچگي از ميان رفته ؟

 همه به هم تهمت هاي مختلف ميزنند ؟

انقلابيون ديروز، فتنه انگيزان امروز معرفي ميشوند ؟

 بعضي افراد كه گفته ميشود انقلاب و مبارزه را كنار گذاشته بودند حالا بعد از رحلت حضرت امام خميني(ره) انقلابي پيشرو معرفي ميگردند ؟ و... .

بنده نميخواهم از گروه وحزب خاصي دفاع كرده وديگري را زير سوال ببرم ،و در آن جايگاه هم نيستم .

ولي به فرمايش حضرت علي(ع) وقتي امر به معروف  ونهي از منكر ترك گردد ،اثرش اين اختلاافات ميگردد . و اين بدتر ميشود هنگامي كه  عالمان ديني هم در برابر بعضي گناهان وزياده روي ها سكوت كنند . مثلا بعضي از عالمان(مراجع) نظر خود را درباره انجمن انگليسي حجتيه اعلام نكنند . دروغ گفتن در جامعه يك فضيلت شود و ايشان سكوت كنند . بعضي ها خود را داراي فضايلي بدانند كه مثل مرحومان آیت الله العظمی بروجردی(ره) ، آیت الله العظمی علامه طباطبایی(ره) و...و آيت الله العظمي بهجت(ره) كه همگی از عالمان و عارفان بنام بوده اند و فضایلشان مشهود توده مردم مسلمان و مومن بوده ،همه ايشان را مي شناختن ، هیچ زمان چنين ادعاي را نداشته  و .... .

به هر حال جامعه ايران اسلامي دچار اين گرفتاري ها شده واگر به همين صورت پيش برود وهمه سكوت كرده ودر برابر گناهاني كه در جامعه جاريست چشم ها راببندند ، به فرمايش حضرت علي عليه السلام نتيجه طبيعيش اين ميشود كه در آينده بدان برجامعه حاكم خواهند شد ، و ما گرفتار ظلم خواهيم گرديد ، حالا هرچه دعا كنيم ديگر خداوند متعال نظر نمي كند .

بنده حقير از همه عالمان ديني مخصوصا مراجع عزيز و خصوصاً جناب آيت الله آقاي سيد علي خامنه اي رهبر جمهوري اسلامي ايران مي خواهم كه يك بار ديگر شرايط فعلي كشور را بررسي كرده و بكوشند در برابر توهمّات عده اي گمراه بايستند و فضيلت گناه را در جامعه ما از بين ببرند، وبه منحرفان ديني بفهمانند كه با ايجاد فساد وگناه، فرج حضرت مهدي(عج) نزديك نميشود و اصولا باايجاد گناه و فساد بصورتهاي محسوس و نا محسوس نمي توان خداوند متعال را مجبور كرد كه ظهور آن حضرت را نزديك گرداند . فقط و فقط بايد اول در دوري از فساد اجتماعي و شخصي كوشيد بعد هم براي ظهور آن حضرت دعا كرد .

همچنين خودم وعموم مردم را در همه جهان هستي مخصوصا در كشور عزيزمان به دوري از فساد وگناه و ايجاد تقوي در خود و وحدت ملّي دعوت مينمايم .

  تذكرمهم : امر به معروف و نهي از منكر به دانش و علم نياز دارد وهر كسي نمي تواند آن را انجام دهد، مگرآنكه بد وخوب يك عمل را بطور كامل بفهمد .

تذکر مهم :روش امر به معروف و نهی از منکر  نیز بسیار مهم است که باید توسط اهلش انجام گیرد .

                                                      والسلام

                                              رضا طاهرنژاد جوزم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۶/۲/۱۳۸۹ساعت ۰۲:۳۲ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(3)

                      بسم الله الرحمن الرحيم

                اللهم صلي علي محمد و ال محمد

       رسول اكرم (ص) :

هركس از امت من چهل حديث را حفظ كند، بوسيله آن احاديث در روز قيامت فقيه و عالم بر انگيخته مي شود .

چهل حديث از حضرت امام حسين عليه السلام :

1-      قناعت سبب آسايش تن است .

2-      عجله و شتابزدگي ابلهي ميباشد .

3-      حلم زينت است و وفاي به پيمان پارسايي .

4-    شتابزدگي سفاهت است و سفاهت ناتواني .

5-      در دوره زندگي، تن خود را سلامت بداريد .

6-      جدال با مردم تنگ انديش نشانه ناداني است .

7-      تا كسي سلام نكند اجازه ورود به او ندهيد .

8-      عقل انسان كامل نشود مگر با پيروي از حق .

9-      بخيل كسي است كه از سلام كردن بخل ورزد.

10-  هم نشيني با افراد لاابالي موجب بدگماني است .

11-  كسي را امين مپندار، مگر آنكه از خداي تعالي بترسد .

12-  گريه از خوف خدا، موجب نجات از آتش دوزخ ميشود .

13-  مجالست با خرمندان نشانه آمادگي براي پذيرش است .

14-  پرسيدند ! نيازمندي كدام است ؟ فرمودند :طمع و ناميدي .

15-  ستيز و كشمكش با غير انديشمند از نشانه هاي جهل است .

16-   درس و مذاكره علمي باعث باروري شناخت و معرفت است .

17-  دوست تو آن كسي است كه تو را از كارهاي زشت باز دارد .

18-  در روز قيامت ايمن نميباشد مگر كسي كه در دنيا از خدا بترسد .

19-  دوري كن از غيبت كردن زيرا غيبت خوراك سگهاي جهنم است .

20-   كسيكه بخشنده باشد بزرگ شود و هر كه تنگ نظر باشد خوار شود .

21-  بپرهيز از ظلم كردن به كسي كه ياوري جز خداي بزرگ و توانا ندارد .

22-  با مردم چنان رفتار كنيد، كه دوست داريد مردم با شما رفتار كنند .

23-  با گذشت ترين مردم كسي است كه در عين توانايي چشم پوشي كند .

24-  هم نشيني با گنهكاران موجب سرگرداني و آشفتگي و خطر گناه است .

25-  دست حاجت پيش كسي دراز مكن مگر آنكه جوانمرد يا دين دار باشد .

26-  در بزرگواريها پيشي گيريد و براي بهره برداري از فرصتها شتاب كنيد .

27-  از نشانه هاي دانشمند گزيده گويي و دانستن راه و روش گفتگو است .

28-  كسي كه سخاوت داشته باشد بزرگ گردد و كسي كه بخل ورزد پست شود .

29-  بي نيازي : در اندك بودن آرزويت و راضي بودن به آنچه كه زندگيت را كفايت كند .

30-  كسي كه بخشش و عطايت را پذيرفت به تحقيق كه تو را به بخشندگي ياري داده است .

31-  همانا سخاوتمند ترين انسانها كسي است كه به كسي كه به او اميد ندارد اميد ببخشد .

32-  يكي از راههاي دانشمند بودن نقادي از گفتار خود و آگاهي از حقايق اقسام نظر مي باشد .

33-  خدايا با نيكي و احسان مرا به استدراج خود گرفتار مساز و به بلا و مصيبت مرا ادب مكن .

34-  هرگاه شنيدي شخصي در جستجوي آبروريزي مردم است سعي كن كه او تو را نشناسد .

35-  از آن حضرت(امام حسين عليه السلام)سؤال شد بزرگي در چيست ؟ فرمودند : سازگاري با بستگان ، تحمل لغزش ديگران .

36-  كسي كه اندوه و گرفتاري مومني را بر طرف سازد ، خداوند غمهاي دنيا و آخرتش را بر طرف ميسازد .

37-  كسي كه خشنودي مردم را با آنچه خشم خداوند در آن است بطلبد، خداوند او را به مردم واگذارد .

38-  در علم و دانايي تو همين بس كه از خدا بترسي و در جهل و نادانيت اين بس كه از علم و دانشت در شگفت باشي وتعجب كني .

39-  اي مردم در تحصيل ارزشهاي انساني رقابت كنيد و در راه بدست آوردن گنجينه هاي پر ارزش معنوي از يكديگر پيشي بگيريد .

40-  هر كس بخواهد با نافرماني و معصيت خدا به آرزو و هدفي برسد ، راه وصول به آرزويش مسدود مي شود و زودتر گرفتار آنچه ميترسد خواهد شد .

                

                                            التماس دعا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۷/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۷:۲۷ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(1)

                                                         بسم الله الله الرحمن الرحيم

                                                     اللهم صلي علي محمد وال محمد

با عرض سلام خدمت تمام هم وطنان گرامي در سرتاسر جهان ، عيد نوروز را به همه شما تبريك گفته، سلامتي و پيشرفت را برايتان آرزومنديم.

انشاء الله در اين سال دلها به هم نزديكتر شود ، گرفتاريها برطرف گردد و همه بيماران شفا پيدا كنند .


                              واز همه مهمتر ، انشاءا... ظهور حضرت مهدي(عج)در سال جديد اتفاق بيفتد .

                           

                                                                                 رضا طاهرنژاد جوزم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۸/۱۲/۱۳۸۸ساعت ۰۷:۲۷ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(1)

                                                                  بسم الله الرحمن الرحيم

                                                                  

                                      اللهم صلي علي محمد وال محمد


                                                     


درآمد:

آنچه در پي ميآيد، تلخيصي از رساله«التنزيه لاعمال الشبيه» تاليف علامه جليل حضرت آيت الله سيد محسن امين جبل عا ملي(قدس سره)است .اين عالم بزرگوار پس ازمشاهده آلايش پاره اي از محافل عزاداري به خرافات و بدعت ها و به نيت پاكسازي و اصلاح اين مجالس به تحريراين رساله و نشان دادن برخي از مواضع  تحريف در عزاداري حسيني پرداخت .

ترجمه اين مقاله كه اينك پيش روي شماست نيز توسط مرحوم جلال آل احمد و در سال 1322 انجام گرفت آنگاه كه او به تازگي از نجف اشرف بازگشته و در انجمن اصلاح   فعاليت داشت.  ضمن مسالت نمودن رضوان الهي براي مولف ارجمند ، اميد آنكه مقبول افتد .

 

سپاس خدا را و درود بر پيغمبر ما محمد(ص)، خداوند در همه جا نهي از منكروبازداستن مردم از كارهاي بد را قلباً و لساناً ودرهر حال وحتي الامكان واجب فرموده است. بزرگترين گناه اين است كه انسان بدعت ها رابه جاي امورمستحب گرفته ويا امورمستحبي را بدعت وانمود كند. از طرفي چون شيطان و يارانش هميشه در صدد ترويج امور منكر و زشت هستند و درهر مورد راه آن را خوب مي شناسند ، مردمان ديندار را نيزاز راه دين گول زده و از راه به در ميبرند واين خود بهترين راه گمراه كردن مردم است وكمتر عبادت وسنتي هست كه شيطان با وساوس خود در آن دخالت نكرده،آن را فاسد ننموده باشد .

از جمله اين امور يكي موضوع عزاداري بر امام حسين(ع) است . در اين مورد چون شيطان ويارانش با همه كوشش و تلاش خود نمي توانستند كاملاً پيروز شوند، تصميم گرفتند مردم را وادار كنند كه دراين موضوع بدعت ها و منهيات و اعمال شنيع بسياري وارد نمايند . وبه اين طريق سود و ثوابهاي آن را از بين برده، اموري در آن وارد كردند كه نه تنها تمام مسلمانان بلكه تمام ملل ديگر نيز آن اعمال را ننگين و زشت مي دانند، علاوه برزشتي،اين اموراغلب از چيزهايي است كه در قرآن و ساير اخبار رسماً از آنها نهي شده و به عمل كنندگان آنها وعده عذاب داده شده است .  اين امور نهي شده كه دراين عزاداري ها فراوان اتفاق مي افتد، از قرارزيراست :

1-   كذب و دروغ گفتن : اخبار دروغ و نادرستي كه دروغ بودنشان از روز روشن تراست، نه در كتابي نوشته شده و نه درجايي نقل گرديده است،با وجود اين شب و روزبرسرمنابر ودر ميان مجالس بدون رادع ومانعي خوانده مي شود و اين خود به تنهايي ازبزرگترين معاصي است؛مخصوصاً وقتي كه نسبت به خدا و پيغمبر و امام (ع) نيز مي باشد كه مبطل روزه نيز مي گردد .

2-   آزار نفس و اذيت كردن بدن و بدتر از اين قمه زدن است كه در نتيجه ريزش خون اغلب علت ايجاد امراض و يا زخم هاي ناعلاج مي گردد ويا چون زنجير زدن(يعني با آن زنجير هاي نكره به پشت يا به سر و صورت كوبيدن ويا به سينه زدن) و سينه ها را خراشيدن و زخم كردن و غير اينها، حرام بودن اين امورعقلاً و نقلاً ثابت است ؛يعني حفظ نفس از ضروريات شش گانه اسلامي به شمار ميرود،مخصوصاً كه دين اسلام دين سهل و ساده است و پيغمبر(ص) فرمود :«جئتكم بالشريعه السهله السمحه» ؛ يعني « من براي شما دين بسيارآسان و ساده آورده ام» و رفع حرج در موارد مختلفه كه درقرآن نيز مي فرمايد : « ما جعل عليكم في الدين من حرج » ؛ يعني « ما در دين امر دشواري برشما بارنكرديم » خود اين سخن را ثابت مي كند .

3-   جيغ زدن و فرياد هاي بلند زنان (كه غالباً در پاي منابرو مجالس عزا اتفاق مي افتد!) كه علاوه بر زشت بودن آن ، اصلاً گناه و معصيت كبيره است.

4-   داد و فرياد و نعره هاي  وحشيانه با صداي بلند، منكر است.

5-    غير از اينها كه شمرده شد، آنچه به نام دين در اينگونه مجالس موجب آبروريزي و هتك حرمت فوق العاده دين ميشود و حد و مقداري نيز نميتوان براي آن شمرد و در هرجا، بنا بر چگونگي زندگي مادي و اقتصادي افراد ، تغيير مي كند،نيز ازاين دست است .

داخل كردن اين اعمال زشت و نامشروع در اقامه عزا براي امام حسين(ع) ازافسون هاي شيطان و از گناهاني است كه خدا و رسولش را به غضب مي آورد و حتي خود امام حسين(ع) نيز كه در راه زنده كردن دين رسول خدا كشته شد و براي جلوگيري ازمنكرات و منهيات بود كه اين همه فدكاري كرد، هرگز از اين اعمال راضي نخواهد بود هيچ، از اين كسان بيزاري نيز خواهد جست .

زشتي اين اعمال مخصوصاً وقتي است كه به پاي دين حساب شود و به اسم طاعت و عبادت صورت يابد . ائمه هدي به ما دستور داده اند كه : « كونوا زيناً لنا و لا تكونوا شيئاً علينا » ؛ يعني « براي ما زينت آفرين باشيد نه باعث سرافكندگي و مذلت » .

و علاوه بر اين ما را امركرده اند اعمالي انجام دهيم كه بگويند : خدا جعفربن محمد را رحمت كند كه چه نيكو اصحابش و پيروانش را ادب آموخته است .

و درعين حال از هيچ كدام از ائمه ما روايت نشده كه به پيروان خود اجازه چنين كارهايي را داده باشند يا خودشان به اين كارها برخاسته ، دسته بندي كرده و در ملاء عام آبروي اسلام و تشيع را برده باشند .

هرگز! هرگز! حتي در زمان آزادي شيعيان نيز با آنكه براي اعمال خود مانعي نمي ديدند ، مانند زمان مامون و اوايل دولت بني عباس ، چنين اعمالي سابقه ندارد . با هزار اگر – اگر فرض كنيم كه اين اعمال حرام هم نباشد – بدون شك چيزهايي است كه باعث ننگ وعارمذهب بوده،مردم را از چنين ديني بيزار مي كند و حتماً زبان بدگويي را برروي دين ما خواهد گشود . شك نيست كه اين اعمال ، اين دسته بندي ها ، اين نوع سينه زدن ها، اين نحو بر سركوفتن ها،اين زنجيرزدن ها و قمه كشيدن ها، اين بي آبروگري ها،آن هم در برابر مردم و در معابر عام ( خصوصاً اين روزها در ايران كه در معرض انظار تمام دول خارجي است – مترجم) واين وحشي گري ها و بربريت ها و تمام اين امور كه خدا و پيامبران و امامان هيچ كدام راضي نخواهند بود وبدتراز همه نسبت دادن اين امور به همان بزرگواران، بدترين عزاداري بر امام حسين(ع) و اقامه ماتم آن بزرگواران با وقوع اين فجايع نخواهد بود؛ بلكه حرام نيزهست .

 دين اسلام دين عقل است،مسلمان واقعي يعني عاقل كامل.،بنابراين  هركاري كه مخالف عقل باشد،بدون شك حرام واگرازائمه نيز درباره ان تحريمي نرسيده باشد،به پيروي ازعقل ما مجبوريم كه از آن دوري جوييم، با طبل وشيپوروبوق وكوس دربرابرمردم بيرون آمدن واين وحشي گري ها رادرآوردن چه درايران وچه درعراق چه درمكه وچه درآفريقا هرجا كه باشد حرام ومخالف دين وشرع است.

كتاب «المجالس السنيه » ( كتابي است كه بسيار بزرگ و نيكو كه براي اصلاح وضع عزاداري و روضه خواني و غيره  از طرف نويسنده محترم كتاب منتشر شده است . مترجم ) را كه منتشر كرده ايم ، در آن هيچ  مقصودي  نداشته ايم  جز اينكه اين اخبار نادرستي را كه بر سر منابر به ائمه نسبت ميدهند، تصحيح و درست كرده باشيم جز براي آنكه از اين زياده روي ها و افراط ها جلوگيري كرده باشيم و جزبراي اينكه از اين آبرو ريزي ها به نام اسلام ممانعت به عمل آوريم . اكنون كساني برخاسته اند و به من تهمت ميزنند كه« مي خواهد اخبارما را نسخ كند واز اجراي اعمال دين جلوگيري كند وغيره» شما را به خدا، ببينيد چگونه تهمت ميزنند ؟

خدا خود مي داند و بندگان راستگو و درست كردار اونيز همه مي دانند كه من در اين گوشه انزوا نشسته ،مال و جان و عمرم را فقط و فقط وقف انتشار احكام خدا وپراكندن حقايق كرده ام و دراين كار نيزاز هيچ كس كمكي نخواسته ام و هيچ قصدي جز اين ندارم، در اين كار نيز مقصودم جزتهذيب اين اخبار دروغ و جلوگيري از منهيات و ممانعت از اين بي آبرويي ها به نام اسلام، چيز ديگري نيست و مي كوشم كه ذاكرين و وعاظ ؛ همه كساني باشند كه توجه عموم را جلب كنند و گوش ها و قلب ها را به خود جذب كنند و در عين حال باعث افتخار و مفخر اسلام باشند، نه باعث ننگ آن . مي كوشم كه اين روضه ها و اين عزاداري هاي آنان خود يك عبادتي باشد خالي از هرگونه شائبه و ريب ، و قصد ديگري اقامه عزا براي امام حسين(ع) جز ذكر مناقب آن بزرگوار و مقاصد مهم آن سرور و فهماندن اينكه چرا او خود را به كشتن داد، چيز ديگري نيست و اگر چنين باشد و بالاي منابر جز اينها سخناني رانده نشود بدون شك اين خود يك وسيله ترويج از اسلام است واز اينگونه مجالس است كه بايد حمايت و پشتيباني كرد وبرعكس برپاي داشتن مجالسي به نام دين، براي كارهاي نا مشروع ، باز بدون شك بزرگترين ضرر را به پيكر اسلام وارد ميآورد ..... .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۷/۹/۱۳۸۸ساعت ۰۰:۳۸ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)


                                                        بسم الله الرحمن الرحيم

                                   اللهم صلي علي محمد وال محمد

                    

                                                يا حسين (ع) شهيد به كربلا                


                       شهادت

خواهران وبرادران !اكنون  شهيدان مرده اند، و ما مرده ها زنده  هستيم .شهيدان سخنشان را گفتند ،و ما كرها مخاطبشان هستيم . آنها كه گستاخي آن را داشتند كه – وقتي نمي توانستند زنده بمانند –مرگ را انتخاب كنند ،رفتند ، وما بي شرمان مانديم ، صدها سال است كه مانده ايم ، و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما – مظاهر ذلت و زبوني – بر حسين (ع) و زينب (س) – مظاهر حيات  و عزت – ميگرييم ، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان ، عزادار و سوگواران عزيزان باشيم . امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي  در روي ما بر روي زمين نشستند ، تا نشستگا ن تاريخ را به قيام بخوانند . در فرهنگ ما ، در مذهب ما ، در تاريخ ما ، تشيع ، عزيزترين گوهريي كه بشريت آفريده است ، حيات بخش ترين ماده هايي كه به تاريخ ، حيات  و تپش و تكان مي دهد ، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي آموزد كه ميتواند تا ((خدا )) بالا رود ، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون افتاده است . ما وارث  عزيزترين امانت هايي هستيم كه با جهادها و شهادت ها و با ارزش هاي بزرگ انساني ، در تاريخ اسلام ، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم ، و ما مسوول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش ،  باشيم تا براي بشريت نمونه .((وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علئ الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا ))خطاب به ماست. مامسئول اين هستيم كه بااين ميراث عزيز شهداومجاهدانمان وامامان وراهبرانمان وايمانمان وكتابمان،امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهدوشهيد باشيم وپيامبر(ص) براي ما نمونه وشهيد باشد.                                                                                                                              رسالتي به اين سنگيني،رسالت حيات وزندگي وحركت بخشيدن به بشريت ،برعهده ماست،كه زندگي روزمره مان راعاجزيم !خدايا! اين چه حكمت است؟وما كه درپليدي ومنجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم ،بايد سوگواروعزادارمردان وزنان وكودكاني باشيم كه دركربلا براي هميشه،شهادتشان وحضورشان رادرتاريخ ودرپيشگاه خدا ودرپيشگاه آزادي به ثبت رسانده اند.خدايااين بازچه مظلوميتي برخاندان حسين؟اكنون شهيدان كارشان رابه پايان رسانده اند. وماشب شام غريبان مي گرييم، وپايانش رااعلام مي كنيم ومي بينيم ، چگونه درجامعه گريستن برحسين(ع)، و عشق به حسين (ع) ، با يزيدهمدست وهمداستانيم؟ اوكه مي خواست اين داستان به پايان برسد. اكنون شهيدن كارشان رابه پايان برده اند و خاموش رفته اند،همه شان،هركدامشان،نقش خوبش را خوب بازي كرده اند . معلم،مؤذن،پير،جوان،بزرگ،كوچك،زن،خدمتكار،اقا، اشرافي وكودك،هركدام به نمايندگي وبه عنوان نمونه ودرسي به همه كودكان وبه همه پيران وبه همه زنان،وبه همه بزرگان وبه همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كرده اند . اينها دو كار كرده اند ، اين شهيدان امروز دو كار كرده اند، از كودك حسين(ع) گرفته  تا برادرش ، و از خودش تا غلامش ، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه ،تا آن موذن ، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه ، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و با حيثيّت در جامعه خود وتا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان ، زنان ، كودكان و همه پيران وجوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند  - اگر ميتوانند – و چگونه بميرند – اگرنمي توانند . اين شهيدان كار ديگري نيز كرده اند : شهادت دادند با خون خويش – نه با كلمه – شهادت دادند ، درمحكمه تاريخ انسان . هر كدام به نمايندگي صنف خودشان . شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم برتاريخ بشري – نظامي كه سياست را واقتصاد را و مذهب را وهنر را ، و فلسفه و انديشه را واحساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست مي كند تا انسان ها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيزپايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد -  همه گروه هاي مردم و همه ارزش هاي انساني محكوم  شده است .يك حاكم است بر همه تاريخ ، يك ظالم است كه برتاريخ حكومت ميكند ، يك جلاد است كه شهيد مي كند و در طول تاريخ ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده اند ، وزنان بسياري در زير تازيانه هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ ، خاموش شده اند ، وبه قيمت خونهاي بسيار ، اخور آباد كرده اند ، و گرسنگي ها و بردگي ها و قتل عام هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است ، از مردان و از قهرمان و ازغلامان و معلمان ، در همه زمانها و همه نسلها .و اكنون  حسين (ع) با همه هستي اش آمده است تا در محكمه تاريخ ، در كنار فرات شهادت بدهد : شهادت بدهد به سود مظلومان تاريخ .شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ .شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك ، مغز جوانان را در طول تاريخ مي خورده است . با علي اكبر(ع) شهادت بدهد !و شهادت بدهد كه در نظام جنايت و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي مردند .با خودش شهادت بدهد !و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب ميكردند و ملعبه حرمسراها ميبودند يا اگر آزاد مي ماندند بايد قافله دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان ،با زينبش ! و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت ،جلاد جائر بر كودكان شير خوار تاريخ نيز رحم نمي كرده است . با كودك شير خوارش !و حسين (ع) با همه هستي اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي مردند ، شهادت بدهد .اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست ، رسالت عظيم الهي اش را انجام داده است . دوستان!در اين تشيعي كه ، اكنون به اين شكل كه مي بينيم در آمده است و هركس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده ، سخن بگويد ، پيش از دشمن ، به دست دوست قربانيش مي كنند ، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ ، و غنيمت هاي بسيار و ارزش هاي بزرگ و خدايي و سرمايه هاي عزيزو روح هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است . يكي از بهترين و حيات بخش ترين سرمايه هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد ، شهادت است . ما از وقتي كه ، به گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده ايم ، و به مقبره داري شهيدان پرداخته ايم،مرگ سياه را ناچار گردن نهاده ايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي(ع)بودن واز هنگامي كه به جاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن ، يعني «پيرو شهيدان بودن» ،« زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شده اند و بس ، در عزاي هميشگي مانده ايم !چه هوشيارانه دگرگون كرده اند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را ، پيامي كه خطاب به همه انسانها ست . اين كه حسين (ع) فرياد مي زند – پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مي بيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نمي بيند – فرياد ميزند« آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد ؟» . «هل من ناصرينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد ؟ اين سؤال ، سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست .  و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان مي كند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مي نمايد .اما اين دعوت را ، اين انتظار ياري از او را ، اين پيام حسين(ع) را – كه« شيعه مي خواهد»و در هر عصري و هر نسلي ، شيعه مي طلبد ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين(ع) اشك مي خواهد . ضجه مي خواهد و دگر هيچ ، پيام ديگري ندارد . مرده است و عزادار  مي خواهد ، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو» .آري ، اين چنين  به ما گفته اند و مي گويند !هر انقلابي دو چهره دارد : چهره اول : خون  ، چهره دوم : پيامو شهيد يعني حاضر ، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق  خويش به حقيقتي كه دارد مي ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي شود انتخاب مي كنند ، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند ، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيزو در هر عصر و قرني و هر زمان و زميني .و آنها كه تن به هر ذ لتي ميدهند تا زنده بمانند ، مرده هاي خاموش و پليد تاريخند ، و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمده اند و مرگ خويش را انتخاب كرده اند ، در حالي كه صدها گريز گاه آبرومندانه براي ماندنشان بود ، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود ،توجيه و تاويل نكرده اند و مرده اند ، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندنشان تن به ذلت وپستي رها كردن حسين(ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوززنده اند؟هر كس زنده بودن رافقط در يك لش متحرك نمي بيند ، زنده بودن و شاهد بودن حسين(ع) را با همه وجودش مي بيند ،حس مي كند ومرگ كساني را كه به ذلت ها تن داده اند ، تا زنده بمانند ، مي بيند . آنها نشان دادند ،شهيد نشان ميدهد و مي آموزد و پيام ميدهد كه در برابر ظلم وستم ، اي كساني كه مي پنداريد :«نتوانستن از جهاد معاف مي كند»، و اي كساني كه مي گوييد:«پيروزي بر خصم هنگامي تحقق  دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن ، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي شود و اگر دشمنش را نمي كشد ، رسوا ميكند . و شهيد قلب تاريخ است ، هم چنان كه قلب به رگهاي خشك اندام ، خون ،حيات و زندگي ميدهد . جامعه اي كه رو به مردن ميرود ، جامعه اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده اند و جامعه اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است ،جامعه اي كه تسليم را تمكين كرده است ، جامعه اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است ،و جامعه اي كه اعتقاد به انسان بودن رادر خود باخته است ، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است ، شهيد همچون قلبي، به اندام هاي خشك مرده بي رمق اين جامعه ، خون خويش را ميرساند و بزرگ ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل ،ايمان جديد به خويشتن را مي بخشد .شهيد حاضر است وهميشه جاويد .كي غايب است؟حسين(ع)يك درس بزرگ تر از شهادتش به ما داده است و آن نيمه تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است . حجي كه همه اسلافش ، اجدادش ، جدش و پدرش براي احياي اين سنت ، جهادكردند . اين حج را نيمه تمام ميگذارد و شهادت را انتخاب مي كند  ، مراسم حج را به پايان نمي برد تا به همه حج گذاران تاريخ ، نمازگذاران تاريخ ،مؤمنان به سنت ابراهيم ،بياموزد كه اگر امامت نباشد ، اگررهبري نباشد ، اگر حسين(ع)نباشد و اگر يزيد باشد ، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت ، مساوي است . در آن لحظه كه حسين (ع)حج را نيمه تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد ،كساني كه به طواف ،هم چنان در غيبت حسين (ع)، ادامه دادند ، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند ، زيرا  شهيد كه حاضر نيست در همه صحنه هاي حق و باطل ،در همه جهادهاي ميان ظلم وعدل ، شاهد است ، حضور دارد، مي خواهد با حضورش اين پيام رابه همه انسان ها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي،وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هر كجا كه خواهي باش!وقتي در صحنه حق و باطل نيستي،وقتي كه شاهد عصر خودت وشهيد حق و باطل جامعه ات نيستي ،هر كجا مي خواهي باش ، چه به نمازايستاده باشي،چه به شراب نشسته باشي ،هردو يكي است . شهادت«حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است .غيبّت؟!آنهايي كه حسين(ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت وشهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند ،هر سه يكي اند:چه آنهايي كه حسين(ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشند و مزدوراو،وچه آنهايي كه در هواي بهشت ،به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت ،حسين(ع)راتنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محراب ها و زاويه خانه ها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند . زيرا در آن جا كه حسين(ع)حضور دارد – و در هر قرني و عصري حسين(ع)حضور دارد- هر كس در صحنه او نيست ، هر كجا كه هست، يكي است،مؤمن و كافر،جاني وزاهد،يكي است . اين است معنا ي اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد،همه چيز بي معناست و مي بينيم كه هست . و اكنون حسين(ع) حضور خودش را در همه عصرها و در برابرهمه نسل ها، در همه جنگ ها ودر همه جهادها،در همه صحنه هاي زمين وزمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسل ها و عصر ها بعثت كند .  و تو،ومن،ما بايد برمصيبت خويش بگرييم كه حضور ندارييم . آري،هر انقلابي دو چهره دارد؛خون و پيام !رسالت نخستين را حسين(ع) ويارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است . پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است .زبان گوياي خونهاي جوشان وتن هاي خاموش،در ميان مردگان متحرك بودن است . رسالت پيام از امروزعصر آغاز مي شود . اين رسالت بر دوش هاي ظريف يك زن ،«زينب»(س)! – زني كه مردانگي درركاب او جوانمردي آموخته است! – و رسالت زينب(س) دشوارتر و سنگين تر از رسالت برادرش . آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند،تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده اند،امّا كار آنها كه از پس زنده مي مانند دشوار است و سنگين . و زينب مانده است ، كاروان اسيران در پي اش ، وصف هاي دشمن، تا افق ، در پيش راهش ، و رسالت رساندن پيام برادر بردوشش ، وارد شهر ميشود ، از صحنه بر ميگردد، آن باغهاي سرخ شهادت راپشت سر گذاشته و ازيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام ميرسد ، وارد شهر جنايت ، پايتخت قدرت ، پايتخت ستم وجلادي شده است ، آرام،پيروز، سراپا افتخار ، بر سر قدرت و قساوت ، بر سر بردگان مزدور ، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد ميزند :«سپاس خداوند را كه اين همه كرامت واين همه عزت به خاندان ما عطا كرد : افتخار نبوّت، افتخارشهادت ...»زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان اوبه جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان بريده است .اگريك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ مي ماند و اگر يك خون پيام  خويش را به همه نسل ها نگذارد، جلاد ، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است . اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد ، كربلا در تاريخ مي ماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم مي مانند، وكساني كه با خون خويش،با همه نسل ها سخن مي گويند، سخنشان را كسي نمي شنود .اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است . رسالت زينب پيامي است به همه انسان ها،به همه كساني كه برمرگ حسين(ع)مي گريند وبه همه كساني كه در آستان حسين سربه خضوع و ايمان فرود آورده اند،و به همه كساني كه پيام حسين(ع) را كه«زندگي هيچ نيست جزعقيده و جهاد»معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه :«اي همه ! اي هر كه با اين خاندان پيوند و پيمانداري ، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني ، خود بينديش، انتخاب كن ! درهرعصري و درهرنسلي و در هر  سرزميني كه آمده اي ، پيام شهيدان كربلا را بشنو ، بشنو كه گفته اند : كساني مي توانند خوب زندگي كنند كه مي توانند خوب بميرند . بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد ، به پيام قرآن ، و به راه علي(ع) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما ، اي همه كساني كه پس از ما مي آييد ، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را ، زيرا هركس آن چنان مي ميرد كه زندگي مي كند . و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد،«دين» واگر نداريد«حريّت» - آزادگي بشر- مسؤليّتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار ، يا آنسان آزاده ، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است ، باشيد كه شهيدان ما ناظرند ، آگاهند ، زنده اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل اند و الگوي اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند » .و شهيد ، يعني به همه اين معاني .هر انقلابي دو چهره دارد : خون وپيام ؛ و هر كسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه ميداند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه ، مسؤوليت آزاده بودن يعني چه ، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين – كه همه صحنه ها كربلاست ، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا – بايد انتخاب كنند : يا خون را ، يا پيام را ، يا حسين بودن را يا زينب بودن را ، يا آنچنان مردن را ، يا اين چنين ماندن را ، اگر نمي خواهيد از صحنه غايب باشيد . عذر مي خواهم ، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار و چگونه مي شود با يك جلسه از چنين معجزه اي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است ،سخن گفت ؟آن چه مي خواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل مي گويم به عنوان رسالت زينب ،« پس از شهادت» كه « آنها كه رفتند ، كاري حسيني كردند ،و آنها كه ماندند ، بايد كاري زينبي كنند ، و گرنه يزيدي اند ...» !

      

   دكتر علي شريعتي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۲/۹/۱۳۸۸ساعت ۱۴:۳۱ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                                  بسم الله الرحمن الرحيم

                                                  

       اللهم صلي علي محمد و ال محمد(ص)

 

                         

بعضي نظرات  مرحوم علامه محمد تقي جعفري در رابطه با انديشه، رفتار و گفتار امام حسين (ع) و يارانش       

                                  علامه محمد تقي جعفري                                                                  

                                                                     

قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره) 8 محرم 1350

 

((...  چه هفتاد و دو نفري ،هفتاد يك نفري ؛ وقتي دو روح يا سه روح به هم اضافه مي شود ، دو و سه نمي شود . اگر يك قوطي به اضافه يك قوطي بشود ، ميشود دو قوطي واگر يك قوطي ديگر اضافه شود ، ميشود سه . در دنيا هر چيزي به چيز ديگري اضافه ميشود ، الا روح انساني .(روح انساني) هر چه اضافه شود ، " وحدتش " اضافه ميشود ، قوي تر ميشود . هفتاد و دو نفر نگو ، يك نفر بگو ، " آن يك نفر كيست "؟ " روح  تاريخ بشري " ؛ آنجا اگر سيصد هزار نفر اردو با امام حسين (ع) شركت مي كردند ، يك نفر ميشدند ، چرا ؟ چون شعاع آن رهبر ، خيلي شعاع بزرگيست . انگيزه اش " خدا " انگيزه حركتش " خدا  " ،شعاع پهناوره ، همه اين افراد در زير يك شعاع كم كم با هم متحد شدند ....))

               

قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره) 9 محرم 1350

 

((.... يكي ازآن نمونه هاي بسيار حساس اين مساله (چونگي فهميدن ، مفهوم هدف و وسيله در زندگي) داستان نينواست ؛ واقعاً از نمونه هاي حساس اين قضيه است . تمام نقطه هاي ريز و درشت اين حادثه ، نشان ميدهد كه ما " وسيله " داريم ، و " هدف " داريم و اين دو مقوله را نبايد با هم مخلوط كنيم . از آن ريشه هاي تاريخي آن (فاجعه كربلا)  شروع كنيد ، احساس خواهيد فرمود كه ، در اين گذرگاه تاريخ ، حسين بن علي (ع) منظورش اين بود كه ؛آنچه كه هدف هست ، نبايد  قرباني وسيله باشه ،    وسيله(باید) قرباني هدفِ(باشه) ...))

 

    قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره)   6 محرم 1372

 

   ((..... براي شناختن يك حادثه كه معلول است يعني در جوي بار تاريخ قرار گرفته است ، هيچ راهي بهتر از شناخت علت آن نيست . هر حادثه كه در تاريخ مخصوصاً ، خيلي درخشنده باشه ، مخصوصاًخيلي جذاب باشه ، مخصوصاً خيلي اثر داشته باشه ، مستقيماً شناختن اين حادثه ، شايد معرفت ناقصي باشه. مي دانيد كه وقتي انسان مستقيم  ِبره (برود) روي شناخت يك حقيقتي ، بدون اينكه دور و بَراو را مورد توجه قراربده ، علت هايش را (مورد توجه ) قرار بده ، اين اگر هم چيزي دستگيرش بشه ، خيلي مختصر، ناچيز خواهد بود . پس بيايد ما كه در عالم تشيع چنين حادثه بر ما نسبت داده ميشود ، يعني حمايتگر نتيجه گيري از اين حادثه را پدران ما ، مادران ما رحمة ا... تعالي عليهم اجمعين  نصيب ما كرده اند، يعني ما هستيم كه حسيني ناميده ميشويم ، ماييم كه عاشورايي ناميده ميشويم ،بنابراين چقدر ضروريه ، نه فقط خوب ، چقدر ضرورت داره كه ما واقعاً اين حادثه را تا آن حدودي كه كار ما يك كار عقلاني باشه و اين جلسات ما معنا پيدا كنه و از اين جلسات نتيجه بگيريم ، بهتراين است مقداري، نه فقط مقداري، بلكه بطور كافي يا حداقل بطور لازم در علت اين مساله بيانديشيم  ......))

   


    قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره) شب  8محرم 1372

 

((..... اي پسر پيامبر ، اي پسر علي مرتضي ، چشمم گريه ميكند به تو ، چشمم ناله ميكند براي تو، ميگريم ؛ امّا نه براي پاداش ، نه براي اينكه ثوابي گيرم بياد ، نه خير ، با خودت كار دارم ، روحم متوجه خودِ توست ، گريه فقط براي خودِ توست . اين روشد روحي يك انسان را نشان ميدهد ، كه خودِ حقيقت او را در جاذبيّت خود قرار بدهد ، نه لذت و الم ، نه پاداش ، نه ترس از مجازات . اين آن قلّه ا علّي ايست كه ، يا از قلّه هاي بسيار با عظمت روشد انسانيست ..... ))

            

    قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره)" شب يازدهم محرم 1372

 

((.....اين گونه حوادثِ{فاجعه كربلا} فوق العاده و داراي ابعاد و جهات بسيار متنوع و عميق ، اگر در طول تاريخ ، بوسيله صاحب نظرانِِ هر بُرهه، و هر فطرت و دوراني، درست تفسير ميشد،اثرش در پيش بردِ انسان و انسانيت ، بسيار عالي بود . اگر به شما بگويند ، يكي از عوامل درشكست ما انسانها در علوم انساني و در شناخت عامل محرك تاريخ، اينست كه ما ،از جلوي حوادث فوق العاده مهم، خيلي ساده ميگذريم  ، ما انسانها آسان گرايم، صاحب نظران گذشته ما با يك عينك معيني حوادث را تفسير كرده اند در صورتي كه اين حوادث، احتياج و نياز مبرم داشته است  به تحقيقات و تعملات عميق . .....))

  

                                                          

                                             



                رضا طاهرنژاد جوزم

 

                                                          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۸/۱۳۸۸ساعت ۱۹:۴۵ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                         بسم الله الرحمن الرحيم

                                  اللهم صلي علي محمد و ال محمد


                                               


السلام عليك يا ابا عبدالله ، السلام عليك يابن رسول الله ،السلام عليك يابن اميرالمومنين ، وبن سيد الوصيين ، السلام عليك يابن فاطمة سيدة نساء العالمين

السلام عليك يا ثارالله وا بن ثاره ، والوتر الموتور ،السلام عليك و علي الرواح

حلّت بفناءِك ، عليكم منّي جميعا سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار ،

    يا ابا عبدالله

شيعه امام حسين عليه السلام كسيست كه به دنبال  فهم دين برود ،

به دستورات خداوند متعال وسنت پيامبر گرامي اسلام(ص) و امامان معصوم (ع) عمل كند .

  




پيرو امام حسين (ع) كسيست كه خرافه گرا نباشد ، دروغ نگويد، تهمت نزند، آبروي ديگران را نريزد ،به مردم توهين نكند ...

                                              




سرباز " امام حسين (ع) " همان كسيست كه معني انتظار فرج را بفهمد،

از هر گناهي دوري كند ، به ريسمان محكم خدا چنگ بزند و بدنبال  ((  اصلاح خود و جامعه باشد)) .

         




السلام  علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين (ع)


يا باب الحواءج علي اصغر (ع)



سلام بر همه شهداي كربلا ، حبيب بن مظاهر ، حّر ....


يا مظلوم  ؛ يا عباس(ع)


        التماس دعا



ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۸/۱۳۸۸ساعت ۱۴:۱۶ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

 

                              بسم الله الرحمن الرحيم

                       اللهم صلي علي محمد و ال محمد

 

 

قسمتي از كتاب شريف صحيفه سجاديّه

 

ستايش ، مخصوص خداست كه هستي او اوّل است ؛ بي آنكه آن را اوّل و ابتدايي باشد و آخر است ؛ بي آنكه آن را آخِر و انتهايي باشد .

 

      دعاي امام سجاد عليه السلام در طلب پرده پوشي  و نگهداري:

 

(1) اي خدا ؛ درود فرست بر محمد  و آل پاكش و بگستران بر من مسندهاي كرامتت را و وارد ساز مرا به جويبارهاي رحمتت و در ميان بهشتت منزل ده و مرنجان  مرا به مردودي از درگاه  خود و محروم  نگردان به نا اميدي از خويش .

 

(2) و در مقابل جرمم به كيفر مگير و به حساب در مياور مرا به گناهاني كه مرتكب شده ام و هرگز سّر ضميرم را بر خلق نمودار مگردان و آشكار مساز عيوبم را و به ميزان عدل مسنج عملم را و در پيش چشم خلايق ، خبرم را فاش مساز .

 

(3) و هر كردار و افكارم كه نشرش موجب ننگ من است ، در هم بپيچان ، آنچه كه مرا نزدت رسوا كند ، از نظرشان .

 

(4) شرافت بخش درجه مرا به مقام خشنودي ات ، و كرامت هايي كه به من كرده اي ، به آمرزشت كامل كن و منتظم گردان مرا در زمره اصحاب يمين و متّوجه گردان قلبم را در طريق آنان كه ايمن هستند و قرار بده مرا در زمره رستگاران عالم و زندگي ام را به جلوس با نيكوكاران معمور ساز .

                                   امينَ رَبَّ الْعالَمين

 

امام زين العابدين (ع) هنگامي كه مبتلا به قرض داري ميگرديد ، براي اداي دّين ، اين دعا را ميخواند :

 

(1)  پروردگارا ؛ بر محمد و آل پاكش درود فرست و ببخش بر من عافيت از ديني كه آبرويم را مي كاهد و پريشان ميكند ذهنم را و متفرق ميسازد فكرم را و طولاني ميشود توجّه خاطرم به قرضمندي شغلم .

 

(2) و پناه ميبرم به تو از همّ و غمّ ، قرضمندي و از فكر وخيال ديْن و بيداري شب از غصّه آن . پروردگارا ؛ درود فرست بر محّمد وآل پاكش و پناه ده مرا از غصّه ديْن و در پناه خود بدار مرا اي خدا ؛از خواري آن در حيات دنيا و از عقوبت آن در دار آخرت و درود فرست بر محّمد و آل پاكش و پناه بخش مرا به وسعت فزون يا به حدّ كفاف داريي .

 

(3) خدايا ؛ بر محمّد و آل پاكش درود فرست و باز دار مرا از اسراف و زياده روي و موفق گردان مرا پيوسته به بخشش و ميانه روي و بياموز حُسن تقدير به الهام خود وبه لطف خود مرا از اسراف نگه دار و كفايف فرما از وسيله هاي حلال روزي ما {را}  و روي آور به راه هاي انفاق بخششم را واز من  دور ساز مالي را كه منجر ميشود به كبر و غرور يا موجب خودسري و كفران و طغيان گردد .

 

(4) اي خدا ؛ محبوب من گردان مَحبّت رفيقان را  و موفق بدار مرا به دوستي شان با حْسن صبر.

 

(5) و آنچه لازم شود ، تحمّل كنم و آنچه باز گرفتي ؛ هر آنچه از متاع و مال دنياي فاني . آن را ذخيره ساز در خزينه هاي  باقي ابدي خود  براي آخرتم .

(6) و هم آنچه عطا فرمودي از نِعَم فاني دنيا به من  ، معجّلاً آن را نيز وسيله بلوغ من در جوار حضرتت شود ، گردان و واسطه نيل به مقام قرب خود و وصول به بهشت خويش قرار ده كه تويي اي خدا من ؛ صاحب و فضل و كرم ، عطا بخش بي عِوض و داراي رحمت بي پايان .

 

                                امين رَبَّ الْعالمين

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۱/۶/۱۳۸۸ساعت ۰۲:۰۶ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                         بسم  الله الرحمن الرحيم

                   اللهم صلي علي محمد و ال محمد

 

     قسمتي از كتاب صحيفه سجاديه      

 

  دعاي امام سجاد (ع) هنگام در خواست عفو و رحمت خداوند

 

         

(1)خدايا،درود فرست بر محمد وآل پاكش و در هم شكن قواي شهواني مرا از هر كار حرام  و بر كنار كن حرصم را از هر كار بد و مرا باز دار از آزار هر مرد و زن مومن و مسلمان .

 

(2)پروردگارا ، هر آن بنده ات را كه من به كاري آزردم كه تو از آن كار منع كرده بودي يا از كار او پرده دري كردم و حال ، آن  كه اين عمل به حكم تو ممنوع بوده و آن بنده تو كه از من جور ديد – از دنيا رحلت كرده يا هنوز زنده است – پس ببخش او را به جاي آزاري كه از من به او رسيده واگر من بر او حقي دارم ، او را عفو فرما و او را متوقف نگردان و پرده برمدار از گناهي كه نسبت به من مرتكب شده و قرار بده بخشش من از ايشان را و صدقه اي كه بر وجه تبرّع به آن ها كردم از نيكوترين صدّقه عالم و ار عالي ترين عطايي كه مقّربان

درگاهت بخشند .

(3) و عوِِض عفو من از ايشان تو هم مرا از تقصيرم عفو كن و به جاي دعاي خيري كه در حق آنها كردم، كرمت را شامل حالم ساز تا به فضلت همه به سعادت رسيم و به احسانت همه از عقابت نجات يابيم .

 

(4) اي خدا ، هر آن بنده از بندگانت كه عيبي از من به او رسيده يا اذيّت و المي از طرف من ديده يا ظلمي كه به سبب من به او شده ويا حقي از او فوت كردم يا سبقت كردم بر او به جوري ، اي خدا ، بر محمّد و آل پاكش درود فرست و راضي ساز از من به كرمت و از لطف خود ، حقّ او را به حدّ كامل عطا فرما و مرا هم به حكم عدلت به مظلمه او مسؤولم (5)رهايي بخش و آزادي بخش از مسؤو ليّت حكم عدل خود . همانا قوّت من ندارد تاب قهر تو و تحمّل غضب تو نتواند كه اگر تو ،به عدالت مرا جزادهي ، به يقين هلاك خواهم شد و اگر برمن لباس مغفرت در نپوشي ، مرا ذليل خواهي كرد .

 

(6)پروردگارا ، من در خواست بخشش دارم كه اگر مرا ببخشي ، برتو زياني ندارد و زحمت و مشقّتي بار نياورد .

(7) اي خدا ، از تو بر نفس ناطقه خود موهبت مي طلبم ؛ زيرا تو نيافريدي روح قدس مرا بر آن كه زياني از ذات خود دور كني و يا نفعي بر حضرتت عاءد سازي ، وليكن خلق كردي براي اثبات قدرت كامل خود بر خلقت شبيه و نظير آن " نفس ناطقه م"را .

(8) و هم از تو در خواست مي كنم از دوشم برداري گناهانم را كه بار مشقّت سنگيني است كه پشتم را ميشكند و مرا ياري كن و عفو نما گناهانم را كه آبرويم را در خطر انداخته .

(9)پس بر محمد و آل پاكش درود فرست واز من ببخش ظلمي كه من در حقّ نفس خود كرده ام و رحمتت را موّكل ساز بر محو گناهانم كه  اي خدا ، چه بسيار رحمت بي انتهايت شامل حال گنهكاران گرديده و چه بسيار عفو و بخششت ستمكاران را نجات داده .

(10)پس درود فرست بر محمّد و آل پاكش و مقرّر فرما مرا پيشقدم كساني كه در گذشتي از لغزش و خطاهايشان و مقرّر فرما از كساني كه مستخلصشان كردي به توفيقت از ورطه گناهان مهلك و بگردان از آنان كه آزاد شدند به كرمت از اسارت غضبت و از آنان كه بيرون شدند از عهده عدلت به اعمال رافتت قرار ده  .

  .

  .

  .

         التماس دعا

   رضا طاهرنژاد جوزم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲/۶/۱۳۸۸ساعت ۰۱:۵۸ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                                           بسم الله الرحمن الرحيم

                 اللهم صلي علي محمد و ال محمد

مختار 2

 

حوادث قبل از قيام

مختار پس از بريدن از عبدالله بن زبير و تماس هاي با اهل بيت پيامبر (ص) ، مكه را به قصد عراق  براي هدفي مهم ترك كرد  ، وبه كوفه رفت . بلاذري مي نويسد: (( مختار با قافله اش وارد كوفه شد و قبل از ورود به شهر ، كنار رودخانه "حيره" رفت و غسل كرد ، موهاي خود را روغن زد و خود را معطّر كرد و لباس مناسبي پوشيد و عمامه اي بر سر بست و شمشيرش را حمايل كرد و سوار بر مركب ، وارد شهر شد . در ابتداي ورود به مسجد "سكون" ، مركز تجمع مردم در محله "كنده " رسيد و مردم  از او استقبال كردند وبر هر كوي و برزني كه مي رسيد با مردم سلام و احوالپرسي مي كرد ، تا به محله "بني بدّاعه " از طايفه " كنده" رسيد . و مرتب  به مردم بشارت فتح وپيروزي  ميداد)) . 1

 ديدار با بزرگان  كوفه

با مرگ يزيد و اخراج " عمروبن حريث" ، قاءم مقام ابن زياد ، كوفه عملاً از تحت نفوذ حكومت اموي ها خارج شده بود و فضاي باز سياسيِ اين شهر مهمّ سوق الجيشي ، مهمترين فرصت مناسب را براي تحقق  آرمان شيعيان به رهبري داهيانه مختار فراهم آورد . ابو عمر و عبيده بن عمرو كه از بزرگان شيعيان كوفه بود با " اسماعيل بن كثير "كه او نيز  داراي موقعيت مهمي در ميان مردم بود  و برادر اسماعيل كه از سران كوفه محسوب مي شد ، با تعدادي از شخصيّت هاي برجسته شيعه در كوفه  ، شب هنگام به ديدن مختار  آمدند . مختار كه مدتي از اوضاع عراق دور بود ، از آنان وضع عراق ، بويژه كوفه را جويا شد . 2  آنان اوضاع  موجود را گزارش داده وخبر مربوط به ضمينه چيني  قيام  توابين توسط سليمان بن صرد خزايي را نيز به او دادن . از طرفي عده اي(( عمر بن سعد ،شمر بن ذي الجوشن ، شبت بن ربعي و زيدبن حارث  كه همه از قا تلان كربلا بودند)) نزد فرماندار عبدالله بن زبير در كوفه رفته و زمينه زنداني كردن  مختار را بوجود آوردند. ومختار به اين ترتيب باز در كوفه زنداني شد .

ياران نزديك مختار

هنگامي كه مختار در زندان بود ، ارتباط او با بيرون به گونه اي سرّي برقرار بود ، پيامها ، نقشه ها و برنامه هاي اورا به افراد قابل اعتماد مي رساندند و براي قيام به رهبري مختار ، از  مردم به طور كاملا پنهاني  بيعت ميگرفتند . اين كار توسط پنج نفر انجام ميشد : 1 – سايب بن مالك اشعري 2 – يزيد بن انس 3 – احمر بن شميط 4 – رفاعة بن شداد فتياني  5 – عبدالله بن شداد بجلي  . بنابراين  هنگامي كه مختار از زندان آزاد شد مقدمات كار انجام شده بود  واو بلا فاصله شروع به سازماندهي نيروها كرد . قبل از اين هم بقاياي بازمانده از قيام توابين آمادگي خود را براي پيوستن به مختار اعلام كرده بودند  كه يكي ، دو نفر از آنها نيز جزء آن پنج نفر بودند .

مختار چگونه از زندان آزاد شد ؟

وقتي او در زندان بود نامه اي به شوهر خواهر خود عبدالله بن عمر نوشت  تا او كه پسر خليفه دوم بود پا در مياني كرده  و نامه اي به عمال ابن زبير در كوفه بنويسد كه مختار را آزاد كنند و همين طور هم شد ؛ ولي با وثيقه اي سنگين : 1 – ضمانت ده نفر از بزرگان كوفه  2- مختار را به خداي  واحد و عالم غيب و شهود و رحمان ورحيم قسم دادند "مسءله اي ايجاد نكند و حادثه اي نيافريند وتا زماني كه حكومت در دست آنان است ، فكر قيام و شورش را در سر نپروراند و اگر چنين كند  و قسمش را بشكند و تعهد را ناديده بگيرد ، بايد هزار شتر بر آستان كعبه قرباني كند و همه برگان و مملوكان او از زن ومرد ، از ملكش خارج شوند . وبدين سان مختار پس از چند ماه از زندان آزاد شد .  3

حميد ين مسلم گويد :پس از آزادي مختار از زندان ، از او شنيدم .... سوگندي كه براي آنان ياد كرده ام ، به اين صورت به تعهّد قصد كردم كه اگر كاري بهتر از آنچه  از من تعهد گرفتند ، يافتم ، آشكارا انجام دهم و كفاره قسم را بپردازم.... .

 البته مدتي بعد با تغيير كادر سياسي كوفه و آمدن  عبدالله بن مطيع   به عنوان استاندار جديد كوفه باز قرار شد طّي نقشه اي مختار را  زنداني كنند كه مختار توسط يكي از ماموران متوجه شد و به استانداري نرفت .

 

اعلام پشتيباني " مثني بن مخربه" از قيام مختار

ايشان در بصره زندگي مي كرد و پس از مطلع شدن از آماده شدن مختار براي قيام ، او نيز اعلام آمادگي كرده و شروع به جمع كردن نيرو و بيعت گرفتن براي مختار كرد امّا طي جرياناتي كه پيش آمد  و در گيري با عمّال ابن زبير اونتوانست موفق شود وبا افراد خود بسوي كوفه حركت كرد .

 

جلسه بعضي سران كوفه

عده اي از سران كوفه  كه هنوز در كار مختار و نماينده بودن يا نبودن او از طرف محمد حنفيه شك داشتند ، مخفيانه تصميم گرفتند براي روشن شدن كامل موضوع به مدينه رفته وجريان را از خود آن بزرگوار جويا شوند . آنها به مدينه رفتند وجريان را از محمد حنفيه جويا شدند  ، اونيز فرمود " ....به خدا سوگند ، دوست دارم خدا به وسيله هركس از بندگان خود ، انتقام ما را از دشمنانمان بگيرد و اين نظر من است و براي خودم و شما از خداوند طلب آمرزش ميكنم  . والسلام " 4

سپس فرمود برخيزيد ، دسته جمعي برويم خدمت اماممان علي بن الحسين  (ع) و از ايشان  كسب تكليف كنيم .آن جمع همراه محمد حنفيه به خدمت امام سجاد (ع)  رسيدند و كسب تكليف نمودند . حضرت سجاد عليه السلام به محمد حنفيه فرمود  :(( اي عمو جان  ، اگر برده اي از زنگبار ، به حمايت ما اهل بيت پيامبر(ص) برخيزد ،  بر مردم واجب است او را ياري دهند و من تو را در اين امر (قيام) نماينده خود قرار دادم ، پس به آنچه صلاح ميداني در اين زمينه اقدام كن)) . سران شيعه با دست پر و اطمينان خاطر از محضر امام مرخص شدند ومي گفتند زين العابدين (ع) و محمد حنفيه به ما اذن قيام داده اند . آنها به كوفه برگشتند و اين خبر را به مردم دادند . وهر كس تا آن موقع در اين زمينه  شك داشت اطمينان  حاصل كرد .  مرحوم آيت الله  العظمي خويي (ره) مي فرمايد  :" و از بعضي روايات روشن مي شود كه قيام مختار  با اذن خاص امام سجاد (ع) بوده است " . 5

 دعوت از ابراهيم بن مالك اشتر ، براي پيوستن به قيام

شخصيّت نافذ((ابراهيم)) و فكر بلند و شجاعت و كارداني او در امور جنگ از يك سو و علاقه شديد و اخلاص او نسبت به ساحت مقدس اهل بيت پيامبر(ص) از سوي ديگر و ساير صفات برجسته اي كه در وجود او جمع شده بود ، باعث شد همه شيعيان عراق او را مايه اميد وپشتيباني قوي و فرماندهي لايق ، براي امور مهم خود بدانند؛ از اين رو ، تصميم گرفتند با ابراهيم ملاقات و او را به قيام دعوت كنند . پس او را به اين كار دعوت كرده و از او خواستند قضيه  سرّي بماند .ابراهيم اشتر ابتدا اين موضوع را نپذيرفت ولي بعد از چندي مختار نامه اي را  از طرف محمد حنفيه به مختار داد( اين نامه براي شخص ابراهيم بود )6و بعد از خواندن نامه (با شك واكراه)وبا شهادت عده اي از بزرگان كوفه برنمايندگي مختار از طرف محمد حنفيه اين دعوت را پذيرفت  (البته ابراهيم قبلا شرطي را مطرح كرده بود كه سران كوفه نپذيرفتنند) .

 

            اين صفحه در حال تكميل شدن مي باشد

                رضا طاهر نژاد جوزم

 

 

 

 

 

 

 

1 – انساب الاشراف ، ج5 ، ص217 

2- تاريخ طبري ، ج 5، ص 579 و كامل ابن اثير ، ج4، ص 171

3 – تاريخ طبري ، ج6،ص6

4 – تاريخ طبري ،ج 6 ، ص 13 و كامل ابن اثير ،ج4، ص214

 5 -   معجم رجال الحد يث ، ج 18، ص 101

6 – تاريخ طبري ،ج6،ص16 و بحارالانوار،ج45،ص366                           

 

 

        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳۰/۵/۱۳۸۸ساعت ۰۲:۲۵ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                                             

                                             بسم الله الرحمن الرحیم

 

             اللهم صلی علی محمد وال محمد(ص)

 

         مختار ـ ۱

 

در این گزیده نمیتوان شخصیّت مختار را بطور کامل معرفی کرد ، زیرا یک بحث تخصصی و پیچیده است ،فقط مختصری در مورد چگونگی حرکت مختار درانتقام از قاتلان اهل بیت (ع) مطرح میشود .

 

 نام او "مختار" ابن ابی عبید بن مسعود  بن عمرو بن عوف بن عقدة بن قسی بن منّبه بن بکر هوازن است .قبیله او "قسی" و "ثقیف" است و قبیله مشهور ثقیف ، از اعراب منطقه طاءف است که به این شخص منسوب میشود .  در عرب رسم است که افراد ، به ویژه شخصیّت ها ، علاوه بر داشتن اسم ، کنیه ای نیز داسته باشند و کنیه مختار " ابو اسحاق " است .لقب او کیسان است و کیسان به معنای زیرک و تیزهوش است . لقب کیسان را حضرت علی (ع) در کودکی مختار به او عطا کرد .

نام پدر وی ابو عبیّد ،فرزند مسعود ثقفی است. ابو عبیّد از طرف عمر بعنوان فرمانده لشکر برای حمله به ایران انتخاب شد ،در این جنگ ابو عبیّد در جنگ با نیروهای فارس جان خود را از دست داد . نام مادرِ مختار "دَومه" و از زنان با شخصیّت اسلام است .

او(مختار) در سال اوّل هجرت متولد شد . او هنوز نوجوانی کم سن و سال بود وبیش از سیزده بهار از عمرش نگذشته بود که در جبهه جنگ بزرگی شرکت کرد .این جنگ به واقعه " قس ناطف " معروف است که بین نیروهای اسلام و فرس(فارس) به وقوع پیوست .سعد بن مسعود، عموی مختار که از شخصیّتهای بنام اسلام و از یاران مخلص امیرمومنان (ع)بود نیز در این جنگ شرکت داشت . مختار در این جبهه میکوشید که از چنگ پدر بگریزد و وارد خط مقدم درگیری با دشمن شود ، اما عمویش سعد بن مسعود او را از این کار باز میداشت .  

 

بشارت امام علی (ع) به قیام مختار

  در کتب "ملاحم و فتن" از طرق شیعه و سنی از پیامبر (ص) و امیر مومنان علی بن ابی طالب(ع) روایاتی به عنوان پیشگویی حوادث آینده به چشم میخورد . یکی از حوادثی که به چشم میخورد قیام و شهادت امام حسین (ع) و بعد از آن قیام مختار است .  مقدس اردبیلی  روایت ذیل را از حضرت امیر (ع) نقل میکند که حضرتش فرمود : به زودی فرزندم حسین(ع) کشته خواهد شد ، ولی دیری نخواهد پایید که جوانی از قبیله "ثقیف" قیام خواهد کرد واز این ستمکاران انتقام خواهد گرفت ، به طوری که تعداد کشته های آنان به سیصد و هشتاد و سه هزار نفر خواهد رسید . 1

 

بشارت امام حسین(ع) به قیام مختار

علامه مجلسی (ره) در ذکر وقایع روز عاشورا می نویسد : امام حسین(ع) برای لشکر کوفه وشام خطبه ای خواند، حضرت ذیل خطبه مردم کوفه و شام را چنین نفرین فرمود  ؛.... پروردگارا ،آن جوانمرد ثقفی را بر آنان مسلط کن تا جام تلخ مرگ و ذلت را  به ایشان بچاپشاند و از قاتلان ما احدی را معاف ندارد ، به جای هر قتلی ، قتلی و به جای هر ضربتی ، ضربتی و انتقام مرا و دوستان و خاندان و شیعیانم را از اینان بگیرد ....  .2

 

  خبر میثم تمار

" ابن ابی الحدید" مینویسد : میثم تمار و مختار هر دو در کوفه به دستور ابن زیاد به زندان افتادند و هر دو محکوم به اعدام شدند . میثم (هم بند مختار) به  او چنین گفت :  تو از زندان آزاد خواهی شد و به خونخواهی حسین(ع) قیام خواهی کرد و این جبّاری که ما اکنون در زندان او هستیم به وسیله تو کشته خواهد شد ( و با اشاره به پای مختار گفت:) و با همین پاهایت سر و صورت او را لگدمال خواهی کرد . (گویا میثم تمار این سخن را بر اساس فرمایشات حضرت علی علیه السلام بیان کرده )

 

در اطراف  جریان مختار باید ازبعضی افراد سخن بمیان آید .

   محمد حنفیّه

تولد ایشان در سال 15 یا 17 ه.ق اتفاق افتاد .  محمد حنفیّه فرزند گرامی و عظیم الشان امام علی (ع) است و او را به جدّ مادری اش (حنیفه) نسبت میدهند . نام مادرش "خولة" دختر جعفربن قیس ...بن حنیفه بود . 3

روزی علی (ع) به پیامبر (ص) عرض کرد : اگر خداوند پسری به من داد اجازه میفرمایید نام شما را بر او بگذارم؟ پیامبر فرمود : آری .  واقدی گوید : " محمد حنفیّه در 65 سالگی ، در سال 82 (ه ق) از دنیا رفت .

 

   فرزندِ برادرم امام است

ابو بصیر گوید : " از امام محمد باقر (ع) شنیدم که فرمود : ابو خالد کابلی روزگاری پیشخدمت محمد حنفیِه بود و کمترین تردیدی در امامت او نداشت . روزی به محمد حنفیّه گفت : قربانت شوم ، من مودّت و حرمت شما را دارم . شما را به احترام رسول الله (ص) و امیر المومنین(ع) قسم میدهم که به من بگویید آیا شما همان امامی هستید که خداوند طاعت او را بر همه واجب کرده است ؟ محمد حنفیّه در پاسخ او گفت : ای ابا خالد ، مرا قسم بزرگی دادی . بدان که امام واجب الطاعه ، علی فرزند برادرم است . او امام من و تو و هر مسلمانی است .

 

  نقش محمد حنفیه در قیام مختار

در قیام مختار یکی از مطالبی که باید روشن شود اینستکه  محمد حنفیه(در رهبری قیام) چرا نقش بیشتری در این جریان داشت(نسبت بدیگر اهل بیت پیامبر)؟ و چرا مختار خود را"وزیر" یا "داعی"یا"معاون"ویا"نماینده "او معرفی میکرد ؟

محمد حنفیه در حقیقت رهبر قیام بود و مختار با او مشورت کرد و از او اجازه گرفت و پس ازآنکه به کوفه آمد خود را نماینده او معرفی کرد .شیعیان امر او را به دلیل فرمان محمد حنفیه پذیرفتند و برای اطمینان گروهی را به مدینه به نزد او(محمد حنفیه)فرستادند و هنگامی که این گروه از محمد حنفیه کسب تکلیف کردند و اظهار داشتند که مختارمیخواهد به خونخواهی حسین علیه السلام قیام کند ، محمد با شادی کار مختار را تایید کرد وانتقام از قاتلان حسین(ع) را بزرگترین آرزوی خود اعلام کرد و با تمام وجود از او حمایت کرد وآنان را برای اتمام حجت به نزد  امام سجاد (ع)  برد وآن حضرت رسماً نظر خود رادر آن جلسه به سران شیعه کوفه اعلام کرد و در حضورآن گروه به نمایندگی محمد حنفیه از طرف خود تصریح کرد.4 و محمد حنفیه نامه ای برای ابراهیم اشتر فرستاد و از او خواست به همراه قبیله خود ، مختار را در قیامش یاری دهد . آیت الله خویی در کتاب رجال خود به صراحت میفرماید :" از ظاهر بعضی از روایات به دست میآید که قیام مختار به اذن  امام سجاد علیه السلام بود" . 5

 

زمینه و فلسفه قیام مختار

1-    قیام امام حسین(ع) منشأ بیداری مسلمین

2-    شورش در حجاز

3-    اوضاع آشفته عراق

4-    فلسفه قیام

علامه بزرگ سید محسن امین میگوید : شهادت امام حسین (ع) بر اکثر مسلمانان  سنگین تمام شد و جامعه اسلامی آن روز را تکان داد ؛ حتی بعضی از بنی امیه نیز تحت تأثیر آن قرار گرفتند و این واقعه سبب بیداری مسلمانان و توجه آنان به برتری خاندان پیامبر و سختی ها و ظلم هایی شد که به آنان وارد آمد و مردم پی به اشتباه خود بردند که چرا از نصرت و یاری آنان کوتاهی کردند و این انگیزه ای شد تا مردم از بنی امیه رو گردان شوند وبه ((بنی هاشم)) به ویژه ((علویان)) تمایل پیدا کنند .

به قول "فیلیپ حتّی" : فاجعه کربلا سبب جان گرفتن و بالندگی شیعه و افزایش هواداران آن مکتب شد ،به طوری که میتوان ادعا کرد آغاز حرکت شیعه و ابتدای ظهور آن ، روز دهم محرم بود ....  .

... و شورش در( حجاز) زاییده عوامل چندی بود :1 – حدثه کربلا 2 – فساد دستگاه حاکم 3 – عُزلت سیاسی شهر مدینة النبی 4 – کارگزارانی بودند که از طرف معاویه(وپسرش) در آن مناطق حکومت میکردند . حادثه کربلا ، اوضاع را دگرگون ساخت و مردم را نسبت به رژیم شوراند ومردم فرماندار یزید به نام " عثمان بن ابی سفیان" را از شهر بیرون کردند ..... .

.... وبعد از مدینه مردم مکه نیز قیام کردند" این قیام بعد از شهادت امام حسین (ع) در کربلا آغاز شد" .(باید توجه کرد در این قیام خط عبدالله بن زبیر از حضرت امام حسین علیه السلام کاملاً جدا بود و ابن زبیر از موقعیّت بوجود آمده سوء استفاده کرد ).... بعد از قتل عام مردم مدینه و غارت وانهدام شهر توسط نیرو های یزید ملعون ، آنها به سوی شهر مکه حرکت کردند .

(حصین بن نمیر) برای کشتن و دستگیری ابن زبیر و یارانش فرمان حمله به مسجدالحرام را صادرکرد .سنگهای بزرگ به وسیله منجیق ها به سوی کعبه پرتاب شد و عراده ها به وسیله سنگ هایی با پارچه های آغشته به نفت و شعله ور خانه کعبه را گلوله باران کردند .... . یازده روز پس از این جنایت ، یزید بن معاویه به هلاکت رسید .... حصین بن نمیر با ابن زبیر کنار آمد و ابن زبیر مجدداً بر اوضاع مسلط شد .6

 

         اوضاع آشفته عراق

آشوب در بصره

بدون شك مرگ ناگهاني يزيد، دستگاه اموي را آشفته كرد و عراق را كه قبل از اين تحت فرمان امويان بود ، برضد آنان شوريد ومحل حوادث و نابساماني هاي  پي در پي شد .بصره كه پيش از اين در برابر حكومت اموي ، موضعي محافظه كارانه داشت ، اين بار ناگزير به اتخاذ تصميمي جدْي مبادرت كرد . ((عبيدا... بن زياد )) كه در آن موقع استاندار بصره بود ،پس از دريافت خبر مرگ يزيد ، از فرصت استفاده كرد و كوشيد به نام امويان براي خود بيعت بگيرد ،امْا نتوانست .

 

   كوفه

كوفه كه پس از شهادت امام حسين (ع) در باتلاق گناه و تقصير فرو رفته بود ، موضع سختي برگزيد ، بويژه آنكه شيوه سنتي امويان درباره اين شهر ، كه داراي گرايش هاي شديد علوي بود ، بر فشار و ترور متكي بود . در كوفه سه جريان وجود داشت  :

1 -  شيعيان خالص و عناصري كه به شدت در پي اتخاذ مو ضعي شتابزده و خشن بودند . ( يمني ها و موالي و ايرانيان )

2 – هواخواهان  حكومت اموي ، كه بيشتر آنها اشراف عراق واز طايفه ((مضري ها ))بودند .( اكثراً قاتلان كربلا)

3 -  طرفداران مقاومت منفي، اينان به رغم مخالفت با نظام اموي ، جبهه اي ترديد آميز داشتند .

 

  قيام توابين

" توابين "به گروهي از شيعيان عراق ميگويند كه پس از شهادت امام حسين (ع) به شدت از كرده خود پشيمان شدند كه چرا امام (ع) را ياري ندادند و گفتند به جزء با شهادت ، گناه ما بخشيده نمي شود . سران اين قيام پنج نفر بودند  : 1 – سليمان بن صرد خزاعي  2 -  عبدالله بن وال تميمي  3 – رفاعه بن شداد بجلي 4 – عبدالله بن سعد ازدي  5 – مسيْب بن نجبه فزاري  . شيعيان به رهبري اين پنج تن قيام كردند. 7

مختار به دو علت در اين قيام شركت نكرد 1 –با شيوه قيام و رهبري سليمان بن صرد خزايي مخالف بود . 2 – هنگام قيام باز هم در زندان عمال عبدالله بن زبير بود . " توابين "قبل از حركت به سوي دشمن ، به كربلا آمدند و در كنار تربت سيد شهيدان  (ع) و ياران با وفايش جمع شده و عزاداري كردند و از خدا طلب مغفرت كردند و نيروها را به سوي مرز عراق و شام گسيل داشتند .

 

 جنگ "عينُ الَوردهَ"

نيروهاي توابين در منطقه عين الورده با دشمن مواجه شدند . ابن زياد فرمانده كل نيروهاي دشمن بود . نيروهاي حق و باطل برابر هم اردو زدند . توابين حدود چهار هزار نفر و دشمن حدود سي هزار نفر نيرو داشتند  و شعار توابين " يا لثارات الحُسين عليه السلام "  بود  ، جنگ سختي در گرفت و توابين با روحيه شهادت طلبي بالا جانانه  جنگيدند . سليمان و بن صرد خزايي شهيد شد و ديگر فرماندهان يكي پس از ديگري  فرمانده اي را بدست گرفتند و اكثر آنان شهيد شدند. فرياد توابين به "الجنه ، الجنه " بلند بود و بعضي ها فرياد ميزدند " خدايا ما را ببخش " . اغلب نيروهاي توابين به شهادت رسيدن و با غلبه لشكر شام ، بقاياي آنان به سوي عراق بازگشتند و به نهضت " مختار " پيوستند .((بنظر بنده حقير " رضا طاهرنژاد "  با دانش بسيار اندكم قيام توابين بسيار مخلصانه تر از قيام مختار بود . البته خدا عالم است ))

سياست تبعيض نژادي بني اميه

سياست حكام اموي بر اساس تبعيض نژادي بود و مردم مسلمان  را به دو دسته تقسيم ميكردند  : 1 – عرب ، كه داراي امتيازات مهمّي بودند .  2 -  موالي : ( غير عرب ها ) كه مورد تحقير و ظلم حكام واقع مي شدند . ( شايان ذكر است كه بنيان گذار اين سياست ، خليفه دوم بود ."به تاريخ هاي سني و شيعه مراجعه كنيد ")

(( جرجي زيدان )) ميگويد : در نظر بني اميه ؛ مردم سه دسته بودند  : 1 – فرمانروايان كه خود (( عرب ها )) بودند . 2 – موالي ، يعني بندگان ( مسلمانان آزاد شده ) 3 – ذميّ ها( كفاري كه به حكومت اسلامي جزيه ميدادند  ) . چنانچه معاويه راجع به مردم مصر ميگويد  :  اهل آن كشور سه دسته اند : ناس ، شبه ناس ، نسناس يا لاناس(جانور). يكي از علل گرايش مردم به مختار ، همين سياست تبعيض نژادي بود كه ايشان " مختار " آن را عملا لغو كرد .

 

 نقش ايرانيان در نهضت مختار

مرحوم علامه دهخدا در لغتنامه خود مي نويسد )) ... چون سياست بني اميه ، مبتني بر سيادت عرب و تحقير موالي بود ، ايراني ها دست اندر كار بودند و چون از دوام حكومت،ناراحت شده ، همواره مترصد اقدام به مخالفت با آنها بودند ، چنانچه نه فقط با مختار و ابراهيم اشتر بر ضد عبدالملك بن مروان قيام كردند ، بلكه به اتفاق عبدالرحمن بن اشعث نيز بر خلاف حجاج هم داستان شدند . 8 وي اضافه مي كند  ((.... ايرانيان ، نهضت توابين و قيام مختار  و خروج زيد بن علي و يحيي بن زيد را رنگي خاص بخشيدند ... )) . 9  يكي از علل گرايش ايرانيان به اهل بيت پيامبر (ص)  ، حق طلبي و عدالت خواهي آنان بوده ،همچنين تشخيص درست حق از باطل  و آزادي خواهي ايرانيان ، كه متاسفانه عربها در حال حاضر هم از درك آن عاجزند و همچنان بصورت قبايلي و جاهلي زندگي كرده وبه همان شيوه بدنبال هوا وهوس خود ميباشند. اسلام را نشناختند و نمي شناسند ، شاهد اين مدعا موضعگيري هاي كشورهاي  عربستان ،  مصر ، سوريه ، اردن و ديگر كشورهاي عربي در قبال مسأله فلسطين مي باشد .

 

علل گرايش مردم كوفه به نهضت مختار

مردم عراق پس از حكومت يزيد به ((  عبدالله بن زبير )) روي آوردند و دعوت او را پذيرفتند ، اما چيزي نگذشت كه ماهيت دعوت ابن زبير براي مردم عراق آشكار شد و مردم فهميدند كه او نيز از حكام اموي بهتر نيست . ابن زبير اعمّال بني اميّه را از عراق بيرون كرد ، امّا قاتلان امام حسين و مسببان فاجعه كربلا ، مقربان دستگاه او بودند ، همان گونه كه در عهد يزيد بودند و چهرهاي بد نامي مانند (( شمر بن ذي الجوشن ، شبث بن ربعي ، عمر بن سعد ، عمرو بن حجاج و ديگر عاملان حادثه  عاشورا دوباره همه كاره عراق شدند . مردم عراق به ويژه اهالي كوفه ، ديدند  آن عدالت اجتماعي كه در پي آن هستند در خاندان  ابن زبير نيست ُ و به همین خاطر به قیام مختار گرایش پیدا کردند .

  بين فاصله زماني حادثه كربلا  و قيام مختار " شخص مختار "كجا بودو چه مي كرد ؟

بلازري ميگويد :" خانه مختار محل ورود مسلم بود و مركز انقلاب شد "10  امْا هنگامي كه مسلم دستگير شد ، مختار در كوفه نبود ، و با شنيدن اين خبر بلا فاصله به كوفه باز گشت .هنگامي كه مختار وارد شهر شد ، تقريبا شب شده بود ، خبر ورود مختار به ابن زياد رسيد ؛او به مختار پيام فرستاد كه مواظب اعمالت باش و خود را به هلاكت مينداز . يكي از بستگان مختار به نام " زاءده بن قوامه ثقفي"به معاون ابن زياد گفت : من به يك شرط حاضرم مختار را به نزد شما بياورم و آن اينكه او در امان باشد . عمرو بن حريث (معاون ابن زياد )نيز پذيرفت كه اگر مسأله اي پيش آمد از مختار دفاع كند . . طي همين مذاكرات مختار صلاح ديد همان شب وارد مسجد شود و زير پرچم (( عمرو بن حريث)) در آيد ، و شب را همان جا ماند . فردا صبح مختار به نزد ابن زياد برده شد ،ابن زياد ابتدا با چوب دست خود ضربه محكمي به چشم مختار زد ولي با شفاعت معاون خود  او را به زندان فرستاد و مختار در زندان بود  تا فاجعه كربلا تمام شد .

در هر حال بعد از حادثه كربلا ابن زياد تصميم گرفت مختار را بكشد . امْا مختار به وسيله يكي از بستگانش نامه اي به مدينه نزد عبدالله بن عمر ( پسر خليفه دوم) فرستاد . او شوهر صفيه ، خواهر مختار بود.  عبدالله بن عمر برخلاف ميل و به اصرار همسر  نامه اي به يزيد نوشت تا به ابن زياد دستور دهد مختار را  از زندان  آزاد كند .يزيد هم نامه اي به ابن زياد نوشت و گفت : تا نامه من را خواندي ، مختار را آزاد كن . عبيدالله بن زياد هم مختار را آزاد كرد وبه او سه روز مهلت داد تا كوفه را ترك كند . او هم بعد از سه روز به حجاز رفت و با ابن زبير ملاقاتي داست وبه او پيش نهاد قيام عليه يزيد بن معاويه را داد  ، ولي ابن زبير نپذيرفت ، سپس مختار به طاءف رفت و يكسال آنجا ماند . بعد به مكه برگشت و با واسطه هايي و با يك شرط ازطرف  خود كه " ابن زبير  هيچ كاري را بدون اجازه مختار انجام ندهد " با او بيعت كرد . در جريان حمله  نيروهاي يزيد بن معاويه به مسجدالحرام در كنار ابن زبير بود و بعد از مرگ يزيد ملعون و كنار آمدن فرمانده يزيد با

عبدالله بن زبير ؛ مدتي پيش او ماند ولي با او كنار نيامد واز عبدالله بن زبير جدا شد . ( نقلي هم هست كه ابن زبير ، مختار را به عنوان فرستاده خود به عراق عزام كرد ).

مختار با قافله خود عازم عراق شد . او قبل از حركت به سوي عراق ، با اهل بيت پيامبر (ص) تماس گرفت و براي اهداف خود و اجازه قيام ، به ملاقات محمد حنفيه ، فرزند گرامي امام علي (ع) رفت .

 

 

 

   

            رضا طاهرنژاد جوزم

 

 

 

1 – حدیقة الشیعه ، مقدس اردبیلی ، ص504

2 – بحارالانوار ج45 ص10

3 – ارشاد شیخ مفید ص168 و بحارالانوار ج 42 ص71،باب اولاد امیرالمومنین .

4-  بحارالانوار،ج45،ص365 و394 تاریخ طبری  ج6ص13 ، کامل ابن اثبرج4ص214.

 5- معجم رجال الحدیث ج18،ص101.

6 – تاریخ یعقوبی ،ج2 ، ص253 انساب الاشراف ،ج4،ص 31 -34 و البدایة و النهایة،ج8،ص226 .

7-  مروج الذهب ،ج3 ،ص 101  - 100

8 – لغت نامه دهخدا ، ص558، (كلمه ايران)

9 – همان

10 – تاريخ طبري ، ج 5 ص 355

       نقل كلي : از كتاب قيام مختار نوشته سيد ابو فاضل رضوي اردكاني

 

   

 

 

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۲:۵۰ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                         بسم الله الرحمن الرحیم

                   اللهم صلی علی محمد و ال محمد

تاریخ اسلام (عرب پیش از اسلام )

شبه جزیره عربستان

عربستان ،شبه جزیره بزرگی است که در جنوب غربی آسیا قرار دارد و مساحت آن سه میلیون کیلومتر است ،یعنی تقریباً دو برابر مساحت ایران و شش برابر فرانسه و ده برابر ایتالیا و هشتاد برابر سویس است . از طرف مغرب و جنوب با دریا واز شمال و مشرق صحرا و خلیج فارس محصور شده است . از زمان های گذشته این سرزمین را به سه بخش تقسیم کرده اند : 1 – بخش شمالی و غربی که (حجاز) می نامند . 2- بخش مرکزی و شرقی که آن را (صحرای عرب) می گویند . 3-بخش جنوبی که (یمن)نامیده می شود . در داخل شبه جزیره ، صحراهای بزرگ و شن زارهای گرم و تقریباً غیر قابل سکونت فراوان است : یکی از آن ها،صحرای ((بادیه سماوه)) است که امروزه ((نفوذ)) گفته می شود و دیگری صحرای وسیعی است که تا خلیج فارس امتداد دارد و نام امروزی آن (( الربع الخالی)) است و سابقا به قسمتی از این صحراها ((احقاف)) و قسمت دیگر را ((دهنا)) میگفتند .

هوای شبه جزیره، در صحراها و سرزمین های مرکزی بسیار گرم وخشک و در سواحل ، مرطوب ودر پارهای از نقاط معتدل است و بر اثر بدی آب و هوا ، جمعیت آن بیش از پانزده میلیون نفر نمی باشد .

برای شناختن وضع عرب قبل از اسلام ، می توان از منابع زیر استفاده کرد :

1- تورات(با تمام تحریف هایی که در آن انجام گرفته است ).

2- نوشته های یونانیان و رومیان در قرون وسطی .

3- تواریخ اسلامی که به قلم دانشمندان اسلامی نگارش یافته است .

4- آثار باستانی که در حفاری ها و کاوش های خاورشناسان به دست آمده وتا حدّی پرده از روی مطالبی برداشته .

در تاریخ این سرزمین ، سه قبیله – که تیره هایی نیز از آن ها جدا شده است – بیش از همه نام و نشان دارند :

1 – باءِده: وآن به معنای نابود شده است ، زیرا این قوم بر اثر نا فرمانیهای پیاپی ، با بلاهای آسمانی و زمینی نابود گشتند . شاید آنان همان قوم عاد و ثمود بودند که در قرآن مجید از آن ها به طور مکرر یاد شده است .

2 – قحطانیان :فرزندان یعرب بن قحطان که در ((یمن )) و سایر نقاط جنوبی عربستان مسکن داشتند و آنان را عرب اصیل مینامند . یمنی های امروزی و قبیله های ((اوس )) و ((خزرج)) که در آغاز اسلام دو قبیله بزرگ در مدینه بودند ، از نسل ((قحطانیان))اند .

3 – عدنانیان : فرزندان حضرت اسماعیل ، فرزند ابراهیم خلیل (ع) میباشند . فرزندان ((عدنان))، به تیره های گوناگونی تقسیم شدند و از میان آنان قبیله ای که مشهور شد ، قبیله قریش و در میان آنان ((بنی هاشم ))بودند .

اعراب زمان جاهلی و به خصوص فرزندان عدنان ، طبعاً سخی و مهمان نواز بودند ، کمتر به امانت خیانت می کردند ، پیمان شکنی را گناه غیر قابل بخششی میدانستند ، در راه عقیده فداکار بودند و از صراحت لهجه کاملاً برخوردار بودند ،حافظه های نیرومندی برای حفظ اشعار و خطبه ها در میان آنان پیدا می شد و در فنِّ شعر و سخنرانی سر آمد روزگار بودند ، شجاعت و جرأت آنان ضرب المثل بود ،در اسب دوانی و تیر اندازی مهارت داشتند و فرار وپشت به دشمن را زشت و ناپسندیده می شمردند . در برابر این ها ، یک رشته فساد اخلاق ، دامن گیر آنها شده بود که جلوه هر کمالی را از بین برده بود و اگر روزنه ای از غیب به روی آنان باز نمی شد ،به طور مسلم طومار حیات انسانی آنان در هم پیچیده می شد .

آیا اعراب قبل از اسلام تمدن داشتند ؟

((گوستالوبون))از بررسی های خود درباره اوضاع عرب جاهلیت ، نتیجه گرفته است که آنان قرن ها صاحب تمدن بودند ،هموچند صفحه ای را برای اثبات یک تمدن عریض و طویل ، برای اعراب قبل از اسلام اختصاص داده است و اتّکای وی روی سه چیز است : الف – داشتن یک زبان عالی ب – ایجاد روابط با ملت های مترقّی ج – ساختمان های شگفت انگیز یمن که"هرودت" و "ارتمیدور" دو مورخ شهیر مسیحی که قبل از میلا می زیستند و مسعودی و دیگران از مورخان اسلام ،نقل کرده اند . 1

جای تردیدی نیست که در نقاط مختلف عربستان ، اجمالاً تمدن هایی بوده است ، ولی دلیل هایی که "گوستارلوبون" ارایه کرده ،نمی تواند گواه بر وجود تمدن در تمام نقاط عربستان باشد . صحیح است که تکامل یک زبان همراه با سایر آثار تمدن پیش میرود ، ولی نمی توان زبان عربی را با یک زبان مستقل و غیر مربوط ، به زبانهای عبرانی ، سریانی ، آشوری و کلدانی دانست . با این وضع احتمال میرود که زبان عربی ، تکامل خود را در میان عبرانی یا آشوری طی کرده و بعد از تکامل به صورت جداگانه ای در آمده است .شکی نیست که داشتن روابط تجاری با ملت های مترقّی جهان ،گواه ترقی وتمدن آنها است ، ولی آیا تمام نقاط عربستان از این روابط بهره ای داشتند ، یا این که غالباً منطقه حجاز از آن بی بهره بود ؟ از طرفی نیز روابط دو منطقه حکومت نشین حجاز ((حیره – غسان)) با ایران و روم گواه تمدن آنان نیست ، زیرا تمام این حکومت ها جنبه دست نشاندگی داشتند .

امیر المومنین علی بن ابی طالب (ع) در یکی از خطبه های خود ، اوضاع عرب پیش از اسلام را چنین بیان می کند :

خداوند ، محمد (ص) را بیم دهنده جهانیان و امین وحی و کتاب خود ، مبعوث کرد و شما گروه عرب در بدترین آیین و بدترین جاها به سر میبردید . در میان سنگلاخ ها و مارهای کر(که از هیچ صدایی نمیرمیدند)اقامت داشتید . آب های لجن را میآشامیدید و غذاهای خشن (مانند آرد هسته خرما و سوسمار) میخوردید و خون یک دیگر را میریختید واز خویشاوندان دوری می کردید ، بت ها در میان شما سر پا بود ، از گناهان اجتناب نمی کردید . 2

مذهب در عربستان

وقتی ابراهیم خلیل ، پرچم یکتا پرستی را در محیط حجاز برافراشت وبا یاری فرزند خود ، اسماییل "کعبه" را تعمیر کرد ، گروهی به او پیوستند واز اشعه خورشید وجودش ، دل هایی روشن گردید .اما درست معلوم نیست که تا چه اندازه آن راد مرد الهی ، توانست آیین توحید را گسترش دهد . حضرت علی (ع) اوضاع ملت های عرب را چنین تشریح می کند :

مردم آن روز دارای مذهب های گوناگون و بدعت های مختاف و طوایف متفرق بودند : گروهی خداوند را به خلقش تشبیه می کردند( و برای او اعضایی قایل بودند ) وبرخی در اسم او تصرف میکردند (مانند بت پرستان که"لات" را از الله و "عزی" را از عزیز گرفته بودند ) و جمعی به غیر او اشاره می کردند ، خداوند آنان را از طریق رسول اکرم هدایت کرد و به معارف اللهی آشنا ساخت .

طبقه روشن فکر عرب ،ستاره و ماه را می پرستیدند اما طبقه منحط که اکثریت سکنه عربستان را تشکیل میداد ؛ علاوه بر بت های قبیله ای و خانگی به تعداد روزهای سال 360 بت میپرستیدند.کعبه در حقیقت بت خانه خدایان اعراب جاهلی بود و هر قبیله در آنجا بتی داشت و بالغ بر 360 بت به اشکال مختلف در این خانه بود . حتی نصاری هم در آنجا بر روی ستون ها و دیوارها ، صورت مریم و عیسی و تصویر فرشتگان و داستان ابراهیم را نقش کرده بودند .

طرز تفکر اعراب درباره انسان پس از مرگ

آنان این مشکل فلسفی را چنین تشریح می کردند : روان انسان پس از مرگ به صورت پرندهای ، شبیه "بوم" به نام "های و صدی " از کالبد بیرون میآید و پیوسته در کنار جسد بی روح انسان شیون میکند و ناله های جان خراش و وحشت زا سر می دهد . آنگاه که کسانِ ِ مرده ،وی را به خاک سپردند ؛ روح او – بصورتی که گفته شد – به آرامگاه وی وارد می شود و تا ابد در انجا قرار میگیرد ، وگاهی برای اخذ اطلاعات از اوضاع فرزندان ، بر بام خانه فرزندان می نشیند .اگر انسان با مرگ غیر طبیعی ،چشم از این جهان پوشیده باشد ؛پیوسته صدا می زند : اسقونی... اسقونی.... یعنی با ریختن خون قاتل من ،سیرابم کنید و تا انتقام از قاتل گرفته نشود ، خاموش نخواهد شد .

موقعیت زن در میان اعراب

زن محرومیت عجیبی در نزد اعراب داشته ؛ به طوری که با فجیع ترین وضع زندگی میکرد . آیات قرآنی که در مذمّت اعمال نا شایست آنان نازل گردیده است ، انحطاط اخلاقی آنان را در این قسمت روشن می سازد .قرآن کریم ، عمل ناشایست آنان (کشتن دختران) را چنین بیان کرده و می فرماید (( روز قیامت روزی است که از دختران زنده به گور شده سوال میشود))4

زن در نزد اعراب،مانند کالایی خرید و فروش میشد واز هرگونه حقوق اجتماعی و فردی ، حتی حقِّ ارث محروم بود . روشنفکران عرب زن را در شمار حیوانات قرارداده اند؛ از همین رو آنان را جزء لوازم و اثاث زندگی میشمردند. غالباً از بیم قحطی و احیاناً از ترس آلودگی ، دختران خود را روز اول تولد ، سر میبریدند و یا از بالای کوه بلند به دره عمیقی پرتاب میکردند و گاهی در میان آب غرق میکردند . اسف انگیز تر از همه ، نظام ازدواج آنان بود که در جهان نظیری نداشت ؛ مثلاً برای همسر ، حدِّ معینی قایل نبودند وبرای خالی کردن شانه از زیر بار مهریه ،زنان را اذیت میکردند وچنان که زنی بر خلاف عفت رفتاری می کرد ،مهر او به کلی از بین می رفت . گاهی از همین قانون سوء استفاده کرده ،زنان خود را متهم می ساختند تا بتوانند از دادن مهریه امتناع ورزند . گرفتن همسران پدر ، در صورت طلاق یا مرگ پدر اشکالی نداشت . هنگامی که از شوهر خود طلاق میگرفتند ، حق ازدواج منوط به اذن شوهر اول بود و اذن شوهر اول هم غالباً با دریافت مهر انجام میگرفت . وارث ها ، زن را نیز مانند اثاث خانه تملک کرده وبا افکندن روسری به سر زن ، مالکیت خود را اعلام میکردند .

سلحشوری اعراب

((ابن خلدون)) درباره آنها میگوید : این قوم بر حسب طبیعت ،وحشی و غارتگر بودند و موجبات وحشی گری ،چنان در میان آنها استوار بود که همچون خوی و سرشت آنان شده بود و از این خوی لذت میبردند ، زیرا در پرتو آن از قیود فرمانبری حکام و قوانین سرباز میزدند و به سیاست کشور داری نافرمانی میکردند و پیداست که چنین خوی و سرشتی ، با عمران و تمدن منافات دارد ... سپس اضافه میکند : خوی آنان غارتگری بود ، هر چه را در دست دیگران می یافتند ، میروبودند و تاراج میکردند و روزی ِ آنان در پرتو نیزه ها فراهم می آمد و در ربودن اموال دیگران ، حد معینی قایل نبودند ، بلکه چشم ایشان به هرگونه ثروت یا ابزار زندگی میافتاد ، آن را غارت میکردند . 5

آری غارتگری و جنگ و قتال ، از عادات ثانویه آن قوم بود . اعراب ، آنچنان با خونریزی و غارتگری خو گرفته بودند که هنگام مفاخره ، تاراج اموال دیگران را یکی از افتخارهای خود میشمردند .

قرآن مجید در این باره میفرماید : (( ای جمعّیت عرب ، قبل از اسلام ، بر لب پرتگاه آتش بودید ، خدا از طریق پیامبر شما را نجات داد .)) آل عمران (3) آیه 103

اخلاق عمومی عرب جاهلی

در نظر عرب جاهلی ((اخلاق)) نوع دیگری تفسیر میشد ؛مثلاً غیرت و شجاعت و مرو ّت را میستودند ، ولی مفهوم شجاعت در نظر آنان عبارت از سفاکی و فزونی ِ عد ّه مقتولان در جنگ بود . غیرت در نظر آنها طوری تفسیر میشد که زنده به گور کردن دختران ، ار مراتب عالی و نهایی غیرتمندی به حساب میآمد . وفا و یگانگی را در این میدیدند که از هم پیمانان یا افراد قبیله خود در هر حادثه جانب داری کنند ، خواه حق باشد یا باطل . آنان در زندگی فقط به زن و شراب و جنگ دل بستگی داشتند .

خرافات و افسانه پرستی نزد عرب

قرآن کریم ، هدف های مقدس بعثت پیامبر اسلام را با جمله های کوتاهی بیان کرده است . در یکی از آن آیات – که شایان توجه بیشتر است – چنین آمده است (( پیامبر اسلام تکالیف شاق و غل و زنجیرهایی را که بر آن هااست بر می دارد .)) ااعراف آیه157

اکنون باید دید مقصود از غل و زنجیری که در دوران طلوع فجر اسلام ، به دست و پای عرب دوران جاهلیت بود ، چیست ؟ منظور همان اوهام و خرافاتی است که فکر و عقل آنها را از رشد و نمو بازداشته بود و چنین گیر و بندی که به بال فکر بشر بسته شود ، به مراتب از سلسله آهنین ، زیان بخش تر است . این داستان عملکرد وی را در مقابل چنین اوهامی مشخص میکند : یگانه فرزند ذکور حضرت پیامبر ، به نام ((ابراهیم)) درگذشت . پیامبر در مرگ وی غمگین و دردمند بود و بی اختیار اشک از گوشه چشمانش سرازیر میشد . روز مرگش آفتاب گرفت ، ملّت خرافی و افسانه پسند عرب ، گرفتگی خورشید را نشانه عظمت مصیبت پیامبر دانسته و گفتند : آفتاب برای مرگ فرزند پیامبر گرفته شده است . پیامبر این جمله را شنید ، بالای منبر رفت و فرمود : ( آفتاب و ماه ، دو نشانه بزرگ از قدرت بی پایان خداهستند و سر به فرمان او دارند ، هرگز برای مرگ و زندگی کسی نمیگیرند . هر موقع ماه و آفتاب گرفت ، نماز آیات بخوانید .در این لحظه از منبر پایین آمد و با مردم نماز آیات خواند .)6

اوضاع اجتماعی عربستان در آستانه ظهور اسلام

نخستین گامی که بشر برای زندگی جمعی برداشت ، زندگی قبیله ای بود . قبیله ، مجموع چند خانواده و قوم و خویشاوند است که تحت ریاستِ شیخ قبیله به سر می برند وابتدایی ترین صورتِ اجتماعی را بوجود میآورند . زندگی آن روز عرب ، به همین منوال بود . هر قبیله ، گرد هم جمع می شدند و اجتماع کوچکی را تشکیل داده بودند . همه از رییس قبیله فرمان میبردند ، چیزی که آنها را به هم مرتبط ساخته بود ، همان رابطه قومیّت و پیوند قبایلی بود . این قبایل ، از هر لحاظ از هم جدا بودند ، آداب و رسومشان با هم تفاوت داشت ، چون تمام اقوام و قبایل دیگر اصولاً بیگانه به شمار میرفتند . هیچ گونه حقوق و احترامی ، به قبایل دیگر قایل نبودند . غارت اموال و کشتن افراد و دزدیدن و ربودن زنان قبایل دیگر را جزء حقوق قانونی خود میدانستند ؛مگر اینکه با قبیله پیمانی داشته باشند . از طرفی ، به هر قبیله ای تجاوز میشد ، آنان به خود حق میدادند ،حتی تمام افراد متجاوز را از دم شمشیر بگذرانند ، زیرا معتقد بودند که خون را جز خون نمشوید .

عرب با قبول اسلام از حکومت قبیله ای به حکومت جهانی قدم گذاشت . پیامبر اسلام توانست از قبایل پراکنده عرب امّتی تشکیل بدهد .

علم و دانش در حجاز

مردم حجاز را ((اُمّی)) می خواندند . (( اُمّی)) به معنای درس نخوانده است ، یعنی یک فرد به همان حالتی که از مادر زاییده شده است ، باقی بماند . برای شناخت میزان ِ ارزش علم ريال ذر میان عرب کافی است بدانید که در دوران طلوع ستاره اسلام ، در میان قریش فقط 17 نفر توانایی خواندن و نوشتن داشتند . در مدینه ، در میان دو گروه ( اوس ) و ( خزرج ) فقط 11 نفر دارای چنین کمالی بودند .7

با توجه به این بحث کوتاه و فشرده ، درباره مردم این منطقه ، عظمت ِ تعالیم اسلام ، در کلیّه شؤن اعم از اعتقادی ، اقتصادی ، اخلاقی و فرهنگی نمایان میگردد و پیوسته باید در ارزش یابی تمدنها حلقه قبلی را برسی کرد ، آنگاه عظمت را ارزیابی نمود .

1 – گوستاولوبون – تمدن اسلام و عرب ص 78 – 102

2 - نهج البلاغه خطبه 26

3- نهج البلاغه خطبه 1

4 - سوره تکویر آیه 8

5 – اسلام و جاهلیت ص 245

6 – بحار الا نوار ج 22 ص 155

7 – فتوح البلدان ص 457 و 459

متن بالا بر گرفته از کتاب " فروغ ابدیّت " تألیف آیت ا... جعفر سبحانی می باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۵۸ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                                       

                                              بسم الله الرحمن الرحیم

                     اللّهمَ صَلی علی مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد

  مقبره امامزادگان وعلما در شهر ری

آستان مقدس

1-  حضرت عبدالعظیم الحسنی(ع)

2-   حضرت امامزاده حمزة بن موسی علیه السلام ((برادر امام رضا (ع))

3-  امامزاده طاهر (ع)

آدرس : میدان شهر ری – خیابان حرم مطهر – حرم مطهر هر سه بزرگوار

4 – آستان مقدس امامزاده عبدالله

از نوادگان امام زین العابدین علیه السلام میباشد .

 از مدفونین در اطراف بارگاه : صابر همدانی – سید علی مفسّر – صولت الدوله قشقایی – سه دانشجویی شهید 16 آذر دانشگاه تهران – میرزا محمد علی عبرت – علیرضا خان چنگی - .....  ادیب پیشاوری – سهراب زاده – خلیل خان ثقفی - .....

آدرس : شهر ری – سه راه ورامین – جنب پمپ ننزین – کوچه امامزاده

5 – بقعه شیخ صدوق (ابن بابویه)(ره)

  

 از علمای بنام اسلام و شیعه

در زمان ناصرالدین شاه قاجار سردابه کشف میشود .علامه مرعشی (پدر آیت الله سید محمود مرعشی)خود ،دست لطیف و تازه ی پیکر مطهّر(شیخ صدوق) را بوسیده اند(جنة النعیم،512)و ابراز داشته اند که جز محاسن شریفش که روی سینه اش ریخته بود ، هیچ یک از اعضای بدنش تغییر نکرده بود . افرادی چون محمد آل آقا کرمانشاهی و میرزا ابوالحسن جلوه و آیت الله ملا محمد رستم آبادی وارد سرداب شدهاند (اختران فروزان ری و طهران ،345) .و برخی چون ملا علی کنی و سید ابراهیم لواسانی و شیخ عباس نهوندی و مدّرس و زنوزی و ... پیکر تازه ایشان را مشاهده کرده اند(اجساد جاویدان، مهدی پور ،139 – 141)مرقد در سال 1322 ق به دستور مظفرالدین شاه مورد مرّمت قرار گرفت و این بازسازی و نگه داری کماکان ادامه دارد . ضریح موجود در سال 1367 ش نصب گردیده است .

مدفونین در قبرستان ابن بابویه :

            

 شهدای 30 تیر 1332 – شهدای هییت موتلفه در 26 خرداد 1344 – تنکابنی ها – خندق آبادی ها – محمد آملی – ابوالحسن جلوه – شمشیری ها –جهان پهلوان غلامرضا تختی – علی اکبر دهخدا – میرزاده عشقی – شیخ رجبعلی خیّاط – تندگویان – شیخ محمود حَلَبی – موذّن زاده اردبیلی (1384) و ... .

آدرس : شهر ری – خیابان ابن بابویه

6- بقعه ی متبرکه ی امام زاده ابوالحسن علی (ع)

  

  ((ابوالحسن علی بن الحسین بن عیسی بن محمد بن علی العُریضی بن امام جعفر بن محمد الصادق(ع))

    

             نسب امام زاده با چهار واسطه به امام ششم میرسد .

   آدرس : انتهای شهید رجایی – نرسیده به بیمارستان هفت تیر – جاده امام زاده ابوالحسن(ع)

7-آستان متّبرکه ی بی بی زُبیده(س)

آدرس :خیابان فداییان اسلام – بعد از پل سیمان – حسین آباد –کوچه شهید ابیضی

8- بقعه ی جوانمرد قصاب

شهر ری – خیابان جوانمرد قصاب – منصور آباد

  ایستگاه مترو جوانمرد نیز در همان محله قرار دارد .

9 – مقبره ی سه دختران (س)

(سه تن از دختران حضرت موسی بن جعفر (ع) بنام های کبری و خدیجه و صغری سلام الله علیها مدفون هستند )

              " تاریخ ری ، جواد صفی ، دانشگاه تهران "

آدرس : جنوب شرقی شهر ری – شرق حَرم حضرت عبدالعظیم (ع) – خیابان سلمان فارسی – (محله ی نفر آباد)

10– بقعه ی متبرکه ی امام زاده ها : ابراهیم و اسماعیل

    ایشان از نوادگان امام موسی کاظم (ع) میباشند .

  آدرس : خیابان فداییان اسلام – ابتدای دولت آباد – پشت آتش نشانی – خیابان دهخدا

11- بقعه متبرکه امام زاده ابراهیم (ع)

 

                از نوادگان امام موسی بن جعفر (ع)

آدرس : انتهای شهید رجایی – نرسیده به بیمارستان هفت تیر – انتهای جاده امام زاده ابوالحسن – دو راهی صالح آباد

12 – آستان امام زادگان : ابراهیم واسماعیل (ع)

این بزرگواران از فرزندان امام هفتم (ع) میباشند .

آدرس: کهریزک – خیابان دکتر حکیم زاده – روستای قلعه شیخ

13- مرقد امام زاده یعقوب (ع)

  " یعقوب بن هادی بن عقیل بن زین العابدین(ع) "

  آدرس :    جاده ورامین – قلعه نو – گل تپه – کریم آباد – یک کیلومتری روستای عباس آباد

14 – بقعه کلینی رازی (ره) 329 ق

    پدر شیخ کلینی  از علمای بزرگ شیعه

آدرس :جاده ی تهران قم – جنوب شرقی حسن آباد فشافویه - خیابان شیخ کلینی

        

 

15 – آستان امامزادگان : علی و قاسم (دو برادران)

چنانچه در بالای درب مقبره آمده است : "دوبرادران ، فرزندان حسن مجتبی هذا مرقد قاسم و علی که نسب ایشان به این طریق است از فرزندان جعفربن ابی طالب ابن حسن ابن موسی ابن محمد ابن هارون ابن زید ابن امام حسن مجتبی علیه السلام ..." که در زمان متوکل عباسی (11قرن قبل) در محله ی کم چالک به شهادت رسیده اند .

  آدرس :جنوب شرقی حرم حضرت عبدالعظیم(ع)، جنب بوستان دانش و بلوار مرد آویج(شمال)، از ضلع غربی متصل به حسینیه ی کربلاییهای مقیم ری،در شمال شرقی امامزاده سه دختران و شمال کتابخانه عمومی امام خمینی .

16- مقبره آیت الله فیروزآبادی (ره)

ایشان یکی از علما و خیرین بزرگ ری میباشد . بیمارستان فیروز آبادی که در قلب ری قرار گرفته یکی از دوبیمارستان این شهر را این بزرگوار بنا نهاده ، که از دیر باز محل رجوع  بیماران  مخصوصا مستضعفینش بوده .

بالای درب اصلی قدیمی این بیمارستان چنین نوشته شده : " این مریضخانه وقف است بر فقراء و ضعفا و بیچارگان ، لعنت بر کسی که تخطی نماید"

آدرس : قبر ایشان در مقبره ای  داخل مسجد بزرگ فیروزآبادی جنب بیمارستان فیروزآبادی قرار دارد .        

    .

    .

    .

    .

  حرم مطهر بنیانگذار  جمهوری اسلامی ایران  حضرت امام خمینی (ره) و شهدای بزرگوار انقلاب و جنگ تحمیلی ، شهید بهشتی و هفتاد و دو یارش  ، شهید رجای و باهنر و ...   در بهشت زهرا واقع در شهر ری قرار دارد .1

  لازم به ذکر است چندین امام زاده دیگر نیز در محدوده  ری قرار دارد که در این مقوله آورده نشد .بفضل خدا  بزودی مقبره های آن بزرگواران هم نیزمعرفی خواهند شد .

 1 – پژوهش :احمد آقا شریف

                            

                                 رضا طاهرنژاد جوزم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۴۸ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                                               

                                بسم الله الرحمن الرحیم

                          الّلهم صَلی عَلی مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد

       معرفی شهر ری

ری ، شهری است کهن و باستانی که در قدمت با بابل و نینوا پهلو میزند . ری ، با قدمتی چند هزار ساله که بنای آن را به قرن هشتم (ق . م ) نسبت میدهند و با نامهای (راکس ، راگو و در اوستا رغه و در کتیبه ی بیستون ، راگا و درمتون یونانی ، راگو ، راگا ، راکیا و در سریانی  ری ، دورا ، ودر زبان ارمنی ری و در پهلوی ری – رگ – راگا ، ظبط شده است .

در وندیداد از کتب مقدسه ی زرتشتیان آمده است ((دوازد همین کشور با شکوه که من "اهورا مزدا" آفریدم "رغه" است با سه نژاد . اهریمن پسر مرگ بر ضد آن آفت بی اعتمادی پدید آورد  )) . در مجمل تواریخ (21 و 22 ) چنین می خوانیم :((منوچهر بدین جایگاه شهری از نو بنا نهاد … و آن را ماه جهان نام نهاد … ری در تقسیمات پیش از اسلام جزو سرزمین ماد بزرگ بوده و ماد راگیان یا ماد رازی نامیده میشده است . به هنگام سلطنت  شا هان اشکانی اقامتگاه بهاری آنان بوده و بدان ارسیگه می گفته اند .مادها شهر قدیم "رِگ" یا "ری" را" اورپس" مینامیدند ، چون به عهد سلوکیان زلزله ی شدیدی شهر ری را ویران کرد و سلوکوس اول معروف به نیکاتر(280 _ 312پ.م)خرابی ها را مرمت وشهر را بار دیگر آباد گردانید و نام موطن خویش "اورپس" را بر آن نهاد . این نام بعدها به ارشکیه یا ارساکیه تبدیل گردید )) . در تورات ، ری به صورت "راگس"در کتابتوبیت ،وبه صورت "راگو"در کتاب ژوبیت آمده است .

ری عروس جهان و شاهراه دنیا و میانجی خراسان و گرگان و عراق بوده است . ابن فقیه آن را اُمّ البلاد ایران وبه سبب قدمتش شیخ البلادش نامیده (مختصرالبُلدان). در قرون اوّلیه ی پس از اسلام ، از مهمترین بلاد به شمار میآمد . محل اصلی آن ، نواحی اطراف تپه های جنوبی چشمه علی در شش کیلومتری جنوب شرقی تهران بود که به تدریج در امتداد نهر چشمه علی به سمت جنوب و جنوب شرقی گسترش یافت . در 1935م ،ضمن کاوش هایی که در دامنه ی جنوبی کوه چشمه علی و اراضی مشرف به باغ صفاییه در ری به عمل آمد ، ظرف هایی سفالین و مربوط به حدود شش تا چهار هزار سال قبل از میلاد کشف شده و روشن گردیده ، که در کنار و امتداد این چشمه کهن ، مردمی دارای تمدن می زیسته اند و از خود یادگارهایی باقی گذارده اند (ری باستان،1/9) . مستوفی در نزُهة القلوب(22) نیز آورده : در اواسط قرن دهم هجری ، مهدی عباسی آن بخش از ری را که در نیمه ی شرقی شهر و در جنوب کوه بی بی شهربانو واقع بود ، پی افکند و بر گرد آن خندقی حفر کرد و مسجد جامعی در آن جا به دست "عمار بن الخصیب" بنا نهاد و قلعتی جهت شهر احداث کرد که خندقی دیگر آن را در میان داشت ، این مجموعه را محمدیه نامید و مردم ری آن بخش از شهر مدینه یا شهرستان و قلعت را ،" کُهندژ " خواندند .

این شهر در طول تاریخ ، با گسترش به سمت جنوب و جنوب شرقی بدان جا رسید که در عهد اسلامی ، مُعظَم شهردر جنوب کوه بزرگ ری "کوه بی بی شهربانو" قرار داشت ، و این کوه ، شمال آن را بست . چنان که حمدالله مستوفی در تعریف از این شهر گفته است : "ری شهری گرمسیری است و شمالش بسته و هوایش متعفّن"(نُزهة القلوب،52)

      حدود شهر

ابعاد شهر را در منتهای گسترش آن ، یک فرسخ ونیم نوشته اند . بنابراین منابع ، حدود این شهر به قیاس آبادیهای کنونی به تقریب چنین بوده است : از جانب شمال غرب ، از اراضی منصور آباد و جوانمرد قصاب آغاز میشده ، و از جهت شمال ، ارضی حسین آباد و تقی آباد و امین آباد را در میان میگرفته ، و از امین آباد به سوی جنوب تا حدود اراضی فیروزآباد پیش میرفته ، از آن جا به سمت مغرب از حدود حاجی آباد می گذشته ، و تا زمین های کوه حصار امتداد داشته ، آنگاه به سمت شمال غرب ، و از مشرق مرقد حضرت عبدالعظیم(ع) می گذشته است ،چنان که مزار آن حضرت از طرف مغرب در خارج شهر و نزدیک به آن قرار میگرفته است . حدّ شهر ری ، آنگاه از جنوب امام زاده عبدالله به سوی شمال غرب ممتد میشده ، وبه اراضی جوانمرد قصاب اتصال می یافته است (ری باستان1/21) .

    آثار ری

 آثاری چون" چشمه علی " مربوط به چهار هزار سال قبل از میلاد ، " آتشکده ری" یا " تپه میل" متعلق به دوره ی ساسانیان ،"تپه و قلعه گبرها" ، "برج استودان" ،"دژاشکان" ، "گنبد اینانچ" ، "برج طغرل" ، "زندان هارون الرشید" ، "کاروانسرای شاه عباسی" و بازار سنتی به جا مانده از دوره ی قاجار ، از اماکن دل روبای ری به شمار می آیند .

  قلاع ری

 ری از دیر باز قلاعی رفیع و حصین داسته است که نام آنها را به هنگام توجه منابع به وقایع تاریخی آن سامان میتوان یافت . از جمله ی این قلاع می توان بدین نام ها اشاره داشت : دژ اشکان ، قلعه طبرک ، حصن زینبدی قلعه کنده کوه ، قلعه سرچاهان (ری باستان ،481) .

 

   تشیع در ری

تاریخ راهیابی تشیع به ری را میتوان در همان اول قرن اوّل هجری باز جسُت . البته برخی نویسندگان قدیم مانند یاقوت حُمَوی در معجم البلدان (2/901)ظهور تشیع در این شهر را از 275ق دانسته امّا قول یاقوت در این باره با توجه به دلایل تاریخی ، باطل و ناصواب مینماید .  از هنگام حیات حضرت امام محمد باقر (ع) به بعد ، امامان شیعه تا هنگام حضزت امام حسن عسگری و بعد از ایشان ، شیعیان ری غالباً از اصحاب معصومین(ع) میگردیدند . ونیز اخبار مربوط به مدت سکونت حضرت عبدالعظیم (250ق) در ری ، به روشنی نشان میدهد که شیعیان مدت ها پیش از تفوّق و استیلای احمدبن مارانی در 275ق در ری حضور داشته اند .  به هر حال ، شیعیان ری به تدریج زیاد شده و بر قدرتشان افزوده میشد تا آنکه هنگام پادشاهی آل بویه فرا رسید . با به قدرت رسیدن بویهیان اهمیت ری فزونی یافت و در طول زمانی نه چندان کوتاه ، دانشمندان و فقیهان و عالمان و شاعران شیعی مذهب مشهوری از این شهر برخاستند .1  

 

     معاریف شهر ری

   شهر ری در گذار اعصار و قرون ، رجال بزرگ  دینی و سیاسی و علمی فراوان ، ونام آورانی از حکمت و فیلسوفان و حافظان حدیث و فقیهان و اقطاب و مشایخ و ادیبان را به جهان بشریت عرضه کرده است ؛ چنان که بیست و چند تن از عالمان شیعی این شهر از حواریان امامان (ع) از حضرت امام باقر (ع) به بعد بوده اند . دکتر حسین کریمان در ری باستان (2/264)، احوال نزدیک به 450 تن از مشاهیر رجال این شهر را آورده است(دایرةالمعارف تشیع ،8/416 – 418)، و صاحب منتقلة الطالبیه نام 47 امامزاده ، از نسل امام حسن مجتبی (ع) را که در ری بوده اند را جمع آوری کرده است(اختران فروزان ری و طهران، 468 – 488 ) .

    زلزله های ری

شهر ری بر روی (( گسل ری )) واقع شده است . ابن اثیر زلزله ی هولناک سال 241 ق را چنین روایت می کند : ((یک زلزله سخت در شهر ری واقع شد که خانه ها را ویران کرد و بسیاری از مردم که عده آنها بی شمار بود زیر آوار کشته شدند . مدت چهل روز آن زلزله تکرار شد و زیان بسیاری رسانید ))(تاریخ کامل ،11/246)

   تعرض به ری

سهمگین ترین تهاجم را به ری ، محمود غزنوی و سپس ایلغار مغول ، و در نهایت قتل عام تیمور باشد که باعث شد ری به کلی تخریب  گردد . چنگیز ی ها و تیموری ها ، با تخریب کانال های آبیاری و قنوات و مزارع ، بنیه ی اقتصادی را منهدم ساختند ، امّا محمود غزنوی ضمن غارت "هزار هزار [یک میلیون ] دینار از اموال ری و جواهراتی به قیمت پانصد هزار دینار "(آل بویه و اوضاع زمان ایشان،312)دستور داد تا " کتابهای مردم ری را – پنجاه خروار – زیر جسد صاحبان آنها " (حماسه کبیر،607 ) بسوزانند ؛ و این یعنی ابتر ساختن رگه های فرهنگ و انسانی و رازی ها و ری .

     1_    بژوهش  :  احمد آقا شریف

                            

                                                              

                                             رضا طاهرنژاد جوزم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۳۹ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                     بسم الله الرحمن الرحیم

             اللهم صلی علی محمد و ال محمد

 

سخن معصومین

 

  چند حدیث در مورد عقل و جهل

1- شخصی از امام ششم (ع) پرسید ، عقل چیست؟ فرمود:چیزیستکه بوسیله آن خدا پرستش شود

و بهشت بدست آید . آنشخص گوید: گفتم پس آنچه معاویه داشت چه بود؟فرمود : آن نیرنگست ، آن شیطنت است ، آن نمایش عقل دارد ولی عقل نیست.  اصول کافی ج 1 ص11 ح3

2- امام صادق (ع) از رسولخدا (ص) نقل میکند که :چون خوبی حال مردی (مانند نماز و روزه بسیارش) بشما رسید ، در خوبی عقلش بنگرید زیرا بمیزان عقلش پاداش مییابد .کافی ج1ص13ح9

3- ابن سنان گوید بحضرت صادق (ع)عرضکردم : مردیست عاقل که گرفتار وسواس در وضو و نماز میباشد ، فرمود:چه عقلی که فرمانبری شیطان میکند ؟ گفتم : چگونه فرمان شیطان میبرد ؟ فرمود از او بپرس وسوسه ایکه باو دست میدهید از چیست؟ قطعا بتو خواهد گفت ازعمل شیطان .

کافی ج1 ص13 ح10

4-امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) فرمود :عقل پرده ایست پوشاننده محبت . و فضل جمالی است هویدا پس نادرستی های اخلاقت را بفضلت بپوشان و با عقلت هوست را بکش تا دوستی مردم برایت سالم ماند و محبت تو بر آنها آشکار گردد . کافی ج1 ص23 ح 13

5-حضرت صادق علیه السلام فرمود: با عقلترین مردم خوش خلق ترین آنهاست.کافی ج1 ص27ح 17

6- حضرت صادق (ع) فرمود : عقل راهنمایی مؤمن است. کافی ج1 ص29ح24

7- امام صادق(ع) از پیغمبر(ص) نقل میکند که فرمود : ای علی هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سود بخش تر از عقل نیست .کافی ج1 ص30 ح25

 

چند حدیث در مورد وجوب دانش و آموختن آن(آموختن علم)

1-     رسولخدا (ص) فرمود : دانشجوئی بر هر مسلمانی واجب است ، همانا خدا دانشجویان را دوست دارد .    کافی ج1 ص35 ح1

2-    حضرت صادق (ع) فرمود : دانشجوئی واجب است .   کافی ج1 ص35ح2

3-    امیر المومنین علی بن ابی طالب (ع) میفرمود : ای مردم بدانید کمال دین طلب علم وعمل بدانست ،بدانید که طلب علم بر شما از طلب مال لازمتر است زیرا مال برای شما قسمت و تضمین شده . عادلی (که خداست) آنرا بین شما قسمت کرده و تضمین نموده و بشما میرساند ولی علم نزد أهلش نگهداشته شده وشما مأمورید که آنرا از اهلش طلب کنید، پس آنرا بخواهید .    کافی ج1ص35ح4

4 – امام محمد باقر (ع) فرمود : کمال انسان و نهایت کمالش دانشمند شدن در دین و صبر در بلا و اقتصاد در زندگی است . کافی ج1 ص39ح4

5 –امام محمد باقر (ع)فرمود :عالمیکه از علمش بهره برد (یا بهره برند) بهتر از هفتاد هزار عابد است . کافی ج1 ص40 ح8

6 – حفص گوید امام صادق علیه السلام بمن فرمود : هر که برای خدا علم را بیاموزد و بدان عمل کند و بدیگران بیاموزد در مقامهای بلند آسمانها عظیمش خوانند و گویند : آموخت برای خدا ، عمل کرد برای خدا ، تعلیم داد برای خدا .  کافی ج1 ص43 ح6

7 – امام رضا (ع) فرمود : از نشانه های فهمیدن  دین خویشتن داری و خاموشی است . کافی ج1 ص45 ح4

8 – امام صادق (ع) فرمود : مرگ هیچکس نزد شیطان محبوبتر از مرگ عالم نیست . کافی ج1 ص46 ح 1

9 – موسی بن جعفر (ع) فرمود : گفتگو با عالم در خاکروبه  بهتر از گفتگوی با جاهل است روی تشکها . 

        کافی ج1 ص48 ح2

10 -  امام باقر (ع) فرمود : زکاة علم اینستکه آنرا به بندگان خدا بیاموزی .  کافی ج1 ص51 ح3                             

 

      

       چند حدیث  در باره کسیکه ندانسته عمل میکند

  1 – امام صادق علیه السلام میفرمود : هرکه بدون بصیرت عمل کند مانند کسی است که بیراهه میرود هرچند شتاب کند از هدف دورتر گردد . کافی ج1 ص 54 ح1

2 – رسولخدا (ص) فرمود : کسیکه ندانسته عملی انجام دهد خراب کردنش از درست کردنش بیشتر است .

   کافی ج1 ص55 ح3

   حدیث درباره بکار بستن علم

 1 - امام صادق علیه السلام میفرمود : چون عالم بعلم خویش عمل نکند اندرزش از دلهای شنوندگان بلغزد چنانکه باران از سنگ صاف بلغزد .

 2 – مردی خدمت امام سجاد (ع) آمد و از او مسايلی پرسید و آنحضرت جواب داد ، سپس بازگشت تا همچنان بپرسد ،امام چهارم فرمود : در انجیل نوشته است که ؛ تا بدانچه دانسته اید عمل نکرده اید از آنچه نمیدانید نپرسید ،همانا علمیکه بآن عمل نشود جز کفر[ناسپاسی] داننده و دوری او را از خدا نیفزاید . کافی ج1 ص56 ح4

3 – مفضل گوید : بامام صادق(ع) عرض کردم :  اهل نجات بچه علامت شناخته شود ؟ فرمود : آنکه کردارش موافق گفتارش باشد ، گواهی بنجاتش حتمی است یا گواهی بنجاتشرا منتشر کن و کسیکه کردارش موافق گفتارش نباشد دینش متزلل است . کافی ج1 ص56 ح5

          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۲۷ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                 بسم الله الرحمن الرحیم

           اللهم صلی علی محمد و ال محمد

        اسامی یاران شهید امام حسین(ع) و محل دفن سرهای مطهر

     1-سالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام

     2-قمر بنی هاشم ،حضرت عباس علیه السلام

     3-حضرت علی اکبر علیه السلام

     4-حضرت علی اصغر علیه السلام

     5-حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

     6-حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام

     7-عبدالله بن علی بن ابی طالب علیه السلام

   8-جعفر بن علی بن ابیطالب علیه السلام

   9-عثمان بن علی بن ابیطالب علیه السلام

   10-عون بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب(فرزند حضرت

   زینب(س) )                      

11-محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب(مادر ایشان را برخی "خوصاء" و ابن جوزی " حوط"  دانسته اند.)

12-عبدالله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب

13-محمدبن مسلم بن عقیل

14-عبدالرحمن بن عقیل بن ابی طالب

15-جعفر بن عقیل بن ابی طالب

16-ابوبکربن امیر المومنین(ع)

    17-عبدالله بن عقیل

    18-ابوبکربن الحسن بن امیرالمومنین(ع)

    19-محمدبن (ابی)سعید(سعد)بن عقیل بن ابی طالب

20-عبدالرحمن بن عبد رب الانصاری الخزرجی 21- نعیم بن عجلان  انصاری خزرجی

22-عمران بن کعب بن حارث الاشجعی23-قاسط بن زهیر بن حرث تغلبی24-کردوس بن زهیر بن حرث تغلبی

25-کنانه بن عتیق تغلبی26-زاهر بن عمرو کندی27-حارث بن امرو القیس کندی28-یزید بن ثبیط عبدی بصری

29-عامربن مسلم عبدی بصری30-سالم مولی عامر بن مسلم عبدی31-سیف بن مالک عبدی بصری

32-حباب بن عامر بن کعب بن تمیمی33-نعمان بن عمرو الراسبی34-حلاس بن عمرو ازدی راسبی35-عمار بن(ابی)سلامه دالانی36-جابر بن حجاج مولی عامر37-مسعود بن حجاج38- عبد الرحمن بن مسعود بن حجاج

  39-جبله بن علی شیبانی40-عبیدالله بن یزید ثبیط41-عبدالله  بن یزید بن ثبیط42-ادهم بن امیه43-عمار بن حسان بن شریح طاءی 44-عمر بن ضبیعه بن قیس بن ثعلبه ضبعی تیمی 45-مسلم بن کثیر اعرج ازدی کوفی

46-زهیر بن سلیم ازدی 47-رافع بن عبدالله مولی مسلم ازدی48-جندب بن حجر(حجیر)کندی خولانی

49-جناده بن کعب بن الحرث انصاری خزرجی 50-قاسم بن بشر ازدی51-جوین بن مالک من قیس بن ثعلبه

52-امیه بن سعد بن زید طاءی53-زهیر بن بشر خثعمی54-عبدالله بن بشر خثعمی55-بشر بن عمرو حضرمی56-حجاج بن (زید) بدر سعدی تمیمی بصری57-عاءذبن مجمع بن عبدالله عاءذی(مذحجی)58- قارب بن عبدالله دءلی

59- منجح بن سهم 60-سعد بن حرث(حارث)مولی علی بن ابی طالب(ع)61- نصر بن ابی نیزر حبشی مدنی62-حبشیّ بن قیس نهمی 63ـ  حارثُ بن نَبهان64ـ سالم بن عمرو 65ـ شَبیب مَو لی حَرث بن سریع هَمدانی جابری

66ـ عَمرو بن جُنادَه(ایشان حدودا  یازده ساله بودن)67ـ عبدالله بن عُمَیر68ـ ام وهب، همسر عبدالله بن عمیر      «اولین بانوی شهید از یاران امام حسین (ع)»69ـ ما لِک بن عَبداللهِ بن سُرِیع70ـ سَیف بن حارثِ بنِ سُرَیع جابِری

71ـ عَبدُالله بن عُروَهِ بن حِرّاقِ غَفّاری72ـ  عَبدُالرَّحمن بن عُروَهِ بنِ حِراقِ غَفّاری73ـ عَمرو بن خالِدِ اَسدی صَّیداوی

74ـ جُنادَه بن حَرث مُذحَجیِّ مُرادی کُوفی75ـ سَعد مَولی عَمرو بن خالِدِ اَسَدی صَّیداوی76ـ جابِر بن حارِث سَلمانی

77ـ مُجَمِّع بن عَبدِاللهِ العاءِذِی78ـ سَعد بن حارِثِ (حَرث)اَنصاریّ عجلانی79ـاَبوالحُتُوف بن حارِثِ اَنصاریّ عجلانی

80ـ مُسلِم ابن عَو سَجَه اَسَدّی81-مُجَمِّعِ بن زياد بن عَمروُ جَهني82-عُبّاد بن مُهاجِر بن اَبي مُهاجِر جهني83-عُقبَه بن صلت جهني

84- وَهَب بن عَبدُالله بن عُمَير حَبّابِ الكَلبي85-ابو الشَّعثاء كِندي86-حَبيب ابن مَظاهِر (مُظَهَّر)اَسَدي87-حُر بن يَزيدِرِياحي تَميمي88-سَعيدُ بنُ عَبدِاللهِ  حَنَفي89- اَبوُثُما مَه،عَمروالصّاءِدي(كسي كه نماز ظهر عاشورا را خدمت حضرت امام حسين«ع» يادآوري كرد)90-سَلمان بن مُضارِب بن قِيس اَنماري بَجَلي92-زُهَير بن قَيس اَنماري بَجَلي93-عَمرو بن قُرظَه خَزرَجي اِنصاري كُوفي94-نافِع بن هِلالِ الجَمَلي95-واضِح تُركي96-اَسلَم (مُسلِم) بن عَمرو97-بُرَير بن خُضَير هَمدانيّ كُوفي98-حَنظَلَه بن سَعد(اَسعَد) شَبامي99-عَبدُالرَّحْمن بن عَبْدالله اَرْحَبي100-شَوْذَبُ بْن عَبْدِالله101-عابِس بْن أبي شَبيبِ شّاكِري102-جَوْن بْن حويّ مَولي اَبي ذَرِ الغِفّاريّ103-اَنَس بْن حَرثِ كاهِلِيّ اَسَدي104-حَجّاج بْن مَسْرُوق جُعَفيِّ مُذْحَجي105-ضَرْغامَه بْن مالك تَغْلِبي

106-عمر بن عبدالله الجندعي107-ابوعمرو نهشلي 108-سُوَيد بن عمرو

نام ياراني كه قبل از ورودحضرت امام حسين«ع» به كربلا به شهادت رسيدن

1-مسلم بن عقيل عليه السلام 2-عَبْدُالله بن يَقْطُر حِميَري3-هاني بن عروه 4-سُلَيْمان بن رَزين5- قيس بن مُسَهَّر صَيْداوي

          

نام مبارك ياراني كه بعد از حضرت امام حسين «ع» بشهادت رسيدن

1-سُوَيد بن عَمرُو بنُ اَبِي مُطاعِ اَثماري خَثعَمي:آخرين ياور امام قبل از ورود اهل بيت عليهم السلام به ميدان ايشان بود،

او در معركه پس از رزمي دلاورانه، با چهره به زمين افتاد وهمه گمان بردند كه او كشته شده است ،آن هنگامه آخرين لحظات روز عاشورا بود.پس از شهادت حضرت امام حسين (ع) فرياد بر آمد كه امام به شهادت رسيد. اهل و عيال امام (ع) واز جمله سكينه دختر امام (ع) -  از خيمه بيرون دويدند ،سويد نيز بار ديگر به هوش آمده بود.او در حاليكه شمشير خود را به دست گرفته بود، به قصد جهاد از خيمه شهدا بيرون شد .اما سپاه ابن سعد او را محاصره كردند و شمشير ش را از او گرفتند و او را با كاردي كه همراه داشت كشتند واو نيز به  درجه رفيع شهادت ناءل شد.

2-هَفهاف بن مُهَنَّد راسبِِيِ اَزديّ بَصري:او براي ياري امام (ع) از بصره حركت كرده بود و  در بعد از ظهر عاشورا بدانجا رسيد وبعداز شنيدن خبر شهادت امام (ع) بلا فاصله با ياران ابن سعد ملعون در گير شد و بشهادت رسيد.

3-بَكر بن حَيّ: او از ياران ابن سعد بود،هنگامي كه شمر به طرف چپ سپاه حمله كرد تا از آن جهت به اردوگاه امام تعدي كند ، با مقاومت عدهاي چون عبدا... بن عمير ، هاني بن ثبيت و بكر بن حيّ رو به رو شد. در آن در گيري ساق پاي بكر قطع شد و به اسارت رفت تا اين كه آخر الامر ، در زير شكنجه دشمن به مقام رفيع شهادت ناءل آمد.

4-حسن  مثني بن حسن بن علي (ع):ايشان فرزند امام مجتبي (ع) و مادرش «خوله»،دختر «مَنظُور بنَ رَيّانِ النَّزاري» است.او در كربلا و در ركاب امام (ع) حضور داشت. هفده نفر از دشمنان را كشت و بشدت زخمي شد. پس از آن دست راستش  قطع شد. قوم مادري اش «خزاري» او را به كوفه بردند. وقتي حال ايشان بهتر شد، در نهايت او را بمدينه بردند. ولي سرانجام بر اثر كثرت جراحات ، در مدينۀ النبي به شهادت رسيد.

5-سِوار بن اَبي حِميَر فَهمِيّ هَمداني:سوار در حمله نخستين وارد ميدان نبرد شد و پس از جنگ سختي مجروح و به اسارت گرفته شد. هنگامي كه او را نزد  ابن سعد آورند، تصميم به قتل سوار گرفت ، ولي قبيله او نزد ابن سعد وساطت كردند. سوار تا شش ماه تمام مجروح بود و سپس به شهادت رسيد.

6-عَمرو بن عَبدا... الجُندُعِيّ:او در خدمت ابا عبدا...الحسين(ع) با دشمنان جنگيد تا از كثرت جراحات بويژه ضربتي كه به سرش وارد شده بود بي هوش به زمين افتاد .پس از آن قوم او كه در لشكر ابن سعد بودند اندام زخم آلودش را حمل كردند و به همراه بردند او يك سال تمام در بستر افتاده بود . سپس به جوار رحمت اللهي شتافت و به شهادت رسيد.

8-محمد بن ابي سعيد بن عقيل:او كودكي از اهل بيت امام حسين (ع) بود، كه بعد از شهادت امام از خيمه بيرون آمده بود در حالي كه ترسيده وبه اطراف ميدويد . مردي با اسب به طرف او حمله كرد وبا شمشير او را به شهادت رساند. 1

   محل دفن سرهای مطهر 

محل دفن سر ابی عبدالله(ع)

در محل دفن سر حضرت امام حسین علیه السلام اختلاف است و هفت مورد ذکر شده است که ما بطور اجمال به آنها اشاره می کنیم :

1_  برخی از علمای شیعه به استناد اخبار و روایاتی که از امامان علیهم السلام رسیده گفته اند که سر مقدس امام حسین(ع) را در نجف اشرف کنار مرقد مطهر امیر مومنان (ع) دفن نموده اند .

2_  مشهور ترین اقوال علمای شیعه این است که سر مطهر را به کربلا آوردند و به بدن مقدسش ملحق ساختند چنانکه علامه مجلسی و سیدبن طاوس و شیخ ابن نما و سید مرتضی و سیخ طوسی این قول را ذکر کردهاند.

3- در روایتی هم آمده که در بیرون کوفه در غیر مرقد امیر المو منین(ع) دفن شده.

4-  یزید ملعون سر مبارک را برای حاکم مدینه عمرو بن سعید بن العاص فرستاد و او را در بقیع کنار قبر مادرش زهرا سلام الله علیها دفن نمودند.

5 – اخباری هم وجود دارد که سر مطهر امام را در باب الفرادیس دمشق بخاک سپردند ،جلو برج سوّم. مولف معظم اعیان الشیعه می گوید: ظاهرا باب الفرادیس و برج سوم که از آن یاد شده ، همین مکانی است که متصل به مسجد اموی است و مشهور به مقام راس الحسین یا مشهدالحسین مشهور است و زیارتگاه می باشد .(آیت الله محمد علی عالمی: ظاهرا این قول به حقیقت نزدیکتر و با اعتبار سازگار تر است.)

6 – گفته شده که یزید سر مطهر را برای آل معیط که در رقه بودند فرستاد و آنان سر را در یکی از منازل مسکونی دفن کردند و سپس جزء مسجد قرار گرفت که معروف است به مسجد رقه .

7 – گفته شده  که خلفای فاطمی سر مقدس را از باب الفرادیس به عقلان که بین شام ومصر است بردند و از انجا به مصر منتقل نمودند ودر مشهدی که معروف است دفن نمودند که انجا زیارتگاه است .

مقبره سایر سرهای شهداء کربلا در باب الصغیر شام که قبرستان بسیار بزرگی است مقبره ای است معروف به مشهد روس الشهداء کربلا که نام بسیاری از شهداء در آن مقبره درج شده است . لیکن مولف معظم اعیان الشعیه می نویسد : بعد از سال 1321 هجری قمری مقبره ای را دیده ام که سنگی بالای آن نصب و در آن نوشته شده بود: " هذا مدفن راس العباس بن علی و راس علی بن الحسین الاکبر و راس حبیب بن مظاهر" دو سال بعد از آن که آن بنا را تخریب و تجدید بنا نمودند ، آن سنگ را برداشتند و در ضریحی که داخل مقبره نصب نموده اند اسامی بسیاری از شهدای کربلا را بر آن نقش کرده اند و بعید نیست که این روس در انجا دفن شده باشد ،زیرا وقتی که سرها را به شام فرستادند و آنها را در خیابانها گردانیدند و یزید قدرت( پوشالی)خود را به نمایش گذاشت چارهای جز دفن آنها نبود ودر آن محل دفن شده اند.2  

1 – یاران شیدای حسین بن علی (ع) نوسته حجة الاسلام و المسلمین دکتر مرتضی آقا تهرانی 2 – حسین نفس مطمءنه ص 355 و 356  

             رضا طاهرنژاد جوزم 6/12/1387


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۲:۵۹ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(1)

                            بسم الله الرحمن الرحیم

                     اللهم صلی علی محمد و ال محمد

از شام  تا مدینه

اهل بیت حضرت امام حسین (ع) بسوی مدینه حرکت کردند،یزید ، نعمان بن بشیر را هم بعنوان پیکی با آنها روانه کرد و باو سفارش کرد شبها آنها را براه برد و خود پشت سر آنها دیده بان آنها باشد و چون منزل کنند با یاران خود اطراف آنها جا بگیرد و پاسبان آنها باشند و از آنها دور باشند که مزاخم وضوء و قضای حاجت آنها نگردند و نعمان بن بشیر در ضمن همسفران آنها بود و راه را با آنها پیمود و رفق و آسایش آنها را طبق سفارش یزید فراهم کرد تا بمدینه رسیدند.1(اینگونه شفارشها چنانکه در تاریخ هم مشهود است جزء عوام فریبی از طرف یزید ملعون نبوده است)

اربعین

راوی گوید: وقتی زنان و فرزندان و عیال حسین (ع) از شام به طرف مدینه حرکت کردند، و به عراق رسیدند ، به راهنمایی خود گفتند : ما را از راه کربلا ببر . پس از راه کربلا آنها را برد تا به قتلگاه شهیدان رسیدند. در انجا " جابر بن عبدالله انصاری " را با جماعتی از بنی هاشم و مردانی از خاندان رسالت دیدند که برای زیارت قبر امام حسین (ع) آمده بودند  - واین در یک وقت و زمان اتفاق افتاد – آنها سخت گریستند و ناله و زاری کرده و ناله های جانسوز سر دادند ، و زنان روستا های مجاور نیز به آنان پیوستند ، وچند روزی را در آن جا به عزاداری پرداختند .2

(انشا ء ا... با توکل بخدا در صفحه ی دیگر در مورد سر نوشت سر مبارک حضرت امام سخن خواهیم گفت)

جابر وزیارت کربلا در اربعین

عطیه عوفی که از راویان حدیث است ،نقل می کند که : با جابر بن عبدا... انصاریبقصد زیارت قبر حسین خارج شدیم ، چون به کربلا رسیدیم ،روز بیستم ماه صفر بود، جابر نزدیک فرات رفت و غسل کرد وبا سعد(یک نوع عطر)خود را معطر گردانید و بجانب قبر روان شد و قدمی بر نمیداشت مگر با ذکر خدا ،چون در کنار قبر رسیدیم، گفت: دست مرا بر قبر بگذار، همینکه دستش به قبر رسید ، سه بار گفت :  الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر  و بیهوش شد و روی قبر افتاد . آب به صورتش پاشیدم ، تا بهوش آمد ، سه بار گفت : یا حسین ، یا حسین ، یا حسین ،سپس گفت ))آیا دوست جواب  دوستش را نمی دهد؟))آنگاه گفت : چگونه می توانی جواب دهی در حالیکه میان سر و بدنت فرسنگها جداءی افتاده ، شهادت می دهم که تو پسر خاتم النبیین و فرزند سرور مومنان و هم سوگند تقواءی ، خامس اصحاب کساء و فرزند فاطمه زهرا ، سید زنان ، چرا چنین نباشی در حالیکه از انگشتان رسولخدا تغذیه شدی و در دامن متقین پرورش یافتی واز سینه ایمان شیر خوردی و با اسلام از شیر بریدی ، زندگی سعادتمند و مرگ شرافتمند داشتی . سپس زیارتی خواند که به جهت اختصار از ذکر آن صرفنظر میکنیم ، بعد فرمود: گواهی میدهم به راهی رفتی که برادرت یحیی بن زکریا به آن راه رفت ، سپس زیارت سایر شهدا ، سلام الله علیهم اجمعین بجا آورد و فرمود : قسم به آن کسی که محمد را به پیامبری بر انگیخت با شما در کاری که انجام دادید شریکم .3

وسپس اهل بیت مظلوم و شجاع حضرت امام حسین ) بسوی مدینه حرکت کردند

بشیربن جذلم گوید:((وقتی ما نزدیک  مدینه شدیم ، حضرت علی بن الحسین (ع) از مرکوب خود پیاده شد و در آن جا بارها را باز کرد ، سراپرده بر پا ساخت و زنان را پیاده نمود .

سپس فرمود : " ای بشیر ؛ خدا پدرت را رحمت کند که شاعر خوبی بود ، آیا تو نیز میتوانی شعر بگویی ؟"

عرض کردم:آری ، ای فرزند رسول خدا ،من نیز شاعرم.

فرمود :((پس داخل شهر مدینه شو و خبر شهادت ابی عبدالله (ع) را به مردم برسان)).

بشیر گوید: بر اسب خود سوار شده و تاختم تا وارد مدینه شدم ، وقتی که به مسجد پیامبر (ص) رسیدم ، با صدای بلند گریه کردم و این مرثیه را سرودم : (( ای مردم مدینه ؛ دیگر برای شما جای اقامت نمانده است ، بدانید که حسین کشته شد و اشک من در سوگ او روان است . پیکر مطهر در کربلا به خاک و خون آغشته گردید ،و سر منورش را بر سر نیزه از شهری به شهر دیگر گردانیدند ))

سپس گفتم : این علی بن الحسین است که  با عمه  وخواهرانش در قرب جوار شما و بیرون شهر فرود آمده اند ، و من مامورم تا شما را از ما جرایی که بر آنان رفته است ، آگاه سازم .

راوی گوید : هیچ زن با حجابی در مدینه نماند ، جز اینکه از خانه خود بیرون آمد با حالتی مو پریشان و صورت خراشان و لطمه زنان ، و صدا به واویلا بلند نمودند ، ومن مانند آن روز را به یاد ندارم که گروه بسیاری از مردم گریه کنند ونیز روزی – بعد از وفات پیامبر (ص) -  را تلخ تر از آن روز بر مسلمانان ندیدم .....   .

بشیر گوید : مردم مدینه مرا واگذاشتند و یکپارچه بسوی کاروان حرکت کردند ،و من نیز اسبم را به سرعت راندم و دیدم مردم همه راه ها را با حضور خود سد کرده اند . به نا چار از اسبم پیاده شدم و با زحمت از میان آنها گذشتم و خود را به خیمه های اهل بیت (ع) رساندم . امام علی بن الحسین (ع) دا خل خیمه بود ، بیرون آمد و دستمالی در دست آن حضرت بود که اشک از دیدگانش  پاک می کرد . خادمی برای امام (ع) منبر و کرسی آورد و حضرت روی آن نشست ، در حالی که بی اختیار اشک می ریخت . صدای گریه مردم بلند شد و زنان ناله و زاری می کردند .مردم از هر سو به آن حضرت تسلیت می گفتند ، به طوری که در آن منطقه به شدت صدای شیون می آمد . حضرت با دست خود اشاره کرد که مردم ساکت شوند ، خروش مردم فرو نشست ، وسپس امام چهارم (ع) خطبه بسیار مهمی ایراد فرمودند.

سپس آن حضرت با اهل و عیال خود به شهر مدینه کوچ کرد ، و به منازل خویشان و مردان خانوادهاش نگاهی انداخت. روایت شده است که سرورمان امام زین العابدین (ع) – با وجود برباری زاید الوصفی که داشت – در این مصیبت گریه های زیادی کرد و خیلی اندوهگین و نالان بود .

از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود : (( امام زین العابدین (ع) برای پدر بزرگوارش چهل سال گریست؛ در حالی که روز هایش را روزه دار و شب هایش را به عبادت مشغول بود .4

درود خدا بر محمد وال محمد (صلوات الله علیهم اجمعین)

   ولعنت خدا ، فرشتگانش ،  پیامبرانش ،اولیاءش وهمه حق طلبان  عالم بر کشندگان حسین (ع) و یارانش

1نفس المهموم ص 222

2  لهوف ص 255

3حسین نفس المطمءنه ص360 و 361                   

4با اختصار  از کتاب لهوف ص257 و259و261و263و265و 271

                 رضا طا هرنژاد جوزم 

                        1/11/1387                     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۴۹ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                          بسم الله الرحمن الرحیم

                           اللهم صلی علی محمد و ال محمد

حضرت رقیه (س)

در كتاب « عوالم العلوم » و بعضي كتب ديگر روايت شده است كه در ميان اسيران دختر كوچكي از امام حسين (ع) باقي مانده بود، و اسم او بنا بر قولي رقيّه، و از عمر شريفش سه سال گذشته بود، و آن حضرت او را بسيار دوست مي داشت، و آن دخترك بعد از شهادت پدر شب و روز گريه مي كرد، كه از گريۀ‌ او اهل بيت مجروح مي شد و دائماً از اهل بيت سئوال مي كرد كه پدر من كجا رفت؟ و چرا از من دوري نمود؟(1)

يكي از مصيبتهايي كه در شام براي اهلبيت (ع) رخ داد، شهادت طفل عزيز، حضرت رقيّه خاتون (ع) بود.(2)

عماد الدين طبري(ره) از كتاب « الحاوية » نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت شهادت پدران را از كودكان پنهان داشتند و مي گفتند: پدرانتان به سفر رفته اند. (3) امام حسين (ع) دختري چهار ساله داشت، شبي با حالت پريشاني از خواب بيدار شد و گفت: پدرم حسين (ع) كجاست؟ اكنون او را ديدم. زنان و كودكان از شنيدن اين سخن گريان شدند، و شيون از ايشان برخاست. يزيد از خواب بيدار شد و گفت: چه خبر است؟‌ جريان را به او خبر دادند. آن لعين دستور داد سر پدر را براي او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند.

گفت: اين چيست؟ گفتند: سر پدر توست. آن كودك هراسان شد،‌ترسيد و فرياد برآورد، بعد مريض شد و در همان روزها در دمشق از دنيا رفت.(4)

دربعضي روايات آمده كه : وقتي كه سر را آوردند او سر پدر را برداشت و به سينه گرفت و گفت: « پدر جان، كي تو را با خونت خضاب كرد. اي پدر كه رگهاي گردنت را بريد. اي پدر، كي مرا در كودكي يتيم كرد. پدر جان، بعد از تو به كه اميدوار باشيم؟ پدر جان، اين دختر يتيم را كي نگهداري و بزرگ كند».

اين سخنان را گفت تا اينكه لب بر دهان شريف پدر نهاد و سخت بگريست تا غش كرد و از هوش رفت. چون او را حركت دادند از دنيا رفته بود. اهل بيت چون اين بديدند، صدا به گريه بلند كردندو داغشان تازه شد، وهمۀ اهل دمشق از زن و مرد بر آن آگاه شدند و گريستند.(5)

چون اولاد رسول و ذراري فاطمه بتول(ع) را در خرابۀ شام منزل دادند،‌آن غريبان ستمديده و آن اسيران داغديده، صبح و شام براي جوانان شهيد خود در ناله و نوحه بودند. عصرها كه مي شد آن اطفال خردسال درب خرابه صف مي كشيدند، مي ديدند كه مردم شام خرم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تهيّه كرده به خانه هاي خود مي روند.

آن طفلان خسته مانند مرغان پرشكسته دامن عمّه را مي گرفتند كه اي عمّه، مگر ما خانه نداريم؟مگر ما بابا نداريم؟

مي فرمود: چرا نورديدگان، خانه هاي شما درمدينه، و باباي شما به سفر رفته است. در ميان آنها دختركي بود از امام (ع) به نام فاطمه كه درد هجران كشيده، گرسنگي و تشنگيها آزموده، رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده، بر بالاي شتر برهنه راه درازي پيموده، كعب نيزه و تازيانه خورده. پدر او را خيلي دوست مي داشت، محبّت اين دختر در دل امام (ع) منزل گرفته بود، هميشه در كنار پدر مي نشست و دمبدم مانند دسته گل او را مي بوسيد، و شبها هم در بغل امام(ع) مي خوابيد.

پيوسته احوال پدرمي پرسيد و گريه مي كرد، بهر نحوي بود زنها او را آرام مي كردند، تا آنكه از كربلا به كوفه و از كوفه به شام رسيدند. در بين راه از رنج شتر سواري به تنگ آمده بود، به خواهرش سكينه مي گفت: ‌«‌خواهرم اين شتر بسكه مرا حركت داده دل و جگرم آب شد». از اين ساربان بي رحم درخواست كن ساعتي شتر را نگاه دارد و يا آهسته راه ببرد كه ما مرديم، از ساربان بپرس كي به منزل مي رسيم .

دريكي از شبها در آن منزل خرابه، شور ديدن پدر به سرش افتاد، و از هجران پدر اشك مي ريخت. سر روي خاك نهاد آنقدر گريه كرد كه زمين از اشك چشمش گل شد. در اين اثنا به خواب رفت.

خواب پدر ديد، از خواب بيدار شد، چنان صيحه كشيد كه خرابه نشينان پريشان شدند. هر چه خواستند او را آرام كنند ممكن نشد امام زين العابدين(ع) پيش آمد و خواهر را در برگرفت و به سينه چسبانيد وتسلّي مي داد. آن مظلومه آرام نمي گرفت و نوحه مي كرد، آنقدر روي دامن حضرت گريه كرد « تا آنكه غش كرد ونفس او قطع شد».

امام به گريه درآمد. اهل بيت به شيون درآمدند، آن ويرانه از ناله اسيران يك پارچه گريه شد. دختر بيهوش افتاده بود و مخدّرات در خروش بر سر مي زدند و به سينه مي كوبيدند.خاك برسر مي كردند،گريبان مي دريدند، كه صداي ايشان در قصر به گوش يزيد رسيد.

طاهربن عبدالله دمشقي گويد: سر يزيد روي زانوي من بود. سر پسر فاطمه هم در ميان طشت بود، همينكه شيون از خرابه بلند شد، ديدم سرپوش از طبق به كنار رفت، سر بلندشد تا نزديك بام قصر، به صوت بلند فرمود: « خواهرم زينب، دخترم را ساكت كن ».

طاهر گويد: ديدم آن سربرگشت رو به يزيد كرد و فرمود: يا يزيد، من با تو چه كرده بودم، كه مرا كشتي و عيالم را اسير كردي؟ يزيد ازاين صدا سربرداشت، پرسيد: طاهر چه خبر است؟ گفتم: نمي دانم در خرابه چه اتفاق افتاده ولي ديدم سر مبارك حسين را كه از طشت بلند شد و چنين و چنان گفت. يزيد غلامي فرستاد كه خبري بياورد. غلام آمد و واقعه را براي يزيد نقل كرد. آن ملعون گفت: سر پدرش را براي او ببريد تا آرام گيرد. آن سر مطهر را درطشت نهادند و رو به خرابه آوردند، و درحاليكه پرده بر روي سر بود، در حضور آن مظلومه نهادند، پرده را برداشتند. آن معصومه چون متوجّه سر پدر شد، «‌ خود را بر آن سر انداخت و صورت پدر را مي بوسيد و برسر و صورت خود مي زد تا اينكه دهانش پر از خون شد». (6)

و در « منتخب » آمده است كه او پدرش را مخاطب قرار داده مي فرمود: « پدر جان، كي صورت منوّرت را غرق خون ساخته؟».

« پدر جان ، چه كسي رگهاي گردنت را بريده است؟».

« پدر جان، كي متوجّه اين زنان بي صاحب ، غريب خواهد شد».

«پدر جان، كاش مرا در زير خاك پنهان كرده بودند و نمي ديدم كه محاسن مباركت به خون خضاب شده باشد».

آن معصومه نوحه مي كرد و اشك مي ريخت تا آنكه نفس او به شماره افتاد و گريه راه گلويش را گرفت، مثل مرغ سركنده، گاهي سر را به طرف راست مي نهاد و مي بوسيد و بر سر مي زد، و زماني به چپ مي گذاردو مي بوسيد. پس آن نازدانه لب بر لب پدر نهاد، زمان طويلي گريست. «‌ آن رأس شريف دختر را صدا كرد كه به سوي من بيا، من منتظرت هستم، او غش كرد و ديگر به هوش نيامد،‌چون او را حركت دادند متوجّه شدند كه روح شريفش از بدن مفارقت كرده و به خدمت پدر شتافته است». (7)

راوي گويد: وقتي خواستند نعش آن يتيم را از خرابه بردارند علمهاي سياه برپا كرده بودند و مردان و زنان شامي همه جمع شده و گريه وزاري ميكردند ، او را غسل دادند و كفن نمودند(8) و بر او نماز گزاردند و دفن كردند و الان قبر او معلوم و مشهور است. (9)

زن غسّاله كه مي خواست او را غسل دهد تا بدن طفل را ديد شروع به فرياد كرد، پرسيدند چرا فرياد مي كني؟ گفت: مادر اين طفل كيست؟ بگويد اين بچه چرا بدنش كبود است؟ بانوان با چشم اشكبار گفتند:‌اينها جاي كعب نيزه و تازيانه است. (10)

در زمان آية الله سيدمحسن جبلّي، نزديك بود قبر رقيه خاتون را آب بگيرد، چون نهري نزديك آن بود. گفتند: بدن را از اينجا به جاي ديگر منتقل كنيد، وبه آية الله جبلّي گفتند: تو اين كار را بكن.

سيد تصميم به نبش قبر گرفت. غسل كرد ولباس سفيد پوشيد و دستور نبش قبر داد. خاك را برداشتند و به خاك لهد رسيدند، گفت: صبر كنيد لحد را خودم بردارم. همينكه خشت بالاي سر را برداشت ديدند سيد افتاد. زير بغلش را گرفتند، هي مي گفت: اي واي بر من،‌واي برمن. چون دختر با پيراهن خودش دفن شده بود، و بدن معطّر مثل گل.

گفتم: من بدن را منتقل نمي كنم، مي ترسم بدن را منتقل كنم، ديگر به عنوان رقيه بنت الحسين شناخته نشود، و من نمي توانم جوابش را بدهم . هرچه مخارج نهر است مي دهم نهر را برگردانيد. (11)

 

------------------------------------------------------------

1-            انوارالشهاة/242 ف 20

2-      دركتاب « اجساد جاويدان» آمده كه فرزند سه سالۀ امام حسين (ع) «رقيّه» است.

3-   ظاهراً اين مطلب راجع به رقيه درست نيست، چگونه ممكن است آن مخدره همراه كاروان اسراء باشد و از شهادت پدر بي اطلاع باشد.

4-           كامل بهايي : 2/179

5-           نفس المهموم/456

6-           رياض القدس: 2/323

7-           انوارالشهادة/244، رياض القدس:2/326

8-           طبق بعضي روايات او را با همان پيراهن كهنه اش كفن كردند.

9-           انوارالشهادة/246 ف 20

10-        مقتل جامع مقدّم: 2/205

11-        شب پنجم صفر 1419(8/3/77) شمسي درتهران بالاي منبر فرمودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۴۱ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                       بسم الله الرحمن الرحیم

               اللهم صلی علی محمد و ال محمد

ورود اهلبیت(ع) بشام

ورود سر مقدس بدمشق روز اول ماه صفر

شیخ کفعمی و شیخ بهاءی و محدث کاشانی گفته اند ،روز اول صفر سر حسین (ع)را بدمشق آوردند و آن روز عید بنی امیه و روز ماتم است.

روزهای ماتم اندر عراق آمدپدید             بن امیه در دمشق آن را کردند عید

از آثار الباقیه ابوریحان حکایت شده که روز اول صفر سر حسین (ع)را بدمشق آوردند و یزید آنرا پیش خود نهاد و با چوبدستی دندانهای او را کاوش کرد و میگفت نباشم ز خندف تا آخر در مناقب است که روایتی از مخنف رسیده که چون سر حسین (ع) را نزد یزید آوردند بوی خوشی از آن تراوید که بر هر عطری میچربید.  سید گویدسر حسین و اسیران را که نزدیک دمشق رسانیدند ام کلثوم (س) بشمر ملعون گفت:من بتو حاجتی دارم ،گفت چه حاجتی است ؟ گفت ما را از یک دروازه کم جمعیت بشهر وارد کن و باینان بگو سرها را از میان کجاوه ها دور کنند و کمتر مردم ما را با اینحال تماشا کنند . آن بد سرشت در جواب او دستور داد نیزه سرها را میان کجاوه بکشند و آنها را میان تماشاچیای ببرند و آنها را باین وضع تا در مسجد جامع دمشق که توقفگاه اسیران بود رسانید. 1

مرد شامی و امام سجاد (ع)

پیرمری از مردم شام که تحت تاثیر تبلیغات سو بنی امیه قرار گرفته بود، هنگامی که در میان جمعیت چشمش به امام زین العابدین (ع) افتاد، صفوف جمعیت را در هم شکافت و خود را به امام علیه السلام رسانید ، سر را بسوی حضرت بلند کرد وگفت: (سپاس خدای را که شما را هلاک کرد و امیر را بر شما مسلط گردانید و شاخ فتنه را شکست.)امام زین العابدین(ع) نظری بر او افکند و متوجه شد که فریب خورده و حق بر او مشتبه شده است، فرمود :(( پیرمرد ، آیا قرآن خواندهای ؟)) گفت : بلی . فرمود:آیا این آیه را خوانده ای؟((از شما اجر مزد رسالت نمی خواهم به جز دوستی با خویشان.))سوره شوری، آیه 23  عرض کرد :بلی خوانده ام .امام فرمود:ماءیم خویشانی که دوستی ما اجر رسالت رسولخداست .فرمود:آیا این آیه را خواندهای ؟ :((هر چه غنیمت بدست آوردید ، پس خمس آن برای خدا و رسول او و خویشان رسولخداست است)).سوره انفال ، آیه 41  پیر مرد :بلی .امام فرمود :خویشانی که در خمس با  خدا و رسولش شریکند ماءیم.

فرمود :آیا این آیه را خوانده ای؟((همانا خدا می خواهد که از شما اهل بیت رجس و پلیدی را ببرد و شما را پاک سازد.))سوره احزاب، آیه 33.عرض کرد : بلی . امام فرمود :ماءیم اهل بیتی که خدا آنها را پاک و منزه ساخته است. فرمود : آیا این آیه را خواندهای ؟:((حق خویشان را بده))سوره اسری ، آیه 26 عرض کرد : بلی .امام فرمود : ماءیم کسانی که خدا سفارش کرده که پیغمبر حق ما را ادا کند . پیر مرد مات و مبهوت از گفته خود پشیمان شد و پرسید: شما را بخدا قسم ذی القربای این آیات شما ءید؟

امام فرمود : بخدا قسم آنها ماءیم بدون شک .پیر مرد گریان شد عمامه از سر افکند و سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا از دشمنان آل پیغمبر بیزاری می جویم ، سپس عرض کرد: (( آیا  راهی برای توبه دارم؟)) . حضرت فرمود:بلی اگر توبه کنی ،خداوند تو به ات را می پذیرد وبا ما محشور خواهی شد .عرض کرد :((من توبه نمودم)) .چون داستان پیرمرد به یزید رسید ، دستور داد او را بقتل رسانیدن.2

اهل بیت رسولخدا(ص) در مجلس یزید:

از حضرت علی بن الحسین(ع)روایت شده ،هنگامیکه مارا بر یزید وارد کردند ، دوازده نفر جوانان و اطفال ذکور که همه را به ریسمان بسته ، بودند ،چون مقابل یزید قرار گرفتیم ، گفتم ((یزید ترا بخدا چه فکر می کنی اگر پیامبر (ص) مارا به این حالت ببیند؟))آنگاه دستور داد بند را از ما برداشتند.3 وقتی سر مبارک  حسین (ع) را در برابر یزید گذاشتند ،زنان را پشت سر نشاندن تا آن سر را نبینند، ولی چشم امام علی بن الحسین (ع) به آن سر منور افتاد.وقتی حضرت زینب (س)آن سر را مشاهده کرد، دست برده گریبان خود را درید و به صدایی حزین که دل ها راجریحه دار می نمود ، فریاد زد :(( ای حسین ،ای حبیب رسول خدا ،ای فرزند مکه و منا ،ای فرزند فاطمه زهرا با نوی بانوان، و ای پسر دختر حضرت مصطفی )) .(با این کار حضرت زینب (س)قصد داشتند ، خود را به مردم شام معرفی کنند .)راوی گوید : بخدا سوگند ، هر کس که در آن مجلس بود گریست، و یزید ساکت بود .سپس صدایی زنی از بنی هاشم در میان قصر یزید ،به گوش رسید که برای امام حسین (ع) ندبه نموده و میگفت: ای حسین ، ای حبیب ما ،ای آقای ما ،ای سرور خاندان ما ،ای فرزند محمد، ای سرپرست بیوه زنان و یتیمان ، ای کشته فرزندان زنازادگان ،

در آن هنگام هر که این ندبه را شنید به گریه در آمد.

یزید ملعون عصای خود را که از چوب خیزران بود خواست و با آن به لب و دندان امام حسین (ع) میزد ."ابو برزه اسلمی"جلو آمد و گفت: وای بر تو ای یزید ،بر دندان های حسین پسر فاطمه چوب میزنی ؟من خود شاهد بودم که رسول خدا (ص)لب ها و دندان های او و برادرش حسن را می بوسید و می فرمود:"شما دوسید جوانان اهل بهشتید، خداوند قاتل شما را نابود کند واو را مورد لعنت خود قرار دهد و دوزخ را که بد منزلگاهی است برای او آماده سازد".یزید با شنیدن این سخن خشمگین شد و دستور به اخراج او را داد ، سپس او را کشان کشان از مجلس بردند.

یزید ملعون ابیاتی را که منسوب به ((ابن زبعری)) است ،خواند:"ترجمه این ابیات را برای شما آورده ایم"

((ای کاش بزرگان من که در جنگ بدر کشته شدند،زاری کردن قبیله خزرج را از زدن نیزه میدیدند.در آن حال از شادی فریاد میزدند و می گفتند : ای یزید، دستت شل مباد(دست مریزاد).آن قدر سرور از آنان کشتیم ، که به تلافی جنگ بدر ، حسابمان با آنان تسویه شد . خاندان هاشم ، با سلطنت بازی کردند ، و گرنه ، نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شد .من از دودمان خندف نباشم اگر کینه ای را که از احمد (ص) در دل دارم، از فرزندان او نگیرم))4

در آن هنگام حضرت زینب کبری (س)بپا خواست و خطابه ای ایراد فرمودند،که با آن خطبه، بینی یزید را بخاک  مالید، تا انجا که می فرماید: من ترا انسانی بی قدر و بی ارزش میدانم و سخت تو را می کوبم و بسیار ترا توبیخ و سرزنش می کنم ،تو هر چه بکوشی و هرچه تلاش کنی و مکر و حیله بری ، نمی توانی نام ما را از سر زبانها بر داری و محبت ما را ازد لها خارج کنی و احکام دین را از بین ببری ، لیکن عار و ننگ کار تو هرگز و با هیچ آبی شسته نمی شود.5 (خطبه های حضرت زینب (س)طولانی و جامع هستند و بخاطر همین ، نمی توانیم همه آنها را در این مقوله بیاوریم، بنده را حلال و دعا کنید.)

راوی گوید : آن گاه یزید درباره اهل بیت و معامله خود با آنان مشورت کرد. گفتند ایشان را بکش . نعمان بن بشیر به او گفت: ببین رسول خدا (ص) درباره آنها چه می کرد ، تو هم نسبت به ایشان چنان کن.

خطیب در باری

راوی گوید: یزید خطیبی خواست ، و دستور داد بالای منبر رفته و سخن به ذم و سرزنش حسین و پدرش (علیهما السلام)  بگوید.پس خطیب بالای منبر رفت، و او هر چه توانست که امیر المومنین علی بن ابی طالب و حسین شهید لعنت و معاویه و یزید را ستایش نمود.نا گاه حضرت علی بن الحسین (ع) فریادی زد و فرمود:((وای بر تو ای خطیب درباری ،رضای مخلوق را به خشم خداوند خریدی ، پس جایگاه خود را در آتش بدان)). و "ابن سنان خفاچی " در توصیف حضرت علی(ع) و فرزندش چه خوب سروده است: ((بر فراز منبر ها آشکارا او را دشنام میدهید و حال آن که به شمشیر او بود که پایه های منبر برای شما استوار گردید)).

بیت الا حزان اهل بیت

راوی گوید: یزید در این روز بود که به حضرت علی بن الحسین وعد داد تا سه حاجت او را برآورد .سپس دستور داد ایشان را به جایی  بردند که سقف نداشت و از سرما و گرما آنان را حفظ نمی کرد ،آن قدر در آنجا ماندند که صورت ها یشان پوست انداخت و مجروحشد ، و در تمام مدتی که در این شهر بودند بر حسین (ع)نوحه سرایی کردند.6

دریکی ازشبها در خرابه شام،یکی از دختران امام حسین (ع) به نام حضرت رقیه(س) جان داد.(به صفحه حضرت رقیه (س)در همین وبلاگ مراجعه شود)

سید ره گوید ابن لهیه از ابوالاسود محمد بن عبد الرحمن روایت کرده که گفت :راس الجالوت مرا دیدار کرد وگفت  میان من و حضرت داود هفتاد پدر است و یهود بدین نسبت مرا احترام میکند و شما زاده پیغمبر خود را بیک پدر واسطه کشتید.7

پس از آنکهمردم شام خاندان رسولخدا را شناختند و مخصوصا سخنرانی امام زین العابدین در مسجد دمشق یزید و حکومت بنی امیه را به افتضاح کشانید و انقلاب فکری در مردم شام بوجود آورد ، یزید امام سجاد(ع) را طلبید و ادعا نمود: خدا لعنت کند پسر مرجانه را ، بخدا قسم اگر من با پدرت روبرو می شدم تمام پیشنهادات او را می پذیرفتم و با تمام قدرت مرگ را از او دور می ساختم ، لیکن مقدرات الهی است که می باید انجام گیرد.8

بعد از چند روز عزاداری اهل بیت امام حسین (ع) آنها بطرف مدینه حرکت کردند.

1نفس المهموم ص204

2حسین (ع)نفس المطمءنه ص  337و338و339     و بحار ج 45 ص 129 و166

3حسین (ع)نفس المطمءنه  ص239

4لهوف ص235

5 حسین (ع)نفس المطمءنه  ص343

6لهوف ص 243

7 نفس المهموم ص219

8 حسین (ع)نفس المطمءنه   ص357


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۲۷ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                              بسم الله الرحمن الرحیم

                       اللهم صلی علی محمد و ال محمد

حرکت سر های مطهر و اهل بیت امام شهید (ع) بسوی شام

چون یزید بن معاویه نامه ابن زیاد را دریافت کرد و بر مضمون آن اطلاع یافت، پاسخ آن نامه را فرستاد و به عبیدا...بن زیاد فرمان داد که سر امام حسین(ع) و سرهای یاران آن حضرت را به همراه زنان و کودکان به شام بفرستد. ابن زیاد"محفر بن ثعبله عاءذی"را خواند و آن سرهای پاک و خاندان حضرت را به او سپرد؛ او نیز آنان را مانند اسیران کفار در حالی که اهالی شهرها به تماشای ایشان و سرهای مبارک میپرداختند ،

به شام برد.1

بدانکه ترتیب منازلی که در آنجا بار انداختند و یا از آن گذشتند، معلوم نیست و در کتب معتبره مذکور نیست ودر بیشتر کتب کیفیت مسافرت اهلبیت بشام ذکر نشده فقط پاره ای از حوادث میان راه در  بعضی از آنها وجود دارد.2

خبر " ابن لهیعه" درباره سر مقدس

"ابن لهیه" و دیگری حدیثی برای ما روایت کرده که ما به مقدار احتیاج خود از آن نقل می کنیم ، او گوید:(من در بیت الحرام مشغول طواف بودم ،ناگهان مردی را دیدم که میگفت: پروردگارا ،مرا ببخش ،هر چند می دانم از گناهی که  مرتکب شدهام ، نخواهی گذشت.به او گفتم : ای بنده خدا ؛ از خدا بترس و چنین مگوی که اگر گناهان تو به شماره دانه های باران و برگ درختان هم باشد،خداوند تو را ببخشاید ،  و او آمرزنده مهربان است.به من گفت : نزدیک بیا تا ما جرای خود را بگویم .نزدیک او رفتم ، گفت: من یکی از پنجاه نفری بودم که همراه سر حسین (ع)به شام فرستاده شدیم، و ما را عادت چنین بود که چون در منطقه ای فرود می آمدیم؛ سر مقدس را در تابوت (صندوقی)می نهادیم و در اطراف آن نشسته و شراب می خوردیم . یکی از شب ها ، همراهان من شراب نوشیدند و مست شدند ، ولی من آن شب شراب ننوشیدم، وقتی تاریکی شب همه جارا فرا گرفت ونیمه شب فرا رسید، نور شدیدی را مشاهده کردم و ناگهان در های آسمان گشوده شد و حضرت آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و پیامبر ما محمد (ص) و جبرءیل امین با گروهی از فرشتگان به زمین آمدند.جبرءیل نزدیک تابوت آمد و سر مقدس امام را بیرون آورد و در آغوش گرفت و بوسید، سپس پیامبران نیز چنین کردند، رسول خدا(ص) بر بالین سر بریده گریه کرد و پیامبران به او تسلیت گفتند.جبرءیل عرض کرد: ای محمد(ص) خدای تعالی به من امر فرمود که هرچه در باره امتت بفرمایی اطاعت کنم،

اگر دستور دهی زمین را برآنها به لرزه در آورم و بلندی های آن را پست سازم و همه چیز را به رو درافکنم،چنان که با قوم لوط چنین نمودیم.

پیامبر(ص)فرمود:" نه،  ای جبرءیل زیرا من با ایشان موقف و ایستگاهی به پیشگاه الهی در روز قیامت دارم که آن جا به حسابشان خواهم رسید".سپس فرشتگان به سوی ما هجوم آوردند تا ما را بکشند. من فریاد زدم: الامان ، ای رسول خدا. پیامبر(ص)  فرمود: برو که خدا تو را نیامرزد.)3

در کامل بهاءیست که حاملان سر حسین(ع) می ترسیدند که قباءل عرب بر آنها بشورند و سر را از آنها بگیرند، از اینرو بی راهه میرفتند و چون بقبیله ای بر می خوردند و آذوقه از آنها میخواستند ، می گفتند ،این سر یک خارجی است.4

چیزی که نباید فراموش شود ، این است که نگهبانان وسر بازان محافظ اهل بیت امام حسین (ع) هر وقت توانستند ، ایشان (اهل بیت امام(ع))را شکنجه روحی

دادند.مثلا سرها ی مبارک را از بین قافله حرکت میدادند تا چشم زن و بچه ها به آنها بیفتد .

1لهوف(سید بن طاووس)

2نفس المهموم(شیخ عباس قمی)

3لهوف(حرکت بسوی شام)

4نفس المهموم (حوادث میان راه شام )ص 203 پاورقی

          

                   رضا طاهرنژاد جوزم

                   27/10/1387


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳/۵/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۱۶ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                        بسم الله الرحمن الرحیم

                     اللهم صلی علی محمد وال محمد

وقایع پس از شهادت

           یا حسین (ع) 

 

  حرکت به سوی کوفه و تقسیم سر شهیدان

عمربن سعد ملعون سر مبارک امام حسین(ع)را در همان روز عاشورا با "خولی بن یزید اصبحی" و" حمید بن مسلم آزادی"نزد ابن زیاد  فرستاد،و دستور داد باقی سرهای یاران و خاندان حضرت را شستشو دادند و آن سرها را با "شمر بن ذی الجوشن" و "قیس بن اشعث" و "عمرو بن حجاج" روانه نمودند ،و آنها سرهای مطهرَ را به کوفه رسانیدند..خود عمر بن سعد نیز بقیه روز را تاروز دوم تا زوال آفتاب در کربلا ماند،سپس با عیال و اطفال با قیمانده امام حسین(ع) کوچ کرد.

روایت شده که سرهای اصحاب امام حسین (ع) هفتاد و هشت سر بود که بین قبیله های عرب تقسیم شدند ،تا به توسط آنها به دربار عبیدا... بن زیاد و یزید بن معاویه تقرب بجویند.

(قبیله کنده)با سیزده سر بریده آمد که رِِییس آنها "قیس بن اشعث"بود.

(قبیله هوازن)با دوازده سر آمد که رییس آنها "شمر بن ذی الجوشن"بود.

(قبیله تمیم)با هفده سر.

(قبیله بنی اسد)با شانزده سر.

(قبیله مذحج)با هفت سر.

وسلیر مردم با سیزده سر آمدند.

دفن پیکرهای بی سر

راوی می گوید:هنگامی که عمر بن سعد از کربلا بیرون رفت،مردمی از قبیله بنی اسد آمدند و بر آن بدن های پاک به خون آغشته نماز گزاردند ،و به همین صورت کنونی آنها را دفن نمودند.

ورود به کوفه

ابن سعد هم با اسیران راه پیمود،تا به نزدیکی کوفه رسیدند ،مردم کوفه برای تماشای اسیران جمع شدند.راوی گوید: زنی از زنان کوفه از بالای بام فریاد زد:

شما از کدامین اسیران هستید؟گفتند از اسیران آل محمد هستیم.

حضرت علی بن الحسین(ع)که بیماری ، او را نحیف و رنجور نموده بود همراه زنان بود،و نیز "حسن بن حسن مثنی"با ایشان بود ، که با عموی خود و امام خویش در صبر بر جراحات نیزه مواسات و فدا کاری کرده و هم اکنون با آن جراحات با قی بود واز مرگ نجات یا فته بود.

مصنف کتاب "مصابیح" گوید:حسن بن حسن مثنی در رکاب عمویش حسین علیه السلام در آن روز هفده نفر را کشت و هجده زخم برداشت واز پای در آمد.دایی او "اسماء بن خارجه"وی را برداشت و با خود به کوفه برد و آن قدر درمانش نمود تا خوب شد،و سپس او را به مدینه برد.

ونیز همراه اسیران "زید" و "عمرو" دو فرزند امام حسن علیه السلام هم حاضر بودند.

مردم کوفه (که فهمیده بودند این اسیران از چه خاندانی هستند) بنا به گریه و زاری گذاشتند.

امام علی بن الحسین علیه السلام فرمود :" آیا برای ما نوحه و گریه می کنید؟پس آن کسانی که ما را کشتند چه کسانی هستند؟"

سپس حضرت زینب (س) ،فاطمه دختر امام حسین (ع)،حضرت ام کلثوم (س) و امام زین العابدین(ع)

خطبه های محکمی قراءت فرمودند.1

سپس اهل بیت امام (ع)را به قصر ابن زیاد ملعون بردند،در انجا حضرت زینب (س) و حضرت امام سجاد (ع)مناظره محکم و قوی با ابن زیاد انجام دادندکه موجب خشم آن ملعون گردید.بعد دستور داد سر مبارک امام را در کوچه های کوفه بگردانند.بعد ابن زیاد بالای منبر رفت و سخنرانی کرد وگفت"سپاس خدای را

 که حق را با اهل آن آشکار کرد و امیر مومنان را با پیروانش یاری کرد،و دروغگو پسر دروغگو را کشت"

 پیش از آنکه سخن دیگری بگوید،"عبدا...بن عفیف ازدی"برخاست – او از خوبان شیعه و زهاد برجسته بود،واین شیر مرد در جنگ جمل چشم چپ خود را و در جنگ صفین نیز چشم راست خود را از دست داده بود،--و گفت ای پسر مرجانه دروغگوی  پسر دروغگو تو و پدرت هستی ، و آن کس که تو و پدرت را بر این سمت گمارد.....در آخر ابن زیاد ملعون دستور داد سر اورا از بدن جدا کردند و بدن او را در جایی به نام "سبخه"به دار آویختند.2

گزارش به یزید و حاکم مدینه

راوی می گوید: عبیدالله  بن زیادنامه ای به یزیدبن معاویه نوشت و او را ازشهادت حسین (ع) وجریان خاندان او با خبر نمود, و نیز رو نوشتی برای (( عمرو بن سعید بن عاص )) حاکم مدینه ارسال داشت .

همین که گزارش به عمرو رسید, بالای منبر رفت و خطبه خواند و خبر رسیده رابه مردم اعلام کرد.

صدای ناله وشیون بنی هاشم برخاست , و مراسم سوگواری بپا داشتند ,((زینب دختر عقیل بن ابی طالب )) بدین مضمون برای امام حسین (ع) نوحه سرایی کرد.

(( چه جوابی دارید , وقتی پیامبر ( ص) ازشما پرسید: شما که آخرین امت ها بودید چه کردید؟

چرا بعداز مرگ من بعضی از عترت و خانواده ام را اسیر نموده و بعضی را کشته و به خون آغشته کردید؟

آیا پاداش من نسبت به سفارشی که درباره بستگانم نمودم و گفتم آنان را میان شما از خود به یادگار می گذارم , این بود که بدی کنید؟

وقتی شب شد ,مردم مدینه شنیدند که هاتفی ندا می کرد:

(( ای کسانی که از روی ظلم وستم , حسین را کشتید! بشارت باد برشما عذاب و شکنجه و جهنم .

همه اهل آسمان بر او گریه می کنند, ازپیامبر و شاهد و رسول .

شما برزبان سلیمان و موسی و عیسی ( صاحب انجیل ) لعنت شده اید. 

1کتاب لهوف سید بن طاووس

2اختصاراز کتاب لهوف

                                                                                                                         

                          رضا طاهرنژاد جوزم                                          

 

                             26/10/1387


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳/۵/۱۳۸۸ساعت ۰۰:۵۳ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(2)

                       بسم الله الرحمن الرحیم

               اللهم صلی علی محمد وال محمد

  

 اين شهر آشوب (1) و ديگران نام بزرگوارش را علي اصغر نوشته اند. و نام ديگرش عبدالله است كه در بعضي كتب و عبارتها آورده شده از جمله ؛ در زيارت ناحيه مقدّسه آمده است: « سلام بر عبدالله فرزند امام حسين (ع) طفل شيرخواري كه نشان تير قرار گرفت، و به خون آغشته شد، پدرش آن خون را به جانب آسمان پاشيد، او در دامان پدر با تير مذبوح گرديد،خداوند تيرانداز به او (قاتلش) حرملة بن كاهل سدي را لعنت كند». (1)

ظاهراً اين عبدالله همان علي اصغر (ع) است كه در دامن پدر به تير حرمله شهيد شد، چون علي اصغر هم طفل بود و هم مذبوح در دامن پدر، و هم خون او را امام حسين (ع) به آسمان پاشيد، و هم او بود كه قاتلش حرمله بوده است.

 

--------------------------------------------------------------------

1- بحارالانوار: 45/66

مادر آن حضرت (علي اصغر )

مادرش حضرت رباب دختر امرءالقيس بود.

فرهاد ميرزا از ابوالفرج اصفهاني نقل مي كند: در زمان خلافت عمر مردي وارد مسجد شد، پاي بر سر و دوش مردم مي نهاد و پيش مي آمد تا مقابل عمر ايستاد، و او را به خلافت تحيّت گفت.

عمر پرسيد : كيستي و از كدام قبيله اي ؟ و براي چه كارآمده اي ؟ گفت: من مرد نصراني هستم، و نامم امرءالقيس بن عديّ الكلبي مي باشد، و آمده ام تا مسلمان شوم، عمر او را نشناخت و ثانياً‌ از احوال او پرسيد، همان جواب رو شنيد.

بالاخره مسلمان شد. عمر نيزه اي طلبيد و پرچمي بر آن بست و او را امير بر مردم قضاعه كرد كه مسلمان بودند.

راوي گويد: نديدم كسي كه هنوز ركعتي نماز نخوانده، امير بر مسلمان شده باشد مگر او .

چون از مسجد بيرون آمد، امير المؤنين (ع) از عقب سر او روان گرديد، و امام حسن و امام حسين (ع)‌با او بودند. چون به امرءالقيس رسيدند، فرمود: من علي بن ابيطالب ،پسر عموي رسول خدا (ص) هستم و اين دو فرزند من از دختر آن حضرت مي باشد و ميل داريم با تو پيوند زناشويي داشته باشيم.

امّ القيس گفت: يا ابا الحسن، من سه دختر دارم. محياة را به شما تزويج مي كنم، و سلمي را به حسن ، و رباب را به حسين .

اين رباب مادر حضرت سكينه و علي اصغر مي باشد. (1)

هشام كلبي گويد:‌« رباب از بهترين و فاضل ترين زنان بود» .

و پدر رباب از اشراف واز خانواده بزرگ عرب بود، كه نزد امام منزلتي بسزا و مكانتي لايق داشت. (2)

ابن اثير نقل مي كند؛ بعد از شهادت (ع) رباب را همراه اسرا به شام بردند چون به مدينه برگشت، عدّه اي از اشراف قريش از او خواستگاري كردند،او قبول نكرد و فرمود:‌«‌ بعداز رسول خدا(ص) پدر شوهري نگيرم».

و بعد از حسين (ع) يكسال زنده بود ( ناله و گريه مي كرد) و زير سقف خانه نرفت ( در آفتاب مي ماند) تا ضعيف و ناتوان شد و از غصّه و اندوه از دنيا رفت. رباب مدت يكسال بر سر قبر حسين (ع) ماند. پس از آن به مدينه برگشت و از تأسّف و غصّه وفات نمود.(3)

سبط ابن جوزي گويد:‌ رباب بعد از امام حسين (ع) يكسال زنده بود، زير سقف نمي رفت و درآفتاب مي ماند،سپس از غصّه فوت نمود. (4)

چون حضرت رباب به ديدن ارحام خود مي رفت، سكينه دخترش را همراه خود مي برد، سيّدالشهداء (ع) از مفارقت اين دو بانو دل تنگ مي شد و اين شعر را مي فرمود:

كَاَنَّ الَّليْلَ مَوْصوُلُ بِلَيْلٍ              اِذا زارَتْ سَكِينَةُ وَالرُّبابُ

      گويا شب به شب متّصل گردد، زمانيكه سكينه و رباب به ديدن كسي بروند. (5)

 

--------------------------------------------------------------------

1-      قمقام زخّار: 2/653 ، نفس المهموم/527

2-      قمقام زخّار: 2/654

3-      نفس المهموم/528

4-      فرسان الهيجاء/270

5-      منتخب التواريخ/243

 

 

مرحوم سيّد طاووس مي نويسد: چون امام حسين (ع) ديد جوانان و دوستانش همه كشته شده اند، تصميم گرفت خود به جنگ دشمن برود و خون دلش را نثار دوست كند، صدا زد: « آيا كسي هست كه از حرم رسول خدا (ص) دفاع كند؟ آيا خداپرستي هست كه دربارۀ‌ ما از خدا بترسد؟ آيا دادرسي هست كه به اميد پاداش خداوند به داد ما برسد؟ آيا ياري كننده اي هست كه به اميد آنچه نزد خداست ما را ياري كند؟‌»

زنان حرم چون صداي استغاثۀ‌ حضرت را شنيدند صدا به گريه بلند كردند، امام حسين (ع) به سوي خيمه آمد،‌و به خواهر خود زينب فرمود:

« فرزند خردسال مرا بده تا با او وداع كند‌ » .

آن كودك را گرفت، همينكه خواست او را ببوسد، حرملة بن كاهل تيري به سوي آن كودك پرتاب كرد، كه آن تير به گلوي او اصابت نمود و او را ذبح كرد. امام حسين (ع) به زينب فرمود: كودك را بگير. سپس هر دو كف دست راست را به زير خون گلوي كودك گرفت، و چون كفهايش پر از خون شد، به سوي آسمان پاشيد سپس فرمود: « آنچه مصيبت وارده را بر من آسان مي كند اين است كه خداوند مي بيند».

امام باقر (ع) فرمودند: قطره اي از آن خون به زمين نيفتاد و برنگشت. (1)

سبط ابن جوزي در« تذكرة الخواص » نقل مي كند:‌چون حضرت حسين (ع) ديد كه لشكر دركشتن او اصرار دارند، قرآني برداشت و آن را گشود و برسر نهاد و در ميان لشكر فرياد زد: « ميان من و شما اين كتاب خدا و جدّم محمّد رسول خدا(ص) حكم كند. اي مردم، براي چه خون مرا حلال مي دانيد؟». آيا من پسر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيده كلام جدّم كه دربارۀ من و برادرم فرمودند:‌« هذانِ سَيِّدا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ ».

در اين هنگام كه با لشكراحتجاج مي نمود نظرش به طفلي از اولاد خود افتاد كه از شدّت تشنگي مي گريست. حضرت طفل را بدست گرفت و فرمود:‌« اي مردم، اگر به من رحم نمي كنيد به اين طفل ترحّم كنيد »‌.

پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند ، و او را ذبح كرد.

آن حضرت گريست و فرمود: « خدايا ،‌حكم كن بين ما و اين مردمي كه ما را دعوت كردند تا ياري كنند، و به عوض ما را كشتند. پس ندايي از آسمان رسيد كه اي حسين، طفل را به ما واگذار كه براي او در بهشت دايه اي است». (2)

امام حسين (ع) فرمود: خداوندا، اين فرزند من نزد تو كمتر از ناقۀ صالح نخواهد بود، خداوندا اگر در اين وقت مصلحت در ياري ما ندانستي، ما را پاداشي بهتر از آن عنايت فرما ( كه مضاعف شدن ثواب و درجات اخروي است). (3)

بعضي چنين نقل كرده اند : آن حضرت طفل را ميان لشكر آورد و به دو دست بلند نمود و فرمود: « آيا نمي بينيد اين طفل چگونه از تشنگي آتش گرفته ( مانند ماهي دهان باز و بسته ميكند ) او را آب دهيد».

بعد از لشكر، بعضي را سرزنش كردندو گفتند : اگر جرعه اي آب به اين طفل برسد چه خواهد شد؟ در ميان لشكر همهه افتاد. عمر سعد ديد نزديك است كه شورشي در ميان لشكر افتد، رو به حرمله كرد و گفت: چرا جواب حسين را نمي دهي؟

گفت: امير، جواب پدر را بگويم يا پسر را ؟‌ كنايه از اينكه پدر را نشانه بگيرم يا پسر را . عمر سعد گفت: مگر سفيدي گلوي طفل را نمي بيني؟

حرمله اسب خود را تاخت و بر بلندي آمد. از مركب پياده شد و تيري روانه آن طفل كرد.آن طفل مثل مرغ سركنده جان مي داد.

ابي مخنف مي نويسد:‌(4)« آن تير زهرآلود گوش تا گوش عليّ را بريد » .

امام حسين (ع) خونها را در كف دست جمع مي كرد و به هوا مي پاشيد و مي فرمود: خدايا، براين قوم گواه باش، گويا اينها نذر كرده اند احدي از خاندان پيغمبرت را باقي نگذارند. سپس حضرت با طفل كشته شده خود برگشت در حالي كه خون از گلوي آن طفل به سينۀ‌ حضرت جاري بود.(5)

مرحوم سپهر مي نويسد: علي اصغر (ع) كه شش ماهه بود تشنه و گرسنه مي ناليد،‌چون مادرش از عطش شير در پستان نداشت.

امام (ع) فرمود: فرزندم علي را به من بدهيد تا با او وداع كنم، و قنداقۀ آن طفل را گرفت و او را بوسيد و فرمود: واي براين قوم،‌آن روز كه جدّ تو محمّد (ص) با ايشان خصومت كند. و آن طفل را آورد و در برابر صف دشمن نگهداشت . گويا مي گفت: بارخدايا، در گنجينۀ‌ من جز اين گوهر بجاي نمانده، او را نيز مي خواهم در راه تو فدا كنم.

آنگاه به كوفيان خطاب كرد: اي شيعيان آل ابي سفيان، اگر مرا گناهكار دانسته ايد بدين كودك نتوانيد گناهي بست، او را آب دهيد كه شير درپستان مادرش ازشدت تشنگي خشكيده. هيچكس به او پاسخ نداد. حرملة بن كاهل اسدي تيري به سوي او انداخت كه آن تير بر حلقوم علي اصغر آمد و درگذشت و خون او روان شد.

از حميد بن مسلم نقل شده كه من با لشكر پسر زياد بودم و نظر مي كردم به سوي آن طفل كه بر روي دست سيدالشهداء (ع) شهيد شد.

ناگاه ديدم از خيمه زني نوراني بيرون آمد كه نورش نور آفتاب را فرو مي نشاند، پا بر دامن زنان، گاهي مي افتاد و گاهي بر مي خاست و مي گفت: « وا وَلَداهُ ، وا قَتِيلاهُ ، وا مُهْجَةَ قَلْباهُ »‌ تا به نزد آن طفل آمد و خود را روي آن انداخت، و دختراني چند از خيمه بيرون دويدند و خود را بر روي نعش آن طفل شهيد انداختند. سيد الشهداء (ع) با قوم در گفتگو بود، چون اين را ديد بهمان حال سوي آن زن رفت، و او را موعظه و نصيحت كرد و به مدارا و ملاطفت او را به خيمه برگردانيد.

از كساني كه نزديكم بودند پرسيدم : اين زن كيست ؟ گفتند:‌امّ كلثوم، و آن دختران؛ فاطمه و سكينه و رقيّه مي باشند. (6)

خوارزمي نيزمي نويسد:‌ حسين (ع) از اسب پياده شد و براي دفن كودك زمين را گود نمود، وبدن او را بخونش ماليد، و بر او نمازگزارد و او دفن كرد. (7) بسياري از مورّخين عامّه نيز مانند شيعه نقل كرده اند كه سيدالشهداء (ع) با شمشير زمين را گود كرد، و آن طفل را دفن نمود.

ابوخليق را پيش مختار بردند. مختار از او پرسيد: اي ملعون، دركربلا هيچگاه دلت به حال آقاي ما حسين (ع) سوخت؟

گفت: بلي اي امير، يك مرتبه آنقدر دلم سوخت كه مرگ خود را از خدا خواستم تا آن حالت زار حضرت را نبينم. فرمود: بگو ببينم چه وقت بود؟

گفت: امير، هنگاميكه سيد الشهداء (ع) طفل كشته خود را زير عبا گرفت، و از ميدان برگشت، رو به خيمه ها كرد. من تماشا مي كردم، ديدم زني مجلّله، چادر به سر و نقاب به صورت، بيرون خيمه ايستاده، گويا مادر آن طفل بود كه انتظار بچّه اش مي برد.

همينكه امام حسين (ع) چشمش به مادر افتاد كه منتظر ايستاده، برگشت مقداري صبر كرده، دوباره رو به خيمه آورد. باز خجالت كشيده، برگشت. تا سه مرتبه امام رو به خيام رفت و برگشت. و از مادر علي اصغر خجالت كشيد. چون آن حالت امام حسين(ع) را ديدم جگرم كباب شد. مختار گفت:‌اي ملعون، آخر چه شد؟ گفت: امير، بالاخره امام از مركب پياده شد،طفل را روي زمين نهاد، و با غلاف شمشير قبري حفر نمود، برآن طفل نماز خواند و او را به خاك سپرد و برگشت.

مختار از شنيدن اين گفتار صيحه اي كشيد، افتاد و غش كرد. بعد از به هوش آمدن، گريبان دريد و بر سر و سينه زد و فرمود:‌اين حالت آخر امام حسين (ع) دلم را از همه بيشتر سوزانيد كه نخواست بعد به بدن اين طفل كسي آزار برساند، يا سرش را ببرند، و يا در زير سمّ اسبها پايمال شود. به ابو ايّوب غنوي- كه سركردۀ بيل داران بود- سري از شهداء نرسيد، لذا به بيل داران دستور داد تا زمين كربلا را زير و رو كردند، و جسد آن طفل را يافتند، و بيرون آورده سرش را بريدند، و بر سر نيزه زدند و به كوفه آوردند. ابو خليق گويد: خودم در حضور ابن زياد بودم كه سر حسين (ع) با سر علي اصغر هر دو در ميان يك طشت بود، و نيز سائر سرها در ميان طبقها و سپرها درحضور نهاده بود، و دائماً صورت حسين (ع)‌ محاذي صورت علي اصغر بود.

منهال بن عمرو گويد: از كوفه به سفر حجّ رفتم و در مراجعت در مدينه خدمت علي بن الحسين (ع) رسيدم . آن حضرت فرمود:‌ازحرمله چه خبر داري؟ عرض كردم : در كوفه زنده است.

آن حضرت دستهاي خود را بلند نمود و فرمود:‌« خدايا حرارت آهن را به او بچشان، خدايا حرارت آهن را به او بچشان، خدايا حرارت آتش را به او بچشان ».

منهال گويد: چون به كوفه آمدم، مختار خروج كرده بود، به خاطر سفر چند روز در خانه ماندم،‌بعد به ملاقات مختار رفتم،‌در بيرون خانه اش او را ديدم، گفت: چه شد به ديدن ما نيامدي. و به ما تبريك نگفتي؟ گفتم: به مكّه رفته بودم. با هم رفتيم تا به كناسه كوفه رسيديم. لحظه اي صبر كرد، گويا انتظار چيزي مي كشيد، كه ناگاه جماعتي با شتاب آمدند و مي گفتند: البشارة اي امير، حرمله را دستگير كرده اند. طولي نكشيد او را (دست بسته ) آوردند. چون مختاراو را ديد، حمد خداوند بجاي آورد كه بر او ظفر يافته. سپس دستور داد دست و پاي او را قطع كردند و بعد از آن او را آتش زدند. چون چنين ديدم ، گفتم: سبحان الله، مختار پرسيد: سبب تسبيح تو چيست؟ من جريان ملاقات خود را با امام سجّاد (ع) و نفرين آن حضرت را نقل كردم. مختار گفت: بخدا اين كلمات را از علي بن الحسين شنيدي؟ گفتم: آري. مختار (براي شكرگزاري ) از اسب پياده شد، دو ركعت نماز خواند و سجدۀ شكر نمود و سجده را طول داد. با هم برگشتيم چون نزديك خانۀ‌ ما رسيد، من او را دعوت كردم، تا غذا ميل نمايد. مختار گفت: اي منهال، تو مرا خبر دادي كه حضرت علي بن الحسين (ع) چند دعا نمود كه آن دعاها بدست من مستجاب شد. پس از من خواهش خوردن طعام مي كني؟ نه، امروز روزي است كه به خاطر سپاسگزاري بايد روزه باشم. (8)

از حضرت امام باقر (ع) روايت شده كه به عقبة بن بشر اسدي فرمودند:‌ ما در ميان شما بني اسد خوني داريم. عرض كرد: اي ابا جعفر، رحمت خدا بر شما باد، گناه من چيست و آن خون كدامست؟

آن حضرت فرمودند: كودكي از حضرت حسين (ع) را نزد او آوردند، و در دامنش نهادند، يكي ازشما بني اسد تيري زد و او را ذبح نمود.حضرت حسين (ع) دو كفش را از آن خون پر كرد و بر زمين ريخت سپس فرمود:

« پروردگارا، اگر دراين وقت مصلحت در ياري ما ندانستي ما را پاداشي بهتر عنايت فرما و از اين ستمكاران انتقام ما را بگير» . (9)

 

--------------------------------------------------------------------

1-      لهوف/ 116

2-      نفس المهموم/350 ، تذكرة الخواص/143

3-      بحارالانوار: 45/47 ، جلاء العيون/407

4-      مقتل ابي مخنف/130

5-      رياض القدس: 2/101

6-      مهيّج الحزان/244

7-      مقتل خوارزمي: 2/32

8-      بحارالانوار: 45/332، باب احوال المختار ح 1 ، منتهي الامال : 1/451

9-      نفس المهموم /349 ، تاريخ طبري: 5/448


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳/۵/۱۳۸۸ساعت ۰۰:۲۵ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                      بسم الله الرحمن الرحیم

                              اللهم صلی علی محمد و ال محمد

 

تولد و  سن  حضرت علی اکبر (ع)

مرحوم مقرّم مي نويسد: علي اكبر در روز يازدهم شعبان(1) سال 33هجري- دو سال قبل از كشته شدن عثمان(2) به دنيا آمد. و اين موافق است با قول ابن ادريس(ره) در « سرائر » كه فرموده: حضرت علي اكبر در خلافت عثمان چشم به دنيا گشود.

پس در روز عاشورا آن بزرگوار 27ساله بوده و تاييد مي شود به اتفاق مورّخين و علماء علم نسب كه حضرت علي اكبر از امام سجّاد (ع) بزرگتر بوده، و امام سجّاد (ع) در روز عاشورا 23سال داشته اند، و اينكه بعضي سن آن جناب را 17يا 19سال نقل كرده اند، با اين اتفاق مغاير است، مضافاً بر اينكه شاهدي بر قول خود ندارند.(3)

ابن شهر آشوب (ره) مي نويسد: علي اكبر هيجده سال داشت، و گفته شده 25سال بوده است.(4)

محدّث قمي (ره) گويد: در سن علي اكبر اختلافي عظيم است،ابن شهر آشوب و محمّد بن ابي طالب گويند؛ 18ساله بوده، و شيخ مفيد او را 19ساله دانسته (5)، بنابراين از امام زين العابدين (ع) كوچك تر بوده است. و بعضي گويند 25ساله بوده و غير از اين هم گفته اند. پس علي اكبر از برادرش امام سجاد (ع) بزرگتر بود و اين اصلح و اشهر اقوال است. از شيخ اجل ابن ادريس در خاتمه كتاب حج نقل مي كند كه حضرت علي اكبر بزرگتر بوده، و آن جناب در زمان خلافت عثمان متولد شده است، و از جدّش اميرالمؤمنين(ع) روايت كرده است، و شعراء‌ در مدح او اشعار سروده اند.

ابن ادريس در رد كساني كه مي گويند علي اكبر كوچك تر بوده مينويسد:‌ دراين باب بايد به خبرۀ‌ اين فن كه علماء‌ نسب و تاريخ و اخبارند، مانند زبير بن بكار رجوع نمود، و نام جمعي را مي برد كه همگي علي اكبر (ع) را بزرگتر مي دانند و بر اين قول اتفاق دارند.

سپس محدّث قمي(ره) مي فرمايند: دراينجا گفتار ابن ادريس كه فارس اين ميدان است، وبا تتبّع كافي به صراحت سخن گويد، كافي است، و مضمون اشعاري كه در مدح او وارد شده، و گفتار معاويه ملعون در حقّ او مؤيّد است. (5)

مرحوم ملا هاشم مي نويسد:‌ آن حضرت 25ساله بوده كه دو سال از حضرت زين العابدين(ع) بزرگتر بوده، و احتمالاً اين قول اقوي مي باشد.

مرحوم مقرّم و بسياري از مورّخين نقل كرده اند:‌كه حضرت علي اكبر (ع) از امام سجاد (ع) بزرگتر است. (6)

عدّه اي چون شيخ مفيد(ره) در « ارشاد» و طبرسي(ره) در«اعلام الوري» مي گويند:‌امام سجّاد (ع) بزرگتر بوده بدون اينكه شاهدي بياورند. (7)

بعضي چون ابن شهر آشوب در« مناقب »‌و ابن طلحه شافعي در «مطالب السؤول » و ابن صبّاغ در «‌ فصول المهمة »‌ تصريح كرده اند كه حضرت حسين (ع) سه پسر داشته اند:‌علي اكبر ، علي اوسط و علي اصغر .

 

--------------------------------------------------------------------

1-      انيس الشيعه از سيد محمدعبدالحسين هندي كربلائي

2-      الحدايق الورديه

3-      علي اكبر از مرحوم مقرم /12

4-      مناقب: 4/ 109

5-      ارشاد 2/ 109

6-      زندگاني قمر بني هاشم و علي اكبر / 356

7-      علي اكبر از مرحوم مقرم / 16تا 20

فضائل حضرت علی اکبر (ع)

الف: شباهت او به پيامبر اكرم(ص)

اين جوان خوش سيما در طلاقت زبان و زيبائي صورت و سيرت و خلقت اشبه مردم به رسول خدا(ص) بود، كه جامع همه كمالات و صفات حسنه و اخلاق نيكو مي باشد. نعمت هاي خداوند بي شمار است «‌ و اگر نعمتهاي خدا را بشماريد، آنها را شماره نتوانيد كرد».(1) مع ذلك قرآن نعمتهاي دنيوي را كوچك شمرده كه « بگو بهره مندي از اين دنيا اندك است ». (2) و ليكن دربارۀ اخلاق پيامبر (ص) ميفرمايد: « همانا تو داراي اخلاق عظيم و برجسته اي هستي » . (3)

و حضرت علي اكبر (ع) در جمع صفات و اخلاق چون حضرت محمّد (ص) بود. پدر بزرگوارش دربارۀ‌ او فرمودند:

« خدايا گواه باش جواني كه در خلقت و سيرت و گفتار شبيه ترين مردم به پيامبرت بود به جنگ اين مردم رفت، و ما هرگاه به ديدن پيامبرت مشتاق مي شديم به اين جوان نگاه مي كرديم ». (4)

 

ب: عصمت آن بزرگوار

عصمت همانند عدالت داراي درجات متفاوت است، و هيچكس به درجۀ‌ چهارده معصوم (ع) نمي رسد،‌ لكن خداوند مقام عصمت را به حضرت علي اكبر (ع) لطف فرموده است. كلمۀ « طيّب » و « زكيّ » كه درزيارت رجبيّه امام حسين (ع) است را مي توان مؤيّد عصمت دانست.

 

ج: صفات آن سرور

حضرت علي اكبر داراي صفات جلال و جمال و ملكات نيكو بود، و به عالم ملكوت وصل بود. دو حديث از مرحوم سيّد بن طاووس و شيخ مفيد در طيّ طريق كربلا نقل كرديم كه به پدر بزرگوارش گفت: « آيا ما بر حقّ نيستيم؟». حضرت فرمودند: بلي. گفت: « حال كه چنين است از مرگ باكي نداريم».

 

د: شجاعت

آن بزرگوار شجاعت را از علي مرتضي (ع) به ارث برده بود.

علّامه مجلسي (ره) نقل مي كند: آن حضرت به هر جانب روي مي آورد گروهي را به خاك هلاكت مي افكند، «‌بقدري از آن لشكر كشت كه از كثرت كشته به شيون آمدند، و روايت شده؛ علي اكبر با آنكه تشنه بود 120نفر را كشت آنگاه نزد پدر بازگشت. دوباره به ميدان آمد و آنقدر جنگيد تا كشته ها به دويست نفر رسيد». (5)

ه: تربيت شدن در دامان عمويش حضرت مجتبي و پدرش سيّدالشّهداء(ع) در«كافي» و «فقيه» و «تذهيب» در زيارتي ازحضرت صادق(ع) روايت شده كه كنار قبر فرزند آن حضرت علي بن الحسين(ع) كه نزد پاي پدر مدفون است مي روي و مي گوئي: «‌ سلام بر تو اي فرزند رسول خدا، سلام بر تو اي فرزند اميرالمؤمنين، سلام بر تو اي فرزند حسن و حسين». (6)

شيخ صدوق (ره) بعد از نقل اين زيارت مي فرمايد: اين اصلح زيارات نزد من است. گفته اند: ( براي اين فرزند امام حسن (ع) گفته شده است كه چون امام مجتبي (ع) مربّي و معلّم حضرت علي اكبر(ع) بوده است، و در حديث آمده است: « پدر سه گونه است؛ آنكه ترا به دنيا آورد، و كسي كه تو را تعليم نموده، و ديگر پدر زن ». (7)

محدّث قمي (ره) مي نويسد: دراين مدّتي كه آن حضرت دردنيا بود، عمر شريف خودرا صرف عبادت و زهادت و اطعام مساكين و اكرام مسافرين، و سعۀ در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده بحدّي كه در مدحش گفته شده:

لَمْ تَرَ عَيْنُ نَظَرَتْ مِثْلَهُ                         مِنْ مُحْتَفٍ يَمشُي وَ لا ناعِلٍ

* هيچ ديده اي مانند او نديده است، نه كسي كه پابرهنه راه مي رود و نه كفش پوشيده .

حضرت اميرالمؤمنين (ع) بسيار او را دوست مي داشت، حتّي آنكه او را مدح نموده، اشعاري درمدح او مي سرود.

بوالفرج اصفهاني در« مقاتل الطالبين » از مغيره نقل مي كند كه روزي معاويه گفت: امروز سزاوارترين مردم به خلافت كيست؟ گفتند:‌ تو، گفت: چنين نيست بلكه شايسته ترين مردم براين امر علي بن الحسين (ع) (علي اكبر) است. چون جدّش رسول خدا(ص) مي باشد و شجاعت بني هاشم و سخاوت بني اميه و جمال و بزرگ منشي ثقيف دراو جمع است.(8 )

 

--------------------------------------------------------------------
 

1-      سورۀ ابراهيم ، آيۀ 34

2-      سورۀ نساء آيۀ 77

3-      سورۀ قلم، آيۀ 4

4-      لهوف / 113، مثيرالاحزان /68

5-      بحارالانوار:45/43و44

6-      مفاتيح الجنان زيارت مطلقه اول امام حسين(ع)

7-      سورۀ انعام : 74

8- منتهي الامال: 1/ 375

شهادت  حضرت  علی اکبر(ع)

السلام علیک یا  مظلوم

چون آن بزرگوار عازم ميدان گرديد از پدر بزرگوارش اجازه جهاد طلبيد حضرت به او اذن داد. (1) چون علي اكبر (ع) به جانب ميدان روان گشت، آن پدر مهربان (نگاه مأيوسانه به جوان خود كردو ) انگشت سبّابه به سوي آسمان بلند كرد و محاسن شريف را روي دست گرفت، گريست و عرض كرد:‌«‌ خدايا گواه باش، جواني كه در خلقت و سيرت و گفتار، شبيه ترين مردم به پيغمبرت بود به جنگ اين مردم رفت، هرگاه به ديدن پيغمبرت مشتاق مي شديم به صورت اين جوان نگاه مي كرديم».

خدايا بركات زمين را از ايشان بازدار، و آنها را پراكنده ساز، و ميان آنها جدايي افكن، و آنها را متفرّق و متشتّت فرما، و واليان را هرگز از ايشان راضي مگردان، كه اين جماعت ما را طلب كردند تا ياري كنند، ولي شمشير بر روي ما كشيدند.

پس آن حضرت بانگ بر عمر سعد زد كه از ما چه مي خواهي، خداوند رَحِم تو را قطع كند، و هيچ كار بر تو مبارك نگرداند، و بعد از من كسي را بر تو مسلّط كند كه در بستر سرت را ببرد، چنانكه رحم مرا قطع كردي و قرابت و خويشي مرا با رسول خدا (ص) مراعات نكردي.

پس به آواز بلند اين را گفت: « خداوند برگزيد آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان- نسلي را از برخي برتر قرار داد و خداوند شنوا و داناست »‌. (2)

در بسياري از كتب است كه چون شاهزاده عازم جنگ شد، امام به او فرمود: با مادر و برادر و عمّه هايت وداع نما. سپس به خيام حرم آمد، چون صداي جانفزاي علي اكبر به گوش پرده نشينان حرم رسيد همگي به دور او حلقه ماتم زدند، و دستها در آغوشش درآوردند، و چندان ناله و گريه كردند كه بيهوش شدند.

امام سجّاد(ع) فرمود:‌ روز عاشورا به مرضي شديد گرفتار بودم، در آن حال ديدم يكي آهسته آهسته دست و پاي مرا مي بوسد. نگاه كردم ديدم برادرم علي اكبر است كه در كمال ادب بر روي پايم افتاده و صورت خود به كف پايم افتاده و صورت خود به كف پايم مي مالد، گفتم: اي برادر، چه شده است كه حالت دگرگون و اشكت جار ي است؟ پاسخ داد: پدرم تنها مانده، يارانش كشته شده اند، اينك قصد آن دارم كه جانم را نثارش كنم.  شاهزاده مادر و برادرو عمّه ها را وداع نمود و به نزد پدر بزرگوار آمد، شاه مظلومان بدست خود اسلحه بر او پوشانيد. وبه روايتي عمامه پيامبر (ص) را بر سرش بست و او را به سوي ميدان فرستاد.(3)

در كتاب « روضة الاحباب » نقل شده كه امام حسين (ع) بدست خود سلاح جنگ به قامت علي اكبر پوشانيد، و كلاه خودي فولادي برسر او گذاشت، و كمربند چرمي كه از علي مرتضي (ع) به يادگار داشت بر كمر وي بست و اسب عقاب را به او داد تا سوار شود، و او را بدين گونه روانه ميدان كرد.(4)

امام حسين (ع) از شدّت غم گاهي مي نشست و گاهي بر مي خاست و سر خود را به آسمان بلند كرد و گفت:‌ خداياشاهد باش كه علي را فداي امّت جدّم كردم.

خدا بسوز دلم واقفي كه جانم رفت      زجان عزيزترم اكبر جوانم رفت(5)

پس آن شاهزاده به ميدان رفت، جميع لشكر حيران جمال نوراني او شدند. چون به ميدان رسيد بر آن سپاه تاخت و قوّت بازويش- كه نشانه – اي از شجاعت حيدري بود- بروز داد ورجز مي خواند:‌

* من علي فرزند حسين بن علي هستم، سوگند بخدا ما از هر كس به پيغمبر اولاتريم.

پس حمله مي كرد و آن نامردان شقي را مي كشت، و بهر جانب رو مي-كرد گروهي را به خاك هلاكت مي افكند، آنقدر از ايشان تا آنكه صداي ضجّه و شيون از آنها بلند شد.

به سند معتبر روايت شده كه با آن عطش كه داشت 120نفر را كشت.

در اين هنگام حرارت آفتاب و غلبه تشنگي و كثرت زخمها و سنگيني اسلحه او را بسختي انداخت، لذا به سوي پدر شتافت وعرض كرد: « اي پدر، تشنگي مرا كشت، و سنگيني اسلحه مرا بزحمت انداخته و توانم را برده است. آيا راهي به سوي قطرۀ‌ آبي هست تا بر دفاع دشمن قوّت يابم». (6) حضرت گريست و فرمود:‌ «‌ اي پسرم،‌ بسي دشوار است بر رسول خدا(ص) و علي مرتضي (ع) و بر من ، كه آنها را بخواني ،‌تو را اجابت نكنند ، و به آنها استغاثه كني به فريادت نرسند.»

(به روايت سيد ابن طاووس فرمود: پسر جانم ، اندكي جنگ كن ، به زودي جد خويش را ملاقات مي كني، و او كاسه اي لبريز آب به تو خواهد داد كه بعد از آن ديگر تشنه نشوي.)

و به او فرمود: اي فرزند،‌زبانت را بيرون بياور .پس زبان او را در دهان گرفت و مكيد، و انگشتر خود را به دهانش نهاد و فرمود:‌ به ميدان بازگرد كه اميدوارم پيش از شام جدت جامي لبريز از آب به تو بنوشاند ، كه بعد از آن هرگز تشنه نشوي.

آن جوان به ميدان باز گشت و كارزار عظيمي نمود ف و هشتادنفر ديگر را كشت كه تعداد كشتگانش به دويست تن رسيد.

مردم كوفه از كشتن وي پرهيز مي كردند ، تا اينكه چشم مُرّة مُنقذ عبدي ملعون (7) به او افتاد و گفت : گناه عرب به گردن من باشد اگر باز اينگونه بر لشكر حمله كند (چون 12 حمله نموده بود)و داغش را به دل پدرش نگذارم.

در اين ميان كه به مردم حمله مي كرد،‌آن ملعون سر راه بر او گرفت و نيزه به او زد و او را به خاك انداخت و لشكر دورش را گرفتند و با شمشير او را پاره پاره كردند.

به روايت «بحارالانوار»: مرةبن منقذ بر فرق جوان ضربتي را زد كه تاب و توان از او برفت ، لشكر با شمشير بر او مي زد و او دست بگردن اسب خود كرد ،‌و اسب (كه گويا تير به چشمش خورده ، و يا خون آن حضرت چشمانش را گرفته بود )را ميان لشكر دشمن برد:

چون جان به گلويش رسيد فرياد زد:(8)

«پدر جان ،‌اين جدم رسول خدا است كه جامي پر به من نوشانيد كه ديگر تشنه شوم ،‌و مي گويد :‌بشتاب بشتاب كه جامي هم براي تو آماده كرده ام ، تا در اين ساعت بنوشي».

به روايت مرحوم سيد بن طاووس :صدا زد،

پدر جان ،خدا حافظ ، اين جدم رسول خدا ست كه به تو سلام ميرساند و مي گويد :هرچه زودتر نزد ما بپا».

پس فرياد بر آور و مرغ روحش از قفس تن پرواز نمود.

امام حسين (ع) آمد بر بالينش نشست

«آن حضرت صورت خود را بر صورت علي گذاشت و فرمود: خدا بكشد آن گروهي كه تو را كشتند ، چه جرأتي نسبت به خداوند و بر شكستن حرمت پيامبر (ع) دارند. بعد از تو خاك بر سر دنيا باد.»

«در روضة الصفا» آمده كه اما حسين (ع) بر جوانش با صداي بلند گريست و تا آن زمان كسي (از دشمن) صداي گريه او را نتاريخ طبريشنيده بود.(9)

ابي مخنف مي نويسد: سپس بر قوم ما رقين حمله كرد و 180 نفر را كشت . از طرفي ملعوني كمين كرد و عمودي آهنين بر سرش زد كه با سر به زمين آمد. حضرت نشست و صدا زد: پدرجان خداحافظ،اين جدّم رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين (ع) و اين جدّم فاطمه زهرا (ع) و خديجه كبري هستند كه مي گويند: العجل، آنها مشتاق ديدار تو هستند.(10)

مرحوم واعظي قزويني از «مقتل» شيخ حر عاملي نقل مي كند كه حضرت هنوز چند قدم به كشتۀ‌ علي اكبر مانده بود، كه خود را از مركب به زير انداخت، زانو به زانو خود را به جوانش رسانيد. اول نگاهي به آن بدن قطعه قطعه كرد، ديد سنگدلان جاي سالمي در بدن آن جوان نگذاشته- اند، و از ضربت تير و شمشير و نيزه وخنجر جسم جوانش را مشبّك كرده- اند. بعد امام هفت مرتبه فرياد كشيد« اي ستارۀ‌ من، چه زود عمرت بپايان رسيد،ستارگان سحري اينگونه هستند». علي با پدر حرف بزن .

«‌ آقا با دست مبارك، خون از دندانهاي عزيزش پاك مي كرد » و شروع كرد دندانهاي علي را بوسيدن « چون سخن بگويم تو وِرد زبان مني، و چون سكوت كنم تو نقش دل مني، فرزندم، فرزندم، فرزندم، فرزندم، پس صورت بر صورت او گذاشت و فرمود: تو از همّ و غمّ دنيا راحت شدي و به سوي رحمت خدا و بهشت رفتي، ولي پدرت يكّه و تنها ماند، و چه زود است ملحق شدن من به تو ». (11)

امام صادق (ع) در زيارت آن حضرت مي فرمايند: « پدر و مادرم قربان تو سربريده و كشتۀ‌ بي گناه، پدر و مادرم فداي تو كه خونت تا نزد حبيب خدا بالا رفت. پدرومادرم قربانت كه در برابر پدر به ميدان شتافتي و او تو را در راه خدا داد و برتو مي گريست و دلش براي تو آتش گرفت، و خونت را با دست خود تا دل آسمان مي پاشيد كه قطره اي از آن برنمي گشت، و ناله اش براي تو خاموش نمي شد». (12)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱/۵/۱۳۸۸ساعت ۰۰:۱۱ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                       بسم الله الرحمن الر حیم

                                 اللهم صلی علی محمد و ال محمد

 قمر بنی هاشم  علیه السلام
 

حضرت قمر بنی هاشم (ع)

      تولّد وسنّ شريف حضرت ابو الفضل (ع)

 حضرت ابو الفضل (ع) درروز چهارم شعبان سال 26 هجري به دنيا آمد.(1)

مرحوم بيرجندي در « وقايع الشهور و الايّام » از معاصرين خود نقل مي كند كه آن سرور در شب چهارم شعبان به دنيا آمد.(2)

سنّ آن حضرت را از 32سال تا 39 سال نوشته اند، و درجنگ صفّين سن آن حضرت بين 15تا 17 سال بوده، و حضرت زينب(ع) حدود بيست سال از او بزرگتر بوده است، و با توجه به اين حساب- با اندك اختلافي- حضرت

ابو الفضل از35سال كمترو از38سال بيشتر نداشته، و ازدواج مادرش هم زودتر ازسال 22هجري نبوده است. بنا براين، هنگام شهادت پدربزرگوارش 18ساله و دركربلا 38ساله مي باشد و اخبار هم تحقيق ما را تاييد مي- كند. (3) سيد محسن عاملي در « مجالس السنيّه » مي نويسد: آن جناب درسال 26هجري به دنيا آمد و دربعضي از جنگها شرف حضورداشته، لكن پدرش به او اجازۀ رزم نمي دادو هنگام شهادت 34سال از سنّ مباركش گذشته بود.(4)

مرحوم بيرجندي گويد: اكثر روايات دلالت داردكه سنّ ابو الفضل(ع) درزمان شهادت 35سال بوده است، دراين صورت تولّدش درسال 25هجري خواهد بود. (5)

 

-------------------------------------------------------------------

1-       العبّاس ، مقرّم / 136به نقل ازانيس الشيعه.

2-       زندگاني قمربني هاشم ، عمادزاده / 53

3-       زندگاني قمربني هاشم / 49

4-       فرسان الهيجاء: 1/187

5.  كبريت احمر/376

نام ، كنيه و لقب حضرت عباس (ع)

 1- « عبّاس » نام مشهور آن حضرت است.  

 

مي نويسد: به جهت شدّت شجاعت و صولت او را عبّاس – به صيغه مبالغه – مي گفتند. عبّاس به معناي شير بيشه و شير درنده است، چون آنجناب بسيار شجاع بود، و درميدانهاي نبرد مانند شير غضبناك حمله مي كرد او را عبّاس مي گفتند.

2- « ابو الفضل» به اين جهت گويند كه او پسري به نام فضل – داراي كمالات صوري و معنوي – داشته است.

3- « ابوالقربة » يعني ملازم مشك، به اين جهت وي را ابوالقربة ناميدند كه آن سرور در كربلا درحفظ مشك آب سعي بسيار نمد كه آب به تشنگان برساند، تا حدّي كه دستهاي خود را حافظ ، و جان را فداي آن گردانيد. (1)

4- « قمر بني هاشم » چون صورتش مانند ماهِ درخشان زيبا بود، و درشب تاريك صورتش چون ماه مي درخشيد، و براي اينكه فضائل جسماني و نفساني او مانند ماه انگشت نشان بود. (2)

5- « باب الحوائج » براثر كثرت بروز كرامات و برآوردن حاجات ازآن بزرگوار، بين شيعه وسني به باب الحوائج شهرت يافته است. (3)

عالم بزرگوار شيخ مرتضي آشتياني از استادش مرحوم ميرزا حسين خليلي تهراني از شيخ جليلي- كه با هم به درس صاحب جواهر مي رفتند- نقل مي كند:

يكي از تجّار كه رئيس خانواده آل كبَّه بود، جواني خوش منظر داشت و اولاد او منحصر به همين جوان بود،و مادرش علويه بود.

اين جوان به مرض حصبه مبتلا گرديد وحال او سخت شد و مشرف به مرگ گرديد، چشم و پاي او را مي بندند، پدرش بيرون دويده به سروسينه مي زند و مادر او به حرم ابو الفضل (ع) مي رود و از كليد دار تقاضا مي- كند شب درحرم بماند، ابتدا نمي پذيرد بعد كه آن زن خود را معرّفي كرده و مي گويد: پسرم درحال مردن است كليد دار قبول مي كند.

آن عالم مي گويد: درآن شب من وارد كربلا شدم و از جريان خبر نداشتم ، و آن تاجر را هم نمي شناختم. درخواب ديدم ازطرف قبر حبيب بن مظاهر به حرم سيّد الشّهدء (ع) مشرّف مي شوم. بالاي سر مبارك فضا وزمين از ملائكه پر بود، و درمسجد بالا سر حضرت رسول(ص) و حضرت علي (ع) برتختي نشسته بودند. درآن اثنا ملكي آمد سلام كرده، عرض كرد: حضرت ابو الفضل مي گويند: يا رسول الله، علويه همسر حاجي آل كُبَّه شفاي فرزندش مي خواهد، از خداوند بخواهيد او راشفا دهد. حضرت رسول (ص) دست به دعا برداشته و بعد ازلحظه اي فرمود: مقدّر شده اين جوان بميرد. بعد ازلحظه اي ملك ديگري آمد وسلام رساند و همان پيام آورد، دوباره حضرت رسول دست به دعا برداشته وپس از آن فرمودند: مردن اين جوان مقدّر است. ملك برگشت. شيخ گويد: ناگاه ديدم ملائكه حاضر درحرم بحركت آمدند، و درآنها شور و غوغا افتاد گفتم: چه خبر است؟ ديدم حضرت ابو الفضل(ع) خودشان با همان حالت وقت شهادت تشريف آوردند، و خدمت رسول خدا (ص) سلام كردند و گفتند: علويّه به من توسّل كرده و شفاي فرزندش را از من مي خواهد، شما به خدا عرض كنيد: اين جوان را شفا دهند يا ديگر مرا باب الحوائج نخوانند، و اين لقب را ازمن بردارند. چون رسول خدا(ص) اين سخن را شنيد، چشم مبارك آن حضرت پر از اشك شد، و رو به حضرت علي (ع) نموده و فرمودند: يا علي، تو هم دردعا با من همراهي كن. هردو بزرگوار دعا كردند كه ملكي از آسمان نازل شدو به آن حضرت سلام كرد و سلام خداوند را به آن بزرگوار رساند و گفت: لقب باب الحوائج را از عبّاس نمي گيريم و جوان را شفا داديم. شيخ گويد: از خواب بيدار شدم، چون از قضيه خبر نداشتم، بسيار تعجب كردم. هنوز يك ساعت به صبح مانده بود، روانه شدم و بعد از پرسيدن خانه را پيدا كردم. داخل خانه شدم پدر جوان را ديدم راه مي رود و برسروصورت مي زند و جوان را در اتاق تنها گذاشته بودند. به حاجي گفتم: آرام باش جوانت شفا يافته، تعجب كرد مرا به اتاق جوان برد. ديديم جوان نشسته و مشغول باز كردن صورت خود است.

پدراو را در بغل گرفت، جوان گفت: گرسنه ام.

سپس علويه داخل شد و گفت: شفاي جوانم را گرفتم. (4)

6- « عبد صالح » در زيارت آن بزرگوار آمده : سلام بر اين بندۀ صالح و مطيع خدا و رسولش. بنابراين معلوم مي شود يكي از بزرگترين مراتب انساني اين است كه آدمي بنده صالح خدا باشد.

7- « سقّا » چون آن بزرگوار سقايت اهل بيت برادر را به عهده داشت ، او را سقّا ناميدند.

 امام حسين (ع) درروز هفتم حضرت عبّاس را با پنجاه نفر از اصحاب فرستاد تا از فرات آب بياورند.

درروز عاشورا امام حسين (ع) به او نفرمود: با دشمنان نبرد كن، بلكه فرمود: براي كودكانم آب بياور. لذا او را سقا ناميدند.

8- « پرچمدار » چون حضرت سيد الشهداء(ع) درروز عاشورا پرچم را به برادر خود عبّاس سپرد، و هميشه درميان ياران شجاعترين افراد را براي حمل پرچم انتخاب مي كنند.

عدد عبّاس به حساب ابجد 133 مي باشد كه مطابق است با كلمۀ «باب الحسين» و از ختمهاي مجرب آن است كه اگر كسي حاجتي دارد دريك مجلس 133مرتبه بگوييد: « يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ (ع) اِكْشَفْ كَرْبي بِحَقِّ اَخِيكَ الْحُسَيْنِ » خداوند حاجتش را بر آورد. (5)

 

-------------------------------------------------------------------

1-       كبريت احمر/ 395

2-       زندگاني قمر بني هاشم /54

3-       العبّاس از مقرّم / 148

4-       مقتل مقدّم: 3/91، چهرۀ درخشان قمر بني هاشم : 1/302 ، در كنار علقمه /29

5-       العبّاس / 164

شمائل حضرت عباس (ع)

حضرت عبّاس چنان خوش قيافه و زيبا رو يبود كه او را « ماه بني هاشم »  مي گفتند.و قامت رشيدش چنان بودكه چون براسبان بزرگ سوارمي شد هر دو پاي مباركش به زمين مي رسيد.

مرحوم ميرزا رضا قلي خان در « مظاهرالانوار» مي نويسد: حضرت ابوالفضل (ع) قامتي بلند و بازوهايي دراز داشته، و گويند: چون بر اسبهاي قوي مي نشست، و پا در ركاب مي نمود زانوهاي او به حوالي گردن اسب مي رسيد، و او مظهر جلال و جبروت حضرت كردگار بود. و در شجاعت و مناعت بعد از حضرت امام حسن (ع) و امام حسين (ع) سرآمد اولاد حضرت اميرالمؤمنين (ع)، و سپهسالار و علمدار مظلوم كربلا بوده است. (1)

 

-------------------------------------------------------------------

1- وقايع الايّام خياباني / 422 


  

در ادب آن جناب همين كافي است كه هيچگاه بدون اذن امام حسين (ع) نزد او نمي نشست، و مانند بنده اي كنار مولاي خود بود. و اوامر و نواهي آن جناب را اطاعت مي نمود، و هر گاه او را صدا مي زد مي فرمود: « يا ابا عبدالله » ، « يا بن رسول الله »، « يا سيّدي »، و در تمام عمر هيچگاه امام حسين را برادر صدا نزد، مگر روز عاشورا آنوقت كه بر اثر ضربت عمود آهنين از اسب به زمين مي افتاد. (1)

و نقل مي كنند: جهتش اين بود كه در آن ساعت فاطمه زهرا (ع) را ديد كه به او خطاب فرمودند: وَلَدِي عَبّاس.

-------------------------------------------------------------------

1- معالي السبطين : 1/271

حضرت عبّاس داراي مقام بسيار رفيعي از فضل و دانش و تقوي و يقين و اطاعت و عبادت و شرايف آداب و اخلاق بود، و به حضرت امام حسين (ع) و زينب كبري(ع) علاقه وافر داشت. و او بعد از حسنين(ع) اشرف و اعظم پسران حضرت علي (ع) بود. مقام حضرت ابو الفضل (ع) بالاتر ازآنست كه امثال ما بتوانند بيان كنند. درسفر حضرت سيد الشهداء (ع) به كربلا (از مدينه تا مكّه ، واز مكّه تا كربلا ) آنجناب توجه خاصي به حضرت ابو الفضل (ع) داشت . عصرتاسوعا، چون آن بزرگوار ابو الفضل را نزد دشمن فرستاد، فرمود: « اي عبّاس، جانم به قربانت، برادرم- سوار شو و با آنها ملاقات كن ». (1) مرحوم صدوق به اسناد خود روايت كرده كه: حضرت علي بن الحسين (ع) به عبيدالله فرزند ابوالفضل (ع) نگاهي كرد، اشك چشمانش را گرفت و فرمود: روزي بر رسول خدا (ص) سخت تر از احد نبود كه عمويش حمزه درآن شهيد شد، وبعد از آن موته بود كه عموزاده اش جعفربن ابيطالب شهيد شد. سپس فرمود:« لكن روزي چون روز حسين(ع) نبود» ، سي هزار مرد كه گمان مي كردند ازاين امتند دور او را گرفتند و هركدام با كشتن او به خدا تقرّب مي جستند، و او خداوند را به آنها يادآوري مي نمود، ولي پند نمي گرفتند تا او را به ستم وظلم و عدوان كشتند. آنگاه فرمود: « خداوند عبّاس را رحمت كند، كه جانبازي كرد و خوب امتحان داد و خود را فداي برادر نمود تا دو دستش قطع شدو خداوند در عوض به او دو بال داد كه با فرشتگان در بهشت پرواز مي كند، چنانكه به جعفربن ابيطالب عطا نمود».

حضرت عبّاس نزد خداوند متعال منزلت و مقامي داردكه تمام شهداء در روز قيامت تمنّاي مقامش را مي نمايند. (2)

مفضّل بن عمر روايت كرده كه حضرت صادق (ع9 فرمودند: « عموي ما عبّاس بصيرتي عميق و ايماني محكم داشت، در محضر ابي عبدالله (ع) جهاد كرد، و نيكو كفايت نمود تا به شهادت رسيد».

و خون عبّاس در قبيله بني حنيفه است، وي هنگام شهادت 34سال داشت. (3)

ازمجموعه شهيد ثاني(ره) نقل شده كه روزي حضرت اميرالمؤمنين (ع) به فرزندش عبّاس فرمودند: بگو يك(واحد)، او گفت: يك. دوباره فرمودند: بگو: دو(اثنين). حضرت عبّاس خودداري كرد و گفت: شرم مي كنم با زباني كه يك گفته ام، دو بگويم. ( يعني با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ام دو بگويم، دوئيت خلاف توحيد است). امرالمؤمنين (ع) دو چشم او را بوسيد.

و دربيان دفن شهداء خواهد آمد كه امام سجاد (ع) جسد عمويش حضرت عبّاس (ع) را همانندپدر اطهرش خود به دل خاك نهاد . و اين بيانگر اين مطلب است كه آن جسد مطهر چون ذوات مقدّسه معصومين (ع) سزاوار نيست كسي ديگر به آنها دست بزند. حاج محمّد رضا ازري (ره ) درقصيدۀ خود به اين مصرع رسيد: « روز عاشورا روزي بود كه هدايت- حضرت حسين (ع) – به ابوالفضل پناه برد ». بيت را تمام نكرده به همين حال ماند . امام حسين (ع) را در خواب ديد كه تشريف آوردند و فرمودند: آنچه گفته اي صحيح است ، من به برادرم ابوالفضل پناه بردم ، و مصرع دوم را حضرت خود انشاء فرمود: « انوقت من پناه بردم كه آفتاب از تيرگي غبار معركه كربلا نقابي پيدا كرده بود». (4)

 

-------------------------------------------------------------------

1- تاريخ طبري : 5/416

2-امالي صدوق/462م 70 ح 10 ، خصال : 1/68،بحار: 44/298ب35ح4

3- نفس المهموم / 332 ، عمدة الطالب / 323

4- مستدرك : 15/ 215ب 79 از احكام اولاد ح 16 ، مقتل خوارزمي : 1/122ف6

5- وقايع الايّام خياباني / 418

مرحوم آية الله بيرجندي در« كبريت احمر » اظهار مي دارد كه حضرت عبّاس (ع) از بزرگان اهل فضل و بصيرت خاندان عصمت (ع) بود، او درس نا خوانده دانا بود كه علمش از منبع فيض الهي نشأت گرفته، و درظاهر نيز از علوم سرشار پدر بزرگوارش بهره ها برده بود.

مرحوم مقرّم مي نويسد:

در جاييكه امير المؤمنين (ع) برخي از اصحاب خود را چنان پرورش مي داد كه به اسرار و رموز عالم هستي و از جمله علم منايا و بلايا آگاه مي- شدند – چون حبيب بن مظاهر، ميثم تمّار، رشيد – آيا معقول است كه نور چشم و پارۀ جگر خود را از علوم خويش بي بهره گذارد؟ با اينكه قابليت و استعداد وي از آنها بيشتر بود.

خلاصه ابوالفضل (ع) بسان خواهرش زينب كبري (ع) است كه به تصريح امام سجاد (ع) داناي درس خوانده مي باشد. بعلاوه آن بزرگوار بر اساس صفا ي نفس و طينت پاك و اخلاص عظيمي كه داشت مصداق كامل حديث شريف بود كه « هر كس چهل روز اعمالش را خالص براي خداوند عزّوجل انجام دهد، چشمهه هاي حكمت از قلبش بر زبانش جار ي گردد».(1) دراين صورت كسي كه تمام اعمال و مراحل عمرش را در راه رضاي خداي تعالي گذرانده، و از هر رذيلتي پيراسته و به هرفضيلتي آراسته بوده است جز اين تصور مي شود كه ذات شريفش متجلي به انوارمعارف ربوبي بوده، و علمش لدنّي باشد؟ دليل ديگر بر اينكه علم قمر بني هاشم (ع) وجداني بوده است، اين گفتار معصوم (ع) است كه مي- فرمايد: « همانا عبّاس بن علي در كودكي علم را با شير مكيده است (ودر شير خوارگي به علم و كمال آراسته بود)».

اين تشبيه امام (ع) استعارۀ بسيار بديع است زيرا كه «زقّ» بمعني تغذيه جوجه پرنده توسط مادرش است آن هنگام كه خود به تنهايي قادر به غذا خوردن نيست،و از اين استعاره متوجّه مي شويم كه ساقي كربلا از كودكي و حتي از شيرخوارگي قابليت گرفتن علوم و معارف را داشته است. (2) مرحوم مقرّم به چند نكته در زيارت حضرت ابوالفضل (ع) – منقول ازامام صادق (ع) اشاره نمودند كه هر كدام فضيلتي براي آن بزرگوار است،‌و ما خلاصه آن را نقل مي كنيم:

1- در اذن دخول حرم ابوالفضل (ع) مي خوانيم :

« سلام خدا، و سلام ملائكه مقرّبش، وسلام پيامبران مرسل، و بندگان شايسته اش، و سلام تمامي شهداء و صدّ‌يقان، و سلامهايي پاك و طيّب در صبحگاهان و شامگاهان، برتو باد اي فرزند اميرالمؤمنين».

از طرف ديگر: امام صادق (ع) در زيارت سرور مظلومان ابا عبدالله الحسين (ع) مي فرمايند: « سلام خدا، و سلام ملائكه اش ، در صبحگاهان و شامگاهان، برتو باد، و سلامهايي پاك و مطهر، وبرتو سلام ملائكه مقرّب.

از شباهتهاييكه اين دو زيارت بهم دارد، براي ما روشن مي شود كه منزلت قمر بني هاشم (ع) شبيه مقام سيد الشهداء (ع) است، كه در هردو، سلام خداوند و سلام ملائكه مقرّب در هر صبح و شام ، و عبارت: «اَلزّاكِياتُ الطَّيِّباتُ » و « اَلزّاكِياتُ الطّاهِراتُ » آمده است.

2- سلام الهي ( كه رحمت بي پايان و عنايت تمام نشدني اوست ) و سلام ملائكه مقرّب خداوند، و سلام پيامبران ( كه درتمامي افعال و رفتار پيرو رضايت حقّ تعالي ووحي خداوند هستند ) وسلام شهداء و صدّيقين

( كه پيرو راستين انبياء و اوصيائند ) و سلامهايي پاك و مطهّر ، به آن بزرگوار داده شده است.

3- در بخشي از اذن دخول سردار كربلا آمده است: « شهادت مي دهم كه تو نسبت به جانشين پيامبر مرسل ( امام حسين عليه السلام ) در مقام تسليم بودي، حضرتش را تصديق نمودي، به عهد خود وفا ورزيدي و خيرخواهي كردي». در اينجا مقام تسليم كه از رفيعترين مقامات سالكين و راهيان كوي محبوب است ( و از مرتبۀ رضا و توكل بالاتر است) برا ي آن حضرت برشمرده است .

4- امام (ع) در ميان همۀ شهداء تنها حضرت ابوالفضل (ع) را به اين خطاب مخاطب فرموده كه :‌ « خدا لعنت كند كسي را كه حقّ تو را نشناخت و حرمت تو را كوچك شمرد»‌. معلوم مي شود سائر شهداء به اين ميزان از فضيلت دست نيا فته اند هرچند هركدام را حقّي بسزا ثابت است.

5- با اين فقره از زيارت: « خداوند ياد تو را در ملأ اعلي بلند ساخت » .

درجه اي عظيم و مقامي منيع براي حضرتش بيان مي كند كه ياد او در آن مجلس نا ستودني قدسيان مقامي بلند و والاست، و فرازهاي ديگر زيارت كه بيانگر مقامات عاليۀ سردار كربلاست و دقّت بيشتر مي طلبد.

6- امام صادق (ع)‌ خطاب به ابوالفضل (ع) در زيارت ديگر مي فرمايند:

 « خداوند لعنت كند قومي را كه با ريختن خون تو محارم الهي را درشأن تو حلال شمردند، و با كشتنت ، حرمت اسلام را از ميان بردند».

با اينكه همۀ شهداي كربلا به برترين مرتبۀ فضل رسيدند كه ديگر شهداء را به آن راهي نيست كه درزيارت نيمۀ رجب مي خوانيم:

« شما پاك و طيّب هستيد، و زميني كه در آن دفن شديد پاك شده است»‌. و لكن اين عبارت كه : « با شهادتت حرمت دين زير پا نهاده شد» فقط دربارۀ سردار كربلا رسيده است. (3)

 

-------------------------------------------------------------------

1-       عيون الاخبار: 2/68ب31ح321

2-       العبّاس مرحوم مقرّم /169

3-       العبّاس مقرّم / 209 وترجمۀ آن سردار كربلا / 228


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۷/۴/۱۳۸۸ساعت ۱۸:۰۲ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                             بسم الله الرحمن الرحیم

                                      اللهم صلی علی محمد و ال محمد

 حضرت زینب (س)  پیام رسان کربلا
 

بنا بر تحقيق بعضي از بزرگان ولادت آن مخدّره روز پنجم جمادي الاوّل سال پنجم يا ششم هجري بوده است. (1)

وبعضي دراوّل ماه شعبان سال ششم و گروهي درماه رمضان گفته -اند.(2) ازروايات استفاده مي شود كه حضرت زينب (ع) بعد از حضرت سيد الشّهداء (ع) به دنيا آمد، و جناب اُم كلثوم بعد از آن مخدّره ديده به جهان گشود. (3)

و گفته شده كه حضرت زينب (ع) چهارسال قبل از وفات حضرت رسول (ص) به دنيا آمد. بنا برمشهور حضرت زينب (ع) اوّلين دختري بود كه از حضرت فاطمه (ع) به دنيا آمد، كه درميان دختران علي (ع) ازهمه بزرگتر بود. از چيزهاييكه دلالت برآن مي كند آن است كه راويان حديث گاهي اميرالمؤمنين (ع) را با كنيۀ « أبي زينب » مكنّي مي نمودندو مي گفتند: اين روايت از ابي زينب است، همانگونه كه ابن أبي الحديد در شرح خود آورده است، (5) چون حضرت زينب (ع) بعد از حسنين (ع) اولاد بزرگ حضرت علي (ع) بوده است. (6)

 

------------------------------------------------------------

1- زينب كبري تأليف علّامه نقدي / 33

2- معالي السّبطين: 2/132، زينب الكبري / 33

3- منتخب التواريخ/ 113، معالي السّبطين : 2/132

4- معالي السّبطين : 2/ 132 به نقل از كتاب اسعاف الراغبين

5- شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد: 4/ 73

6- زينب الكبري / 33

شدّت علاقۀ حضرت زينب عليها السّلام‌

 به برادرش امام حسين عليه السّلام

جناب زينب (ع) درايّام كودكي به برادرش امام حسين (ع) به قدري انس و محبّت داشت كه جز در آغوش و دامان او آرام نمي گرفت، و هر وقت نزد آن حضرت بود، ديده از روي برادر برنمي داشت ، و نمي توانست ساعتي از حضور مباركش دوري كند، و اگر دور مي شد مي گريست .

روزي حضرت زهرا (ع) به پدرش عرض كرد: اي پدر، ازمحبّت شديديكه بين زينب و حسين مي باشد درشگفتم، چنانكه او بي ديدار حسين (ع) صبر ندارد، و اگر ساعتي بوي حسين را حس نكند جانش بيرون آيد.

چون رسول خدا (ص) اين سخن را شنيد ، آه دردناك ازسينه بركشيد و اشكش برديده جاري شد و فرمود: اي نورديده، اين دخترم زينب با حسين به سفر كربلا رفت و به هزار گونه رنج و سختي گرفتار خواهد شد.

حضرت زينب (ع) هنگام ازدواج با عبدالله بن جعفر شرط نموده بود كه من به برادرم علاقمندم و بايد همه روزه به من اجازه دهي حسينم را زيارت كنم . در تمام مدّت زندگاني كمتر مي شد روزي بگذرد كه حضرت زينب حضرت حسين (ع) را نبيند، و براين منوال بود تا سر مقدّس امام حسين  (ع) دفن شد و زينب از هجران مفارقت برادر جهان را بدرود گفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۷/۴/۱۳۸۸ساعت ۱۷:۵۵ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

                          اللهم صلی علی محمد و ال محمد(ص)

امام حسین علیه السلام

                 سلام بر بهترین دوست وبهترین بنده خدا " امام حسین علیه السلام"

السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح الّتي حلّت بفنائك

ولادت حضرت امام حسين ( ع)

ضریح حرم امام حسین علیه السلام 

 

مشهورنزد علماء شيعه آن است كه ولادت آن حضرت درمدينه ، روزسوّم شعبان سال چهارم هجرت بوده است.

درتوقيع حضرت وليّ عصر- عجّل الله تعالي فرجه الشريف – به قاسم بن علاء همداني ، وكيل  حضرت امام حسن عسكري (ع) – آمده كه ؛ مولاي ما حضرت حسين (ع) روزپنجشنبه سوّم شعبان متولّد شدند، پس آن روز را روزه دار، و اين دعا را بخوان :

« اَللهُمَّ إِنّي أَسْئَلُكَ بِحَقِّ الْمَوْلوُدِ في هذاَ الْيَوْمِ ... » (1) .

سيّدبن طاووس نيزسوّم شعبان را برگزيده است (2) .

ولي بعضي چون شيخ مفيد در«  الإرشاد » ولادت آن حضرت را در شب پنجم شعبان ذكرفرموده اند (3) .

شيخ طوسي نيزازحضرت صادق (ع) روايت نموده كه : ولادت آن حضرت درشب پنجم ماه شعبان سال چهارم هجري بوده است (4).

به سند معتبرازحضرت رضا (ع) ازپدرانش ازعليّ بن الحسين (ع) روايت شده كه : چون حضرت حسين (ع) متولّد شد ، حضرت رسول (ص) به أسماء بنت عميس فرمود : « فرزندم را بياور». من آن بزرگوار را درجامه اي سفيد پيچيده خدمت آن حضرت بردم ، آنجناب درگوش راست اواذن ، ودرگوش چپش اقامه گفت. واو را دردامنش نهاد و گريست .

اسماء عرض كرد: پدرو مادر به فدايت ، گريۀ شما ازچيست؟ فرمود: براي اين فرزندم مي- گريم ، گفت: اين كودك كه الان به دنيا آمده؟ فرمود: بعد ازمن گروهي ازستمكاران او را خواهند كشت ، خداوند شفاعت مرا به آنها نرساند .

آنگاه فرمود: فاطمه را ازاين جريان با خبر نكني، چون تازه اين فرزند برايش متولّد شده است .

سپس به حضرت علي (ع) فرمود: او را چه نام مي گذاري؟ گفت : برشما سبقت نمي- گيرم،گرچه دوست داشتم نام او را حرْب(5) بگذارم.پيامبر(ص) فرمود:من هم برپروردگارم سبقت نگيرم،كه جبرئيل (ع)نازل شد و فرمود: اي محمّد،خداي بزرگ تو راسلام مي رساند و مي فرمايد:

« عَلِيٌّ مِنْكَ كَهاروُنَ مِنْ موُسي »

« علي نسبت به تو به منزله هارون نسبت به موسي است ».

او را به اسم پسرهارون نام گذاركه شبير است .

پيامبر(ص) فرمود: زبان من عربي است، جبرئيل عرض كرد:او را «حسين» نام بگذار.

چون روزهفتم شد دو گوسفند سياه و سفيد براي او عقيقه كردند ، و يك رانش را به قابله دادند و سرش را تراشيده ، به وزن موي سرش نقره تصدّق نمودند. و خلوق ( كه چيزخوش-بويي است ) برسرش ماليدند ، و فرمودند: اي اسماء

« اَلدَّم فِعْلُ الْجاهِلِيَّةِ ».

« خون – برسرنوزاد ماليدن – ازآداب دوران جاهليّت است » (6) .

حضرت صادق (ع) مي فرمايند: چون حضرت حسين (ع) به دنيا آمد، خداوند به جبرئيل دستورداد كه با هزارملك فرود آيد تا ازجانب خداوند و خودش به حضرت رسول (ص) تهنيت بگويد . 

جبرئيل نازل مي شد دريكي ازجزايردريا به مَلَكي ازحاملان عرش عبورنمود كه نامش فُطرس بود كه خداوند به او دستوري داده، واو كندي كرده، پس بالش را درهم شكسته و درآن جزيره انداخته بود، وفُطرس هفتصدسال درآنجا به عبادت خداوندمشغول بودتاروزي كه امام حسين(ع)متولّد شد.

[و به روايت مناقب : خداوند او را ميان عذاب دنيا و آخرت مخيّرگردانيد واوعذاب دنيا را اختيارنمود.

پس اورابه مژگان دو چشم معلّق گردانيدوهيچ حيواني ازآنجاعبورنمي كردو پيوسته اززيراو دود بدبوئي بلند مي شد](7) .

چون ديد كه جبرئيل با ملائكه فرود مي آيند از جبرئيل پرسيد ؛ به كجا مي رويد؟ گفت: خداوند نعمتي به حضرت محمّد(ص) عطا فرموده، مرابراي تهنيت ومباركباد فرستاده است. فطرس گفت: مرا نيزبا خود ببر،شايد حضرت محمّد (ص) برايم دعا كنند، جبرئيل او را به همراه خود برد.

چون خدمت پيامبر(ص) رسيد ازجانب خداوند وخود، مباركباد گفت وشرح حال فطرس را به عرض رسانيد، حضرت پيامبر(ص) فرمود: به او بگو خود را به اين مولود بمالد و به مكان خود برگردد.

فطرس خودرا به حضرت حسين(ع)ماليدو بالا رفت ودرآن حال مي گفت :

اي رسول خدا، بزودي امت تو اين مولود را شهيد كنند، چون اورا برمن حقّي است، هركه او را زيارت كند من زيارت او را به حضرت حسين (ع) مي رسانم، و هيچ مسلماني او را سلام ندهد مگرآنكه به او مي رسانم،  و هيچ كس براو صلوات نفرستد مگرآنكه به او مي رسانم (8).

به روايت مناقب؛ چون فطرس به آسمان بالا رفت مي گفت : كيست مثل من وحال آنكه من آزاد شده حسين فرزند عليّ و فاطمه و جدّش احمد (ص) هستم .

------------------------------------------------------------

1-      مصباح شيخ طوسي (رحمه الله) / 758

2-      اقبال الأعمال /689

3-          ارشاد: 2/24، ابن نما درمثيرالأحزان /16ارشاد: 2/24، ابن نما درمثيرالأحزان /16؛ روزپنجم نقل كرده است.

4-      بحار الأنوار: 44/201

5-      « حرْب » بمعناي شجاع و جنگجو مي باشد.

6-      بحار الأنوار: 43/238 ذيل ح 4، به اين مضمون روايات ديگري نيزنقل شده است .

7-      مناقب ابن شهر آشئب : 4/74

8-   كامل الزيارت / 66 ب 20 ح 1 ، امالي صدوق / 137 م 28 ح 8 ، بحار الأنوار: 43/243 ، مناقب اين شهرآشوب: 4/74 ، و به اين مضمون روايات ديگردركتب معتبره شيعه نقل شده است .

و اگرگفته شود: ملائكه عصيان نمي كنند (لا يعصون الله ما امرهم ويفعلون ما يومرون ( سوره تحريم ، آيه 6 )

و اين عصمت آنها موافق نباشد) .

گوئيم : انبيا نيزعصمت دارند و معصيت نمي كنند ، ولي ممكن است كاري كه شايسته مقام آنها نيست ازآنها سربزند گرچه حرام نيست ، همينطور ملائكه . 

بامداد عاشورا

پس از نماز صبح(1) امام حسين (ع) ياران خودرا براي جنگ به صف نمود، زهير بن قين را سمت راست لشكر و حبيب بن مظاهر را در سمت چپ و پرچم را بدست برادرش حضرت عبّاس (ع) سپرد (2)و خيّام را در پشت سرقرار داد و اطراف آن را كه از پيش خندق كنده بودند، پر از هيزم و چوب نموده آتش زدند، تا دشمن از پشت سرشان نيايد.

از آنسو عمر سعد لشكرخويش را آراست، عمروبن حجّاج را در سمت راست، شمربن ذي الجوشن درطرف چپ، عروة بن قيس را فرمانده سوارگان و شيث بن ربعي را امير بر پيادگان كرد و پرچم را به دست غلامش دريد داد. دراين هنگام يك گروه از دشمن اسبهاي خود را در اطراف خيمه هاي آن جناب به جولان آورده، آن خندق را در پشت خيمه ها و آتش را كه در آن شعله مي كشيد ديدند،‌شمر به صداي بلند گفت: اي حسين، به آتش شتاب كرده اي پيش از قيامت.

امام حسين (ع) فرمودند: اي پسر زن بزچران(3) تو به سوختن در آتش سزاوارتري . مسلم بن عوسجه خواست او را با تير بزند ، امام حسين (ع) جلوگيري نموده، فرمود: خوش ندارم آغاز جنگ با من باشد. (4)

حضرت شتر خود را خواست و برآن سوارشدوبه آواز بلند كه همه مردم بشنوند فرمود: گفتار مرا بشنويد و شتاب نكنيد تا حق شما را بر خود درپند و اندرز ادا كنم، و عذرآمدن خود را برشما آشكار كنم. « پس شما و شريكان خود هر مكر و تدبيري داريد انجام دهيد تا امربر شما پوشيده نباشد آنگاه به من بپردازيدو مرا مهلت ندهيد همانا وليّ من خدايي است كه قرآن رافرستاده و او يار و ياور نيكوكاران است».

چون خواهران و دختران وي اين كلمات را شنيدند گريستند و آنجناب حضرت عبّاس و حضرت علي اكبر را فرستاد تا آنها را ساكت كنند و فرمود: بجان خودم بعد از اين بسيار بگريند.

آنگاه فرمود: نسب مرا به ياد آوريد و ببينيد من كيستم و به خود آييد و خويش را سرزنش كنيد ، مگر من پسر دختر پيغمبر شما و فرزند وصي و پسر عموي او نيستم ؟ آيا به شما نرسيده آنچه رسول خدا(ص) دربارۀ من و برادرم فرمودكه: اين دو سيد جوانان اهل بهشتند؟ اگر باور نداريدكه من راست مي گويم، درميان شما كساني هستند كه اگر از آنها بپرسيد شما را خبر دهند، از جابربن عبدالله انصاري، ابو سعيد خدر ي، سهل بن سعدساعدي ، زيد بن ارقم، انس بن مالك، بپرسيد.

آيا اين گفتار رسول خدا (ص) جلوگيري از ريختن خون من نمي كند؟

شمر گفت: من خدا را بر يك حرف پرستش مي كنم اگر بدانم چه ميگويي. حبيب بن مظاهر گفت: بخدا من تو را چنين مي بينم كه بر هفتاد حرف خدا راپرستش كني ، و من گواهي مي دهم كه تو راست ميگويي و نمي داني آن حضرت چه مي فرمايند، چون خداوند بر دل تو مُهر نهاده است .

امام حسين (ع) ادامه داد: اگر دراين سخن هم ترديد داريد، در اين هم شك داريد كه من پسردختر پيغمبر شما هستم؟

واي بر شما آيا كسي از شما را كشته ام كه خون او را مي طلبيد؟ يا مالي از شما برده ام؟  آنها خاموش شدند و سخني نگفتند.

آن حضرت فرياد زد: اي شبث بن ربعي، و اي حجّار بن ابجر، و اي قيس بن اشعث ، و اي يزيد بن حارث، آيا شما به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده و باغها سرسبز شده و اگر بيايي سپاهي آراسته درفرمان توست، رو به ما آور؟ قيس بن اشعث گفت: ما ندانيم چه مي گويي، ولي به فرمان پسر عمويت يزيد و ابن زياد سرفرود آر، تا از جانب آنها آنچه دوست داشته باشي ببيني .

امام حسين (ع) فرمود:« نه بخدا قسم، هرگز دست خواري به شما نخواهم داد و مانند بندگان فرار نخواهم نمود».  

آنگاه فرمود: اي بندگان خدا، همانا من به پروردگار خود و شما پناه مي- برم از اينكه آزاري به من برسانيد، و به پروردگار خود و شما پناه مي برم از هر سركشي كه به جز ايمان نياورد. آنگاه شتر خويش را خوابانيد و به عقبة بن سمعان دستور داد آن را عقال كند. (5)

مرحوم سيد بن طاووس روايت كرده اند: سربازان عمر سعد- لعنهم الله- سوار شدند، حضرت حسين (ع) بُرير را فرستاد تا آنان را پندي دهد، ولي به اندرزش گوش ندادند، و بر آنها تذكراتي داد كه سودي نبخشيد. لذا امام حسين (ع) شخصاً بر مركب خود سوار شد و آنان را دعوت به سكوت فرمود، ساكت شدند.

بعد از حمد و ثناي پروردگار و درود بر محمّد (ص) و بر ملائكه و پيامبران الهي، فرمود: مرگ و پريشاني برشما اي مردم، كه حيران و سرگردان بوديد، و ما را به دادرسي خويش خوانديد، همينكه ما شتابان براي دادرسي شما آمديم،‌ شمشيري كه مي بايست طبق سوگندهايتان براي ياري ما بكشيد به روي ما كشيديد، و آتشي را كه ما بجان دشمنان مشتركمان افروخته بوديم براي خود ما دامن زديد.

امروز به نفع دشمنان خود و زيان دوستان گرد آمده ايد، با اينكه دشمنان شما نه رسم عدالتي در ميان شما گذاشته اند، و نه اميد تازه اي به آنان بسته اند. واي بر شما، ما را رها كرديد پيش از آنكه شمشير در ياري ما از نيام بكشيد و يا اضطراب خاطري داشته باشيد .

لكن با شتابزدگي مانند ملخ دست به اين كار زديد، و همچون پروانه بر اين كارهجوم آورديد، مرگ بر شما اي بردگان كنيزكان و رانده شدگان احزاب، و رها كنندگان كتاب، اي جمعيّت سراپا گناه و اي شريك شدگان شيطان ، آيا اينان را ياري مي كنيد و ما را خوار ؟ آري به خدا نيرنگي است كه از ديرزمان درشماست، و به برگها و ريشه هاي شما پيچيده و شاخه هاي شما را فرا گرفته و شما ناپاك ترين ميوۀ آم درختيد كه براي باغبان همچون استخوان گلو گيريد، ولي براي غاصب، لقمه اي گوارا.

« آگاه باشيد، اين زنا زاده، فرزند زنا زاده (ابن زياد) مر برسر دو راهي مرگ وذلّت نگهداشته، هرگز مباد كه ما ذلّت رابر مرگ اختيار كنيم. خدا و پيغمبرش و مردم با ايمان و دامنهاي پاك و پاكيزه كه ما را پروريده و صاحبان غيرت و حميّت و مردمي كه زير بار ستم نروند، و تن به ذلّت ندهند، همه و همه به ما اجازه نمي دهند كه فرمانبري لئيمان را بركشته شدن شرافتمندانه برگزينيم».

سپس چند شعر از فروة بن مسيك خواندند، و درپايان فرمود: به خدا قسم پس از اين جنايت بيش از مقدار سوار شدن اسبي درنگ نخواهيد كرد، كه همچون سنگ آسيا سرگردان، به ناراحتي و اضطراب دچار خواهيد شد. اكنون هر مكر و تدبيري داريد انجام دهيد و با شريكان خود همدست شويد و مشورت كنيد تا امر بر شما پوشيده نماند، سپس به كشتن من بپردازيد و مهلتم ندهيد همانا بر خدايي كه پروردگار من بر راه راست است. پس آنان را نفرين كرده فرمود: بارانهاي آسمان را از آنان باز دار و سالهايي را مانند سالهاي قحطي يوسف برآنان بفرست و جوان ثقيفي (مختار) را بر آنان مسلط فرما تا ساغرهاي تلخ و ناگوار مرگ را در كامشان خالي كندو هر قاتلي را به سزاي قتل نفس و هر ضاربي را براي زدن كيفر دهد، و انتقام من و اصحاب و پيوستگان و پيروان مرا باز ستاند، اينان مرا فريب دادند، دروغگو شمردند و دست از ياري ما برداشتند و تويي پروردگار ما، توكل ما فقط بر توست، به تو روي آورديم وبازگشت همه به سوي توست.

پس از مركب فرود آمد و اسب سواريپيغمبر كه « مرتجز» نام داشت طلب نمود، و بر آن سوار شد و اصحاب خود را براي جنگ صف آرايي نمود. (6)

مرحوم مقرّم قبل از نقل اين خطبه مي نويسد: حضرت امام حسين (ع) سوار بر اسب خود شد و قرآني گرفت و بر سر خود گرفت وبر سر خود گشود، و مقابل آن قوم ايستاد وفرمود: اي قوم بين من وشما كتاب خدا و سنّت جدّم رسول خدا (ص) باشد، سپس براي خود و براي آنچه با او بود از شمشير نبي اكرم(ص) و زره و عمامه آن بزرگوار گواهي گرفت، و آن جماعت او را تصديق كردند.

آنگاه از آنها پرسيد: براي چه بركشتن من اقدام مي كنيد؟

گفتند: به خاطر اطاعت از امير خود عبيدالله بن زياد. لذا آنحضرت اين خطبه را انشا فرمود. (7)

ابتدا آنحضرت عمر سعد را فرا خواند ، عمر با اينكه ديدار حسين (ع) را نا خوش داشت ولي آمد. سپس آنحضرت فرمود: اي عمر، آيا مرا مي كشي به اميد آنكه اين زنازاده پسر زنازاده به تو حكومت ري و گرگان دهد. والله كه اين ولايت براي تو ناگوار باشد و به مقصود خود نخواهي رسيد، اين عهدي است كه به من رسيده، هرچه خواهي بكن كه پس از من نه به دنيا شادگردي ونه درآخرت . عمر خشمگين شد و روي بگردانيد و به سپاه خود بانگ زد؛ چه انتظار مي كشيد، همه يكباره بتازيد كه اينها يك لقمه بيش نيستند. (8)

طبري از سعد بن عبيده روايت كرده كه پير مردان كوفه بالاي تلّ ايستاده بودندو براي سيّدالشهداء (ع) مي گريستند و مي گفتند:

« اَللّهُمَّ اَنْزِلْ نَصْرَكَ »

« خدايا نصرت خود را بر او نازل فرما ».

گفتم : اي دشمنان خدا، چرا فرود نمي آييد او را ياري كنيد؟

سعيد گفت: ديدم حضرت سيدالشهداء (ع) مردم را موعظه مي فرمود در حاليكه جبّه اي از برد پوشيده بود.(9)

 

------------------------------------------------------------

1-   مرحوم شوشتري مي گويد : موذن امام حسين (ع) حجاج بن مسروق بود كه او نيز از شهداست، امام حسين به ساران خود عرض كرد كه گواهي مي دهم كه همه ما به جز امام سجاد(ع) كشته مي شويم .

2-   بنا بر نقل بعضي 20 نفر از اصحاب خود را با زهير درطرف راست و 20 نف ربا حبيب در طرف چپ قرار داد و خودشان در قلب دشمن قرارگرفت.

3-   مادر شمر به زنا و به دنائت فطرت و خبث معروف بوده و گويندكه او هنگاميكه به مكاني مي رفت در راه تشنه شد از شباني آب طلب كرد، گفت: آب نمي دهم تا مقصود مرا حاصل كني واو قبول كردوشمر را حامله شد.

4-  ارشاد: 2/98 ، تاريخ طبري : 5/423

5-   ارشاد: 2/100 و تاريخ طبري : 5/424، كامل ابن اثير: 4/61 ، الموسوعه /418ح401

6-  لهوف/96، الموسوعه/421ح 402 ، بحارالانوار: 45/8، مقتل خوارزمي : 2/6

7-  مقتل مقرّم / 286

8-  بحارالانوار:45/8، نفس المهموم/245

9تاريخ طبري : 5/392، منتهي الامال: 1/347


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۷/۴/۱۳۸۸ساعت ۱۷:۴۵ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                      بسم الله الرحمن الرحیم

                             اللهم صلی علی محمد و ال محمد

عظمت    روز     عاشورا ،     بزرگداشت    و    عزاداری در آن

                  ائمّه(ع) و روزعاشورا

1-  شيخ صدوق (ره) از امام رضا (ع) روايت كرده كه فرمودند: محرّم ماهي بود كه مردم جاهليّت جنگ را در آن حرام مي دانستند

« فَاسْتُحِلَّتْ فيهِ دِماءُنا، وَ هُتِكَتْ فيهِ حُرْمَتُنا وَ سُبِي فِيهِ ذَارِينا وَ نِساوُنا وَ اضْرِمَتِ النِّيرانُ في مَضارِبَنا وَ انْتُهِبَ ما فيِها مِنْ ثِقْلِنا وَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللهِ حُرمَةٌ في اَمْرِنا »

« لكن بني اميّه خون ما را در آن حلال شمردند و حرمت ما را هتك كردند، و فرزندان و زنان ما را اسير نمودند، و آتش به خيمه هاي ما زدند، و آنچه اثاثيه در آنها بود دزديدند ، و حرمت رسول خدا (ص) را دربارۀ ما مراعات نكردند ».

روز شهادت حسين (ع) چشم ما را زخم كرد و اشك ما را روان ساخت، و عزيز ما را در زمين كربلا خوار نمود و ما را تا روز قيامت دچار گرفتاري و بلا ساخت.

« پس بر بزرگواري چون حضرت امام حسين (ع) بايد گريست، كه گريه بر او گناهان بزرگ را محو مي كند».

سپس فرمودند: شيوه پدرم اين بود كه چون محرّم مي شد كسي او را خندان نمي ديد، و اندوه بر او غالب مي شد تا روز دهم، و روز دهم روز مصيبت و حزن و گريه اش بود و مي فرمود: در اين روز حضرت حسين (ع) كشته شد. (1)

2- از حضرت امام رضا (ع) روايت شده كه : « هر كس روزعاشورا دنبال حوائج خود نرود و كارهاي خود را تعطيل كند خداوند حاجتهاي دنيا و آخرتش را برآورد ».

و هر كس روز عاشورا روز مصيبت و حزن و گريه او باشد،‌خداي عزّوجل روز قيامت را روز فرح وشادي او سازد و در بهشت چشمش به ما روشن شود. و هر كس روز عاشورا را روز بركت داند و براي خانه اش چيزي ذخيره كند، درآنچه ذخيره كرده بركت نباشد و روزقيامت با يزيد و عبيدالله بن زياد و عمر سعد در درك اسفل ( بدترين جاي دوزخ ) محشور گردد. (2)

3- شيخ طوسي از عقبه نقل مي كند كه حضرت باقر (ع) فرمودند: هركس حسين بن علي (ع) را در روز دهم محرّم زيارت كند تا آنكه نزد قبر آن حضرت گريان شود، در روز قيامت با ثواب دوهزار حجّ و دو هزار عمره و دو هزار جهاد، كه آن حجّ و عمره و جهاد را با رسول خدا (ص) وائمه طاهرين (ع) انجام داده باشد خدا را ملاقات مي كند.

راوي عرض كرد: فدايت شوم، كسي كه درشهرهاي دور از كربلاست و رفتن نزد قبر آن حضرت برايش ممكن نيست چه كند؟

فرمودند: نزديك زوال آفتاب به صحرا يا بر بام خانۀ‌ خود برود،‌ و به سوي آن حضرت با سلام اشاره كرده و بر قاتلين او لعن و نفرين كند و دو ركعت نماز بخواند آنگاه بر حسين (ع) ندبه و گريه نمايد،‌و كساني را كه درخانه اش هستند – اگر از آنها تقيّه نمي كند- به گريستن بر آن حضرت وا دارد، و درخانۀ‌ خود مجلس عزا و مصيبت آن حضرت برپا كند،‌و به يكديگر تعزيت بگويند، من براي او تمام اين ثوابها را ضامنم.

گفتم: فدايت شوم، شما اين ثوابها را ضامن شده و كفالت مي كنيد؟

فرمودند: آري من ضامن و كفيلم براي كسي كه اين عمل را بجا آورد.

گفتم:چگونه يكديگر را تعزيت بگويند؟ فرمودند: بگوئيد:

« اَعْظَمَ اللهُ اُجوُرَنا وَ اُجوُرَكُمْ بِمُصابِنا بِالْحُسَيْنِ (ع) وَ جَعَلَنا وَ اِيّاكُمْ مِنَ الطّالِبينَ بِثارِهِ مَعَ وَلِيّهِ الْاِمامِ الْمَهْدِيِ (عج) مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ (ص) »

و اگر بتوانيد در آن روز كارهاي خود را تعطيل كنيد، زيرا كه آن روز، روز نحسي است و حاجت مؤمن برآورده نمي شود،‌ و اگر برآورده شود مبارك نخواهد بود و خيري در آن نمي باشد. و براي منزل خود در اين روز چيزي ذخيره نكنيد ، چون بركت نداشته وبراي اهلش مبارك نمي باشد.

اگر اين اعمال را انجام دهيد خداوند براي آنها ثواب هزار حجّ و هزار عمره و هزار جهاد كه همه رادرخدمت رسول خدا (ص) انجام داده بنويسد وبراي او ثواب مصيبت هر پيامبر و رسول و وصيّ و صدّيق و شهيدي كه از دنيا رفته يا شهيد شده باشد از اول خلقت دنيا تا قيامت خواهد بود.

علقمه به آن حضرت عرض كرد:‌دعائي به من تعليم فرمائيد كه دراين روز هرگاه آن جناب را از دوريا ازنزديك زيارت كردم آنرا بخوانم.

فرمودند:‌هرگاه دو ركعت نماز بجا آوردي بعد از اشاره كردن به سلام و گفتن تكبير اين زيارت (زيارت عاشورا ) را بخوان كه همانند زوّار آن حضرت از ملائكه دعا كرده اي ، و خداوند براي تو صد ميليون درجه بنويسد و مانند كسي كه با امام حسين (ع) شهيد شده خواهي بود. تا اينكه دردرجات ايشان شريك شده و از جمله آنها شناخته شوي. و براي تو ثواب زيارت هر پيامبر و رسول و هر كس كه حضرت حسين (ع) را زيارت كرده از روزي كه آن حضرت شهيد شده نوشته شود. (3)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۷/۴/۱۳۸۸ساعت ۱۷:۲۷ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                بسم الله الرحمن الرحیم   

                         اللهم صلی علی محمد و ال محمد

حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام

   مسلم بن عقیل :  مسلم بن عقیل بن ابیطالب  برادرزاده امیر المومنین علی علیه السلام و داماد آنحضرت و پسر عموی امام حسین و مورد اعتماد و وثوق آنحضرت بوده و باتفاق امام از مدینه به مکه هجرت نمود .1

دعوت اهل کوفه از امام حسین (ع):

مردم کوفه وقتی از مرگ معاویه و خوداری امام حسین (ع) از بیعت با یزید مطلع گشتند در منزل سلیمان بن صرد خزاعی اجتماع نمودند و سلیمان شروع به سخن نمود"چنانکه دانسته اید معاویه هلاک گشته و یزید بر جایش نشسته و حسین بن علی (ع)در مقام مخالفت با او بر آمده و بمکه هجرت فرموده و شما پیروان او و پدرش بوده اید ،اگر حاضرید او را یاری کنید و در راه او با دشمنانش جهاد نمايید کتبا از او دعوت کنید و اگر ترس و واهمه دارید ،او را فریب ندهید ،گفتند ما حاضریم در  راه او جانفشانی کنیم و با دشمنانش نبرد نماییم و خود را به کشتن دهیم ،بدون آنکه گزندی باو برسد .2

بدین طریق شروع به نوشتن نامه های متعدد بسوی حضرت امام حسین (ع) کرده و ایشان را برای قیام بر علیه یزید ملعون به کوفه دعوت کردند .

سپس(امام)"مسلم بن عقیل"را خواست و از جریان امور آگاهش نمود و جواب نامه های کوفیان را نوشت و وعده پذیرش دعوت آنان را داد و به ایشان فرمود :"پسرعمویم مسلم بن عقیل را به سوی شما گسیل داشتم تا مرا از آخرین تصمیم شما آگاه سازد."مسلم با نامه امام(ع) حرکت کرد تا این که به کوفه رسید ، وقتی مردم از نامه حضرت امام مطلع شدند خیلی ابراز خوشحالی نمودند ، سپس مسلم را به خانه " مختار ثقفی " بردند، و رفت و آمد شیعان به خانه او پی در پی ادامه داشت . هر زمانی که عدهای از مردم جمع می شدند ، مسلم نامه امام (ع) را بر ایشان می خواند و آنها از شوق اشک می ریختند ، تا این که هیجده هزار نفر از آنان با حضرت بیعت کردند.3

شرایط بیعت با امام حسین علیه السلام:

1 – با حسین بیعت می کنیم تا مردم را به کتاب خدا و سنت پیامبر دعوت کنیم .

2 – با ستمکاران و دشمنان اسلام و مسلمین بجنگیم .

3 – از مستضعفین و محرومان جامعه حمایت کنیم .

4 – در آمد کشور اسلامی یکسان و برابر میان مسلمانان تقسیم گردد .

5 – حقوق از دست رفته مظلومان را بگیرند و به آنان بر گردانند .

6 – از خاندان پیامبر حمایت و آنان را یاری دهند .

7 – آشتی کنند با هر که با خاندان پیامبر در صلح و آشتی هستند و بجنگند با هر که با این خاندان در جنگ است ۴


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۵/۴/۱۳۸۸ساعت ۱۷:۰۶ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                  بسم الله الرحمن الرحیم

                           اللهم صلی علی محمد و ال محمد

تحریفات در واقعه عاشورا

بر گرفته از کتاب (حماسه حسینی)فصل 1 و2 نوشته شهید آیت ا... مطهری

  

    (در خواست می شود تمام مداحان اهلبیت (ع) مخصوصان ،مداحان هییت های حسین جان حتما متن کامل کتاب را بخوانند)

فَبِما نَقْضِهِمْ ميثاقَهُم و َجَعَلْنا قُلوُبَهُم قاسِيَةً يُحَرِّفونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِةِ وَ نَسوا حَظّاً مِمّا ذُكِّروا بِهِ .(1)

موضوع بحث ما « تحريفات درواقعه تاريخي كربلا» است. مي خواهيم دراطراف اين مطلب بحث كنيم كه درنقل و بازگويي واقعۀ بزرگ تاريخي عاشورا تحريفاتي صورت گرفته است .

 

معني تحريف

تحريف كه ازمادۀ « حرف» درزبان عربي است، يعني متمايل كردن يك چيز ازآن مسير اصلي و وضع اصلي كه داشته باشديا بايد داشته باشد. به عبارت ديگر، تحريف نوعي تغيير و تبديل است،ولي تحريف مشتمل برچيزي است كه كلمۀ « تغيير» و «تبديل» نيست.

 

انواع تحريف

تحريف انواعي دارد و از همه مهمتراين است كه تحريف يا لفظي است و يا معنوي . تحريف لفظي اين است كه ظاهريك چيز را عوض كنند. مثلاً شخصي سخني به شما گفته است، شما يك چيزي از گفتۀ او كم كنيد، يا يك چيزي روي گفتۀ او بگذاريد، و يا جمله هاي اورا پس وپيش كنيد كه معني اش فرق كند . بالاخره در ظاهر و در لفظ سخن او تصرّف كنيد؛ اين را مي گويند « تحريف لفظي» . اما تحريف معنوي اينست كه شما درلفظ تصرّف نمي كنيد، لفظ همين است كه هست، ولي اين لفظ را طوري مي شود معني كرد كه همان معني صاف و راست و مستقيم آن است، مقصود گوينده هم همين بوده است ، و طورديگري مي توان معني كرد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است. وقتي كه مي خواهيد اين كلام را براي او شرح بدهيد آن را طوري معني مي كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصد اصلي گوينده. اين را مي گويند« تحريف معنوي» . 

درقرآن كريم كلمۀ « تحريف» [به كاررفته است] مخصوصاً درمورد يهوديها كه اينها قهرمان تحريف درجهان اند، نه امروز، ازوقتي كه تاريخ يهوديت دردنيا به وجود آمده است. نمي دانم اين نژاد چه نژادي است كه تمايل عجيبي به قلب حقايق و تحريف كردن دارد و لهذا هميشه كارهايي را دراختيار مي گيرند كه درآن كارها بشود حقايق را تحريف و قلب كرد.

تحريف همين است؛ پيچ دادن، كج كردن يك چيز، آن را ازمسير اصلي منحرف كردن، اينها دركتابهاي الهي تحريف كردند. قرآن بسياري ازجاهها كلمۀ تحريف را [آورده] ، يا اين كلمه راهم نياورده و به صورت ديگري مطلبرا بيان كرده است، ولي مفسّرين ذكركرده اند كه تحريفي كه قرآن ذكر مي كند، اعمّ از تحريف لفظي و تحريف معنوي مي باشد.

 

 

تحريف ازنظر موضوع 

گذشته ازاينكه تحريف لفظي داريم و تحريف معنوي، تحريف ازنظر موضوع نيز فرق مي كند. يك وقت هست تحريف در يك سخن عادي است .

يك وقت هست تحريف دريك موضوع بزرگ اجتماعي است. مثلا تحريف كردن درشخصيتها، شخصيتهايي هستند كه قولشان حجّت است، عملشان براي مردم حجّت است، خُلقشان براي مردم نمونه است. يك كسي تحريف مي كند، سخني به علي(ع) نسبت مي دهد كه نگفته است يا مقصودش چيز ديگربوده است. اين ديگرخيلي خطرناك است.خُلقي، خويي را به پيامبر، به امام- كه مردم ازآنها پيروي مي كنند- نسبت مي دهد درصورتي كه خُلق او جورديگري بوده است. تحريف دريك حادثۀ تاريخي كه اين حادثه ازنظراجتماع يك سند است، سند اجتماعي است، پشتوانۀ اخلاق است، پشتوانۀ تربيت است، اين ديگرچقدراهمّيّت دارد، واي به حال آنكه تحريفات ، چه تحريف لفظي وچه تحريف معنوي، درموضوعاتي صورت بگيردكه آن موضوعات موضوع عادي نيست.

حادثۀ كربلا براي ما مردم خواهي نخواهي يك حادثۀ بزرگ اجتماعي است؛يعني اين حادثه درتربيت ما، درخلق وخوي ما اثردارد، حادثه اي است كه خود به خود ، بدون اينكه هيچ قدرتي ما مردم را مجبور كرده باشد، ميليونها نفر و قهراً ميليونها ساعت براي شنيدن و استماع قضاياي مربوط به آن صرف مي كنيم. اين قضيه را ما بايد همانطوري كه بوده است، بدون كم و زياد تلقي كنيم و اگر كوچكترين دخل و تصرفي از طرف ما دراين حادثه صورت بگيرد، حادثه را منحرف مي كند، بجاي اينكه ما ازاين حادثه استفاده كنيم قطعاً ضرر خواهيم كرد.

نمونه هايي از بعضي تحريفهايي كه درلفظ و ظاهرشده است، يعني درشكل قضيه، درچيزهايي كه نسبت داده اند، ذكر مي كنيم.

نمونه اول 

 درمقدمات قضايا ايشان [ قضيه اي ] نقل مي كنند و من هم شنيده ام، مكررهم شنيده ام. يكي از قضايايي كه همۀ ما شنيده ايم [اين است كه] راجع به روابط حضرت ابوالفضل و حضرت سيد الشّهداء مي گويند: روزي اميرالمؤمنين علي(ع) دربالاي منبر بود و خطبه مي خواند. امام حسين (ع) فرمود: من تشنه ام، آب مي خواهم، حضرت فرمود: كسي براي فرزندم آب بياورد. اول كسي كه ازجا برخاست، كودكي بود كه همان حضرت ابوالفضل عبّاس بود. ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسۀ آب گرفتند و آمدند. درحالي وارد شد كه [آنرا] روي سرش گرفته بود و آب هم مي ريخت. اميرالمؤمنين علي(ع) چشمشان كه به اين منظره افتاد، اشكشان جاري شد. به آقا عرض كردند: آقا شما چرا گريه مي كنيد؟ فرمود: بله، قضاياي كربلا يادم افتاد. معلوم است كه اين گريز به كجاها منتهي مي شود.

حاجي نوري دراينجا بحثي دارد كه مي گويد: شما مي گوييد علي دربالاي منبربود و خطبه مي خواند. علي فقط در زمان خلافتش بود كه منبر مي رفت و خطبه مي خواند، پس دركوفه بوده است. خلافت حضرت امير دركوفه درچه سالي بود؟ بين سال 36و 41. درآنوقت امام حسين درچه سني بود؟ مردي بود تقريباً 33ساله .

مي گويد آيا اصلاً اين حرف معقول است كه يك مرد 33ساله درحاليكه پدرش دارد مردم را موعظه مي كند، خطابه مي خواند، يكدفعه وسط خطابه بدود: آقا من تشنه ام، آب مي خواهم؟ اگريك آدم معمولي اينكار را بكند، مي گوييد: چه آدم بي ادبي است. و تازه حضرت ابوالفضل درآن وقت كودك نبوده، يك جوان در حدود پانزده ساله بوده است. يك چنين جعلي، تحريفي [كردند]. حالا غيراز موضوع دروغ بودنش ، ازنظر ارزش آيا اين شأن امام حسين را بالا مي برد يا پايين مي آورد؟ مسلم است كه پايين مي آورد. يك دروغي به امام نسبت داديم و آبروي امام را برديم ، طوري حرف زديم كه امام را درسطح بي ادب ترين افراد مردم تنزل داديم كه درحاليكه پدري مثل علي داردحرف ميزند تشنه اش مي شود، طاقت نمي آوردكه جلسه تمام شود، حرف آقا را قطع مي كند: من تشنه ام ، بگوييد براي من آب بياورند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۵/۴/۱۳۸۸ساعت ۱۶:۵۹ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                                        بسم الله الرحمن الرحیم

                                                 اللهم صلی علی محمد و ال محمد

   چند حدیث در باره امام حسین(ع)

1

امام جعفر صادق دربارۀ‌ حديث « مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْتَغيان » مي فرمايند:‌ « عَليٌ وَ فاطِمَةٌ (ع) بَحْرانِ مِنَ الْعِلْمِ عَميقانِ لا يَبغي اَحَدُهُما عَلي صاحِبِهِ »‌ و درمورد اين قسمت : « يَخْرُجُ مِنْهُمُا اللُّؤلؤُ  وَ الْمَرْجانُ » مي فرمايند: « الحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ (ع) » .

امام صادق (ع) در تفسير آيۀ‌ شريفۀ « دو دريا را در كنار هم قرار داد در حالي كه با هم تماس دارند و ميان آن دو برزخي است كه يكي بر ديگري غلبه نمي كند » فرمود:‌« علي و فاطمه دو درياي ژرف و لبريز از دانش هستند كه يكي بر ديگري طغيان نمي كند . «‌ از آن دو دريا دُرّ و مرجان خارج مي شود» يعني امام حسين و اما حسن (ع) .

 

1- الرحمن / 19-22

2- تفسير برهان، 4/ 266

 

2

اميرالمؤمنين (ع) اين آيه را تلاوت مي فرمود:‌ « فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْاَرْضُ وَ ما كانوُا مُنْظَرينَ » كه درهمان هنگام امام حسين (ع) وارد مسجد شد، اميرالمؤمنين (ع) با توجه به او فرمود:‌«‌اَمّا اِنَّ هذَا سَيُقْتَلُ وَ يَبْكي عَلَيْهِ السّماءُ وَ الْاَرْضُ » .

حضرت علي (ع) اين آيه را تلاوت مي كرد « نه آسمان برآنان گريست و نه زمين، و نه به آنها مهلتي داده شد » . درآن هنگام امام حسين (ع) وارد شد و حضرت علي (ع) فرمود « اما اين كسي است كه بزودي كشته شود و آسمان و زمين بر او مي گريند » .

 

1- الدخان /29

2- تفسير برهان، 4/161

 

3

امام علي (ع)‌ در حديثي فرموده اندكه اين آيه درمورد ما نازل شده است.

« وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ » يعني «‌ و او آن را كلمه اي پاينده در نسلهاي بعد از خود قرارداد » . يعني امامت در نسل حسين (ع) تا روز قيامت پاينده است.

 

1- الزخرف /28

2- تفسير برهان،3/293

 

4

امام باقر (ع) اين آيه را تلاوت نمود «‌ اَنَا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذينَ امَنوُا فِي الْحَياةِ الدّنْيا وَ يَوْمَ يَقوُمُ الْاَشْهادُ »‌. قال: « الحُسَيْنُ بْنُ عَلي (ع) قُتِلَ وَ لَمْ يُنْصَرْ بَعْدُ »‌ ثم قال: «‌وَاللهِ لَقَدْقُتِلَ قَتَلَةُ الْحُسَيْنِ (ع) وَلَمْ يُطْلَبْ بِدَمِهِ بَعْدُ»

امام باقر اين آيه را خواند « ما البته پيامبران خود و اهل ايمان را هم در دنيا ياري مي دهيم و هم روز قيامت كه گواهان (به شهادت) برخيزند »‌.

فرمود:‌«‌مقصود حسين بن علي (ع) است كه كشته شد و هنوز كسي به ياري او برنخاسته است » سپس فرمود:‌«‌ بخدا سوگند همۀ قاتلان امام حسين (ع) كشته شدند، اما تاكنون كسي به خون خواهي سيدالشهداء (ع) برنخاسته است »‌.

 

1- الغافر /51

2- تفسير برهان، 4/101

3- براساس رواياتي خون خواه سيدالشهداء‌(ع) حضرت ولي عصر ميباشد.

 

5

امام صادق(ع) درمورد اين آيه « فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجومِ فَقالَ اِنّي سَقيمٌ »‌ يعني «‌ پس ابراهيم نگاهي يه ستارگان افكند و گفت:‌من بيمارم »‌.

قال: « حَسِبَ فَرِأي ما يَحِلُّ بِالْحُسَيْنِ (ع) »

فقال: «‌ اِنّي سَقيمٌ لِما يَحِلُّ بِالْحُسَيْنِ (ع) »

فرمود: «‌اوبر مصائبي كه بر حسين (ع) فرود مي آيد انديشه نمود و گفت:من از آنچه بر حسين (ع) فرود مي آيد بيمار گشته ام.»

 

1- الصافات / 88-89

2- العوالم، 17/ 98

 

6

امام سجاد در مورد اين حديث « ما سَمِعْنا بِهذافي ابائِنَا الْاَوَّلينَ ، اِنَّ هذا اِلَّا اِخْتِلاقٌ » فرمود:‌ «‌ اَيُّهَا النّاسُ اَصْبَحْنا مَطْرودينَ مُشَرّدينَ مُذَوّدينَ شاسِعينَ عَنِ الْاَمْصارِ كَأنّا اَولادُ تُرْكٍ وَ كابُلٍ مِنْ غَيْرِ جُرْمٍ اجْتَرَمْناهُ وَ لا مَكْروهٍ ارْتَكَبْناهُ وَ لا ثُلْمَةٍ فِي الْاسلامِ ثَلِمْناهُ ما سَمِعْنا بِهذا في ابائِنَا الْاَوّلينَ اِنْ هذَا اِلّا اِخْتِلاقْ » .

امام سجاد (ع) در مورد حديث بالا فرمود: « اي مردم ما را از ديار خود بيرون راندند، از خانه و كاشانۀ‌ خود به دور افكندند، در سرزمينها و شهرها مورد بي توجهي و بي مهريمان قرار دادند. گويا كه ما زادگان ترك و كابل هستيم. و اين درحالي است كه نه جرم و گناهي مرتكب شده ايم ، نه كار ناخوشايندي انجام داديم . اين را ما از پدران پيشين خود نشنيديم و اين دروغ و آئيني ساختگي است ».

 

1- القصص /36

2- ص /7

3- بحارالانوار، 45/148

 

7

پيامبر اكرم (ص) فرمود: «‌ فَطوُبي لِمَنْ كانَ مِنْ اَوْلياءِ الْحُسَيْنِ وَ شيعَتِهِ هُمْ وَ اللهِ الْفائِزوُنَ يَوْمَ الْقِيامَةِ » .

« سعادتمندي آنان كه از دوستان و پيروان حسين (ع) هستند. بخدا سوگند ايشان در قيامت پيروز و نيكبخت هستند ».

 

1- النور / 52

2- بحارالانوار ، 44/ 225

 

8

امام صادق (ع) در مورد اين آيه « اَلّذينَ اُخْرِجوُا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقِّ اِلّا اَنْ يَقوُلُوا رَبَّنا اللهُ » . فرمود: « نَزَلَ في عَليٍ وَ جَعفرٍ وَ حَمزةٍ وَ جَرَتْ فِي الْحُسَيْنِ بنِ عَليٍّ (ع) وَ التَّحِيَّةُ وَ الْاِكْرامُ »‌.

امام صادق (ع) دربارۀ اين آيه « كساني كه بنا حق از خانه و شهر خود آواره شدند فقط به خاطر آن كه مي گفتند: پروردگار ما خداي يكتا است». فرمود: « اين آيه دربارۀ‌ علي و جعفر و حمزه نازل شد و در حسين بن علي تحقق يافت، بر همگي آن گرانمايگان درود و سلام باد ».

 

1- الحج / 40

2- بحارالانوار، 44/ 219

9

عَنْ سَلْمانٍ الفارسيِّ قال : كانَ الحسيْنُ عليه السلام عَلي فَخْذِ رسول الله (ص) وَ هُوَ يُقَبُّلُهُ و يَقولُ :‌ « اَنْتَ السَّيِّدُ ابْنُ السيدِ ابو السادَهِ انْتَ الْاِمامُ ابْنُ الامامِ ابوُ الْائمهِ انْتَ الْحُجَّهُ ابْنُ الْحُجَّهُ ابوُ الْحُجَّجُ تِسْعَهُ مِنْ صَلْبِكَ وَ تاسْعَهُمْ قائِمَهُمْ . »‌

سلمان فارسي گويد : «‌ حسين عليه السلام بر زانوي رسول خدا (ص) نشسته بود و آن حضرت او را مي بوسيد و مي فرمود : تو بزرگ و بزرگزاده اي و پدر بزرگواراني تو امام و امازاده اي و پدر ائمه [ اطهار عليهم السلام]

هستي تو حجت و پسر حجت هستي و پدر حجتهايي نه امام از نسل تو خواهند بود كه نهمين آنها قائم ايشان [ عجل الله فرجه] است.

 المناقب 4/ 78

 

10

عَنْ اَبي عَبداللهِ عليه السلام قالَ : « قالَ عليٌ عَلَيهِ السَّلام لِلْحُسَيْنِ عليه السلام : يا اباعَبداللهِ اُسْوَهٌ اَنْتَ قَدْماً . فقالَ :‌ جُعِلْتُ فِداكَ ما حالي ؟‌ قال :‌عَلِمْتَ ما جَهِلوا وَسَيِنَتْفَعُ عالِمٌ بِما عَلِمَ . يا بَني اسْمَعْ وَ ابْصِرْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَاْتيكَ فَوَالّذي نَفْسي بِيَدِهِ لَيَسْفَكَنَّ بَنوُ اُميهٍ دَمَكَ ثُمَّ لايُزيلونَكَ عَن دينِكَ وَ لا يَنْسونَكَ ذِكْرَ رَبَّكَ . فَقال الْحُسينُ عليه السلام : وَ الّذي نَفْسي بِيَدَه حَسْبي اَقْرَرْتُ بِما اَنْزَلَ اللهُ وَ اَصَدُّقَ قَوْلَ نَبيّ اللهِ وَ لا اُكَذُّبُ قَوْلَ اَبي»‌

امام صادق عليه السلام فرمود:‌ « علي عليه السلام به حسين عليه السلام فرمود: اي اباعبدالله تو از پيش اسوه مردم بوده اي . [ حسين عليه السلام ] عرض كرد : فدايت شوم حال من چگونه است ؟‌ فرمود:‌ دانشي داري كه ايشان بدان نادان اند و زود است كه دانشمند از دانش خود بهره جويند. اي فرزندم گوش فردار و بينا باش قبل از آنكه [ واقعه اي] تو را دريابد . قسم به آن كه جانم در دست اوست بني اميه خون تو را مي ريزند اما نمي توانند تو را از آئينت برگردانند و از ياد پروردگارت غافل سازند . حسين عليه السلام فرمود:‌ قسم به آن كه جانم در دست اوست كافي است . من بدانچه خدا فرود آورده است اقرار كردم و سخن پيامبر را دروغ نمي شمارم . »‌

كامل الزيارات / 72

 

11

روايت شده است كه :‌ « مردي از انصار نزد حسين عليه السلام آمد و درخواست رفع نيازي كرد. آن حضرت گفت [ يا اخَا الْاَنْصارِ صُنْ وَجْهَكَ عَنْ بِذْلَهً لِلْمَسْاَلَهِ وَ ارْفَعْ حاجَتَكَ في رُقْعَةٍٍ وَ اْتِ بِها سَاُسِرُّكَ انشاءالله «‌ اي برادر انصاري ! آبرويت را از درخواست نگاهدار درخواست خود را در رقعه اي نوشته و آن را بياور به خواست خدا تو را شاد مي سازم . مرد انصاري نوشت :‌ اي اباعبدالله من به فلاني پانصد دينار بدهكارم و [ درپرداخت آن ] به من اصرار مي ورزد با او سخني بگوييد تا مرا مهلت دهد تا گشايشي در كارم حاصل شود [ و بدهي خود را بپردازم ]. چون حسين عليه السلام رقعه را خواند به سراي خود رفت و كيسه اي را كه در آن هزار درهم بود بيرون آورده و به او داد و فرمود:‌ [ اَمّا خَمْسَمِائهٌ فَاقْضِ بِها عَلي دَهْرِكَ وَ لا تَرْفَعْ حاجَتَكَ اِلّا اِلي اَحَدِ ثَلاثةِ : الي ذي دين او مروه او حسب ...»

 القره 1/ 180

 

12

محمد بن مروان گويد : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: [زورواَ الْحُسَيْنَ عليه السلام وَ لَو كُلَّ سَنَةٍ فَاِنّ كُلَّ مَنْ اَتاهُ عارِفاً بِحَقِّه غَيْرَ جاحِدٍ لَمْ يَكُنْ لَهُ عِوَضٌ غَيْرَ الْجَنَّةُ وَ رِزْقَ رِزْقاً واسِعاً وَ اَتاهُ اللهُ بِفَرَجٍ عاجِلٍ اِنَّ اللهَ وَ كُلَّ بِقَبْرِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍ عليهما السلام اَرْبَعَهَ آلافِ مَلَكٍ ‌كُلُّهُمْ يَبْكونَهُ و يُشَيِّعونَ مِنْ زارَهُ الي اَهْلِهِ فَاِنْ مَرِضَ عادوُهُ وَ اِنْ ماتَ شَهِدُو جِنازَتَهُ بِالْاِسْتِغْفارِ لَهُ وَ التَّرَحِّمِ عَلَيْهِ . ]  «‌همه ساله به زيارت حسين عليه السلام بشتابيد زيرا همه كس شناساي حق [ امامت ] او باشد و او را انكار نورزد و به زيارت او نائل شود پاداشي جز بهشت نخواهد داشت و از روزي گسترده اي برخوردار خواهد شد و خداوند گشايشي سريع د ركار او ايجاد خواهد كرد . هر آينه خداوند بر قبر حسين بن علي چهار هزار فرشته گماشته است همگي بر او گريان اند زائر او را تا [ رسيدن به ] خانواده اش مشايعت مي كنند اگر بيمار شد به عيادت او مي روند و اگر درگذشت در تشييع جنازه او حضور مي يابند و برايش طلب آمرزش و رحمت مي كنند . »

 

13

مسعده گويد : «‌مَرَّ الْحُسَيْنُ بْنُ عَليٍّ عليهما السلام قَدْ بَسِطوا كِساءً لَهُمْ وَ الْقَوْا عَلَيْهِ كَسراً فَقالوُا :‌هَلُّمَّ يا ابْنَ رسول اللهِ فَثَنّي وَ رِكَهُ فَاْكَلَ مَعَهُمْ ثُمَّ تَلا :‌«‌ اَنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبرينَ »‌ ثم قال :‌ قَدْ اَجَبْتُكُمْ فَاْجيبوني قالوا : نَعَمْ يَا ابْنَ رَسولِ اللهِ فَقاموا مَعَهُ حَتّي اتوُا مَنْزِلَهُ فَقالَ لِلْجاريةِ :‌اُخْرُجي ما كُنْتِ تَدَّخَرينَ . »

[ حسين بن علي از كنار بينواياني گذشت كه پارچه اي گسترده و در آن به خوردن پاره هاي نان خشك مشغول بودند. بينوايان گفتند:‌ بفرما اي فرزند رسول خدا ! امام بر آن سفره نشست و از آن پاره هاي نان تناول كرد و سپس اين آيه را تلاوت فرمود : « هر آينه خداوند خود بزرگ بينان را دوست ندارد . » سپس فرمود  : من دعوت شما را پذيرفتم . اينك شما هم دعوت مرا پذيرا باشيد ] و به سراي من ]گفتند : پذيرا شديم اي فرزند رسول خدا سپس برخاستند و به سراي او فرود آمدند . امام حسين عليه السلام به كنيزك خود دستور داد كه با هر آنچه در خانه است از آنان پذيرايي كند. »

بحارالانوار 44/189

 

14

حضرت صادق عليه السلام فرمود :

[ دَخَلَتْ فاطِمَةُ عليها سلام عَلي رَسولِ اللهِ عَلَيهِ وَ آلهِ وَ سَلّمَ عَيْناهُ تَدْمَعُ فَسَاَلَتْهُ :‌ ما لَكَ ؟‌ فقال : اَنَّ جَبْرَئيلَ عليه السلام اخْبَرَني انَّ اُمَّتي تَقْتُلُ حُسَيْناً فَجَزَعَتْ وَ شَقَّ عَلَيْها فَاخْبَرَها بِمَنْ يَمْلِكُ مِنْ وُلدِها فَطابَتْ نَفْسُها وَ سَكَنَتْ .]

«‌ روزي فاطمه عليها السلام بر رسول خدا وارد شد . چشمان پدر را اشكبار ديد . علت را پرسيد . فرمود :‌ جبرئيل مرا آگاه ساخت كه امتم حسين عليه ا لسلام را مي كشند. فاطمه عليها سلام سخت گريست و بي تاب شد و بر او گران آمد. [ پدر بزرگوارش ] او را آگاه ساخت كه زمامداراني [ ائمه اطهار عليهم السلام ] از فرزندان او خواهند بود . پس فاطمه عليها سلام خشنود گشت و آرام گرفت . »

 كامل الزيارات /57

 

15

حذيفه يماني گويد : پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را ديدم كه دست حسين بن علي عليه السلام را گرفته و مي فرمايد:

[يا ايُّهَا الناسُ هذَالحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ فَاعْرِفُوهُ فَوَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ إنَّهُ لَفِي الجَنَّةِ و مُحِبّيهِ فِي الجَنَّةِ وَ مُحِبّي مُحِبّيهِ فِي الْجَنَّةِ]

( اي مردم اين حسين بن علي عليه السلام است او را بشناسيد قسم به آن كه جانم در دست اوست او در بهشت است دوستدارانش در بهشت اند و  دوستداران دوستدارانش نيز در بهشت اند .)

امالي صدوق / 478

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۵/۴/۱۳۸۸ساعت ۱۶:۳۹ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                               بسم الله الرحمن الرحیم

                        اللهم صلی علی محمد و ال محمد

ديدگاه شخصيّتها درباره امام حسين (ع) 

شيخ جعفرشوشتري : ازعظمت بلكه معجزه قرآن، آن است كه برخلاف ديگر كتابها تكرارش ملال آور نيست، بلكه لطفش بيشتر مي گردد، مصيبت امام حسين (ع) هم همينطور است. هرچه خوانده يا شنيده شود باز تازه است. ديگرآنكه نگاه كردن به خط قرآن عبادتست، تلاوت و گوش دادن به آن عبادتست، مرثيۀ امام حسين(ع) ، هم چنين است، خواندنش و گوش دادنش عبادتست، گرياندنش و گريه كردنش نيز عبادتست .

« مَنْ بَكي اَوْ بَكي اَوْ تَباكي وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةِ » ازجمله آنكه قرآن مجيد به جميع شئون معجزه است و ... و حسين (ع) هم به سربريده اش ، به اعضايش، به بدنش همه معجزه است. « بخشي ازكتاب سراي ديگر»

 

العبيدي( مفتي موصل) :فاجعه كربلا درتاريخ بشر نادره اي است، همچنان كه مسبّبين آن نيز نادره اند... حسين بن علي سنّت دفاع از حق مظلوم و مصالح عموم را بنا به فرمان خداوند درقرآن به زبان پيامبر اكرم وظيفه خويش ديد و از اقدام به آن تسامحي نورزيد. هستي خود را درآن قربانگاه بزرگ فدا كرد و بدين سبب نزد پروردگار، « سرور شهيدان » محسوب شد و درتاريخ ايّام، « پيشواي اصلاح طلبان » به شماررفت. آري، به آنچه خواسته بود و بلكه برتر ازآن، كامياب گرديد.

 

علامه طنطاوي ( دانشمند و فيلسوف مصري) : « داستان حسيني » عشق آزادگان را به فداكاري درراه خدا برمي انگيزد و استقبال مرگ را بهترين آرزوها به شمارمي آورد، چندانكه براي شتاب به قربانگاه، بريكديگر پيشي جويند.

 

ابن ابي الحديد ( دانشمند مصري ) :  مانند حسين، چه كسي را سراغ داريد كه درباره اش گفته اندكه :روزعاشورا هنگامي كه تمام ياران وبرادران

و فرزندان خود را از دست داده و دشمن از همه سو او را احاطه كرده بود، چون شير مي غرّيد و جنگاوران دلير را ازپاي درمي آورد.« بخشي ازشرح نهج البلاغه»

 

عبدالمجيد جودة السمّار( نويسنده مصري): حسين نمي توانست با يزيد بيعت كند و به حكومت او تن دهد، زيرا درآن صورت، برفسق و فجور، صحّه مي گذاشت و اركان ظلم و طغيان را محكم مي كرد و برفرمانروايي باطل تمكين مي نمود. امام حسين به اين كارها راضي نمي شد، گرچه اهل و عيالش به اسارت افتند و خود و يارانش كشته شوند.

 

نيكلسون ( خاورشناس معروف) : بني اميّه، سركش و مستبد بودند. قوانين اسلامي را ناديده انگاشتندو مسلمين را خوارنمودند...و چون تاريخ را بررسي كنيم، گويد: دين برضدّ فرمانفرمايي تشريفاتي قيام كرد و حكومت ديني درمقابل امپراطوري ايستادگي نمود. بنابراين تاريخ از روي انصاف حكم مي كند كه خون حسين به گردن بني اميّه است.

 

ماربين آلماني( خاورشناس) : حسين با قرباني كردن عزيزترين افراد خود و با اثبات مظلوميت و حقّانيّت خويش، به دنيا درس فداكاري و جانبازي آموخت و نام اسلام و اسلاميان را درتاريخ ثبت و درعالم بلند آوازه ساخت. اين سرباز رشيد عالم اسلام به مردم دنيا نشان داد كه ظلم و بيداد و ستمگري پايدارنيست و بناي ستم هرچه ظاهراً عظيم و استوار باشد،در برابر حقّ و حقيقت چون پركاهي برباد خواهد رفت.

 

واشنگتن ايروينگ ( مورخ مشهور آمريكايي) : براي امام حسين ممكن بود كه زندگي خود را با تسليم شدن ارادۀ يزيد نجات بخشد، ليكن مسئوليّت پيشواي انقلابي اسلام اجازه نمي داد كه او، يزيد را به عنوان خليفه بشناسد. او خود را براي پذيرش هرناراحتي و فشاري به منظورهاي ساختن اسلام از چنگال بني اميّه آماده ساخت.

 

چارلز ديكنز ( نويسنده معروف انگليسي) : من نمي فهمم، اگرمنظور امام حسين(ع)، جنگ درراه خواسته هاي دنيايي بود، چرا خواهران و زنان و اطفالش را به همراه برده بود؟ پس عقل چنين حكم مي كند كه او فقط به خاطر اسلام، فداكاري كرد.

 

ادوارد براون ( مستشرق معروف انگليسي ) : آيا قلبي پيدا مي شود كه سخن كربلا را بشنود، و آغشته با حزن و اندوه نگردد؟ حتّي غير مسلمانان نيز نمي توانند پاكي و صداقت روحي را در اين جنگ اسلامي انكار كنند .

 

آنطون بارا ( مسيحي ) : اگر حسين از آن ما بود درهر سرزميني براي او بيرقي برمي افراشتيم و درهر روستايي براي او منبري برپا مي نموديم و مردم را با نام حسين به مسيحيّت فرا مي خوانديم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۴۲ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                          بسم الله الرحمن الرحیم

                  اللهم صلی علی محمد و ال محمد

حرکت امام حسین(ع) از مکه بسوی کربلا :

حضرت سيد الشهدا عليه السلام روز سوم شعبان سال 60 وارد مكه شدند و تا روز هشتم ذي الحجه در آن شهر تشريف داشتند و در آن مدت شيعيان از شهر هاي مختلف از فيض وجودش بهره مي گرفتند.

چون ماه ذي الحجه فرا رسيد حضرت احرام حج بستند و چون يزيد جمعي را به بهانه حج فرستاده بود كه آن حضرت را دستگير كرده و به نزد او برند يا وي را به قتل رسانند آن حضرت احرام حج را به عمره تبديل نمودند و بعد از انجام اعمال عمره عازم عراق گرديدند . ( 1)‌

در چند حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه چون حضرت مي دانست نخواهند گذاشت حج را تمام كند احرام به عمره مفرده بستند و عمره را به اتمام رسانيدند ( يعني تبديلي صورت نگرفته است . ) ( 2)

مرحوم سيد قدس سره  مي فرمايد : روايت شده كه امام حسين عليه السلام هنگام بيرون رفتن از مكه براي ايراد خطبه بپا خاست و فرمود : «ستايش مخصوص خداست و آنچه خدا بخواهد مي شود و نيروئي جز از خداوند نيست درود خداوند بر پيامبرش باد مرگ بر فرزند آدم همچون گردنبند در گردن دختران جوان است »‌

چقدر مشتاقم به ديدار گذشتگانم آن چنانكه يعقوب به ديدار يوسف اشتياق داشت مرا مقتلي است كه بايد به آنجا برسم .

گويا مي بينم پيوند هاي بدن مرا گرگان بيابان در سرزميني كه ما بين نواويس و كربلاست از هم جدا مي كنند و شكمهاي آمال و انبانهاي خالي خود را از من انباشته مي كنند .

آدمي ناگزير از سرنوشت است ما خاندان رسالت به رضاي خداوند راضي هستيم و بر بلاي او شكيبائي مي كنيم و خداوند بهترين پاداش شكيبابان را به ما عطا خواهد كرد . هرگز پاره تن تن رسول خدا (‌ص) از او جدا نگردد و همگي در حظيره القدس در كنار اويند تا ديده اش به آنان روشن شود و وعده الهي به آنان تحقق يابد.

« هر كه خواهد خواهد خون دل خود را در راه ما نثار كند و در طلب لقاي حق نفس خود را آماده نموده است با ما كوچ كند كه من بامدادان كوچ خواهم كد انشاءالله » . ( 3)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۱۹ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)

                                بسم الله الرحمن الرحیم

                   اللهم صلی علی محمد وال محمد

فضیلت خاک کربلا و تربت امام حسین (ع)

کربلا ،حرم عاشقان 

 

 

1- عبدالله بن سنان گويد : از امام صادق عليه السلام شنديم كه مي فرمودند :

(قبر حسين بن علي عليهما السلام بيست ذراع در بيست ذراع مكسرا باغي از باغهاي بهشت و محل صعود ملائكه به آسمان است و هيچ يك ملك مقرب و نبي مرسلي نيست مگر آنكه از خداوند مي خواهد تا آن حضرت را زيارت كند پس گروهي از آنها (براي زيارت ) پايين مي آيند و فوجي بالا مي روند )(1)

2- فضل بن يحي از پدرش از امام صادق عليه السلام نقل مي كند كه حضرت فرمودند : زيارت كنيد كربلا را و آن را ترك نكنيد همانا زمين كربلا بهترين اولاد انبيا را در بر دارد گرفته است . آگاه باشيد كه ملائكه هزار سال قبل از اينكه جدم حسين عليه السلام در آنجا دفن شود كربلا را زيارت كردند پس بكوش اي يحيي كه جايت در آنجا خالي نماند (2)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۴/۴/۱۳۸۸ساعت ۲۱:۳۲ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)
+ نوشته شده در ۱۱/۱۰/۱۳۴۸ساعت ۰۳:۱۲ توسط رضا طاهرنژاد جوزم | نظر(0)